نقدعقلانی وسعادت گم شده

 

زندگی نسنجیده ارزش زیستن ندارد

                                           سقراط

نقد:دیروز و امروز

درگذشته های دور که پول رایج، سکه طلا ونقره بود، گاهی متقلّبان وبدل کاران، طلارابافلزدیگری می آمیختند وبه نام طلا عرضه می کردند. چنین بدل کاری دربازارپول، صرّافان راوا می داشت تادر تشخیص طلای ناب ازغیرآن وسره ازناسره به تخصص برسند. به این ها نقاد گفته می شد ونقد به جداکردن نیک ازبد، سره ازناسره ، خالص ازناخالص وصحیح ازسقیم تعریف می شد.

 وقتی نقد، پار ا ازطلاوبازاربیرون گذاشت،  اولین حوزه ی گسترش آن، حوزه سخن بویژه سخن خیال انگیز ومنظوم بود.پس ازآن نقدسنتی درکمیت وکیفیت خود محدودماند. به ویژه درحفظ ماهیت اولیه ی خودکه پیداکردن وجداکردن ناخالصی ها باشد. نقدسنتی چندان توجهی به کشف زوایای پنهان ومغفول مانده ی اثروتفسیر پوشیدگی ها وابهامات هنری اثرنداشت. یک راست به سراغ ضعف ها وکاستی ها می رفت وآن هاراباصدای رسافریادمی زد. نویسندگان و هنرمندان وآفریشگران این نوع نقدرا که بیشترایراد گیری بود برنتافتندودربرابر آن ازخود عکس العمل نشان دادند. به همین دلیل  ناقد دربرابر آفریننده قرارگرفت ودرحقیقت نوعی نقد ستیزی ونقد گریزی آغازشد.

  نقدسنتی بیش ازآن که به نقد اثربپردازدبه نقدآفریننده وخالق اثرمی پرداخت. درنتیجه فایده ی متوجه خواننده ومخاطب اثرنبود بلکه نقدبه جای نشان دادن غث وسمین اثر، فضایل وکمالات یاضعف ها وکم دانشی های صاحب آن راآشکار می کرد. این کارنه تنها به خواننده برای کشف وفهم بهتراثرکمکی نمی کرد حتی ذهنیت اورانسبت به اثرمشوش وپریشان  می ساخت وبرآن رنگ حب وبغض می پاشید.

  

ادامه نوشته

میراث شهرزاددرافغانستان

 

 روز سه شنبه 11سرطان سال جاری کتاب«  میراث شهرزاددرافغانستان »، در تهران ، در سرای اهل قلم، نقدوبررسی شد. این کتاب مجموعه 51 داستان از51 نویسنده معاصرکشور افغانستان است بایک مقدمه مفصل درنقدوبررسی تاریخ ادبیات داستانی درکشورافغانستان ازآغازتادهه هشتاد.کتاب توسط سیداسحاق شجاعی گردآوری وتهیه وتدوین شده است و درسال 1385 توسط نشرعرفان محمدابراهیم شریعتی درتهران،در2000نسخه انتشاریافته است.

    این محفل بدون حضورنویسنده برگزارشد. بااین که ازنویسنده دراین محفل دعوت شده بودامابه دلایلی نویسنده کتاب دراین محفل حاضرنشد؛ این دلایل برخی به مسوولان سرای اهل قلم ونوع دعوت آنان بازمی گشت وبرخی به دخالت های ناشرکتاب یعنی شریعتی. متأسفانه ناشرکتاب بدون پرداخت یک قران به عنوان حق التألیف خودرامالک بی چون وچرای کتاب می داند ونویسنده بیچاره را نیزبه هیچ حساب نمی کند. اگرچه پنج سال هم برای آن کتاب زحمت کشیده باشد.

 دراین محفل جدای ازنویسنده کتاب ، ازآقایان سیدابوطالب مظفری، میلادبلخی ومحمدجوادخاوری ازنویسندگان افغانستانی نیز دعوت به عمل آمده بودکه به دلایلی که اشاره شدتنهامحمدجوادخاوری درآن حضوریافت ودرباره کتاب صحبت کرد.در این محفل که جمعی از علاقه مندان به ادبیات افغانستان اعم از ایرانی و افغانی گرد آمده بودند، آقایان محمدجواد خاوری نویسنده افغان و عباسلو نویسنده ایرانی، به نقد این کتاب و بررسی ادبیات داستانی افغانستان پرداختند.

  میراث شهرزاددرافغانستان در زمانی فراهم گردیدکه نویسندگان افغانی ازجنگ وکشتارهای کوردرکشورشان همگی دردیارغربت پراکنده وسرگردان بودند. برخی درکشورهای مختلف امریکایی واروپایی وبرخی دیگردرپاکستان وایران آواره بودند. درآن زمان نه انجمن وبنیادی بودونه هم حامی ودلسوزی برای ادبیات ماوجودداشت . وحتی روزنه های پیش رونیزتیره وتاروتاریک بود.

  وضعیت سیاسی وفرهنگی کشورچنان بودکه دست نویسندگان به قلم نمی رفت ، امکان چاپ آثاروجودنداشت ودیگربازگشت به وطن وپیگیری چیزی به نام ادبیات افغانستان نیز جزء آرزوهای دورودرازشده بود. آری درچنین شرایط دشواری بودکه نویسنده این کتاب اگرنمی توانست نویسندگان افغان رادریک جاگردآورد، گزیده ای ازآثارآنان رادریک مجموعه گردآوردودراختیارهموطنان ودیگردوست داران فرهنگ وادبیات افغانستان گذاشت.

    به گفته صاحب نظران بااین که میراث شهرزاددرافغانستان درموضوع خود درکشورما بی نظیراست امامتأسفانه باتوطئه سکوت وبایکوت مواجه گردید ونتوانست راه به جایی ببرد. سنت جاهلانه ای که همیشه درجامعه مارایج بوده ، درمورداین کتاب هم اجراشد. این سنت که حتی درسطح فرهنگیان وفرهیختگان هم وجوددارد، این است که به جای این که ازکاردوستان وهموطنان خودخوشحال شویم، ازآن ناراحت می شویم وبه تخریب وکم کردن اهمیت آن کارمی کوشیم . خیلی که آبروداری کنیم دربرابرآن کارسکوت همراه بابغض می کنیم .

   میراث شهرزاددرافغانستان نیزبا این سنت عقب مانده وناشی ازجهل وبخل وحسد روبه روشدوچنان که شایسته بوددرمطبوعات ومجامع ادبی مطرح نشد.وتاکنون نیزچوب سکوت معناداررامی خورد. نویسنده ی یک لاقبای کتاب هم که نه دارای نشریه ومجله وروزنامه است ونه ازداشتن دسته وگروه ودستک برخورداراست ونه دلبسته ووابسته به فلان حزب وسازمان ویاقوم وقبیله می باشد که بتواندکتاب خودرا مطرح کند. فقط به تازگی به تشویق دوستان ازاین تریبون که ظاهراوبلاکش می گویندبرخوردارشده است واین چندجمله رادرباره آن کتاب قلمی کرده است تاهم بخشی ازواقعیت های پیداوپنهان ادبیات ماگفته شده باشدوهم باعث گرددکه کسانی به خودکتاب مراجعه کنندوواقعیت بیش ازاین کتمان نگردد. درباره این کتاب حرف های گفتنی دیگری هم هست که درفرصت دیگری گفته خواهدشد. کامیاب باشید.

همه چیزبرای یک لحظه!

الکسس کارل دانشمند وپزشک معروف کتابی دارد به نام « انسان موجودناشناخته ».این جمله تعریف اوازانسان است. ارسطو، انسان راحیوان ناطق تعریف کرده است. کسان دیگری این دوپای مستقیم القامه راحیوان متفکریاموجودی که می تواند شک کند یاحیوانی که می تواند بیافریند وخلاقیت داشته باشد تعبیرکرده اند. فعلاکاری به درستی یانادرستی این تعریف ها نداریم. واقعیتی که دراین تعریف ها نهفته است وازمجموعه ی آثاراندیشمندان رشته های مختلف علمی پیرامون انسان نیزپیداست، درنهایت تأییدنظرکارل اندیشمندوپزشک فرانسوی است؛ این که انسان به دلیل داشتن ابعاد پیچیده وگونه گون وهرلحظه تغییرکردنی،  واقعا موجودی است ناشناخته.

    یکی ازویژگی های این موجودعجیب داشتن غریزه های پیداوپنهان است. غریزه های که خداوند برای استفاده های خاصی دروجوداوگذاشته وبرای ادامه زندگی اولازم نیز است. مانندغریزه ی جنسی برای ادامه نسل بشر، غریزه ی کمال جویی برای رشدوپیشرفت و غریزه ی حبّ نفس برای حفظ جان و...

    این غریزه هااگربه صورت معقول ومتعادل به کار گرفته شود، مفید ولازم است وچنان چه دراستفاده ازآن ها افراط ویاتفریط صورت بگیرد وآن ها ازکنترل خارج شوند درآن صورت به ضدخود تبدیل خواهند شد. ودیگرنه تنهامفید نخواهند بود که گاهی انسان رابه هلاکت وتباهی نیزمی رسانند. برای همین هم است که برای استفاده درست ومفید ازاین غریزه ها وکنترل دقیق آن هادستورات وقوانین لازم ازسوی خداوند وپیامبران دراختیارمردم قرارگرفته است.

   ازغریزه های بسیارفعال وقوی دروجودانسان غریزه ی قدرت طلبی وثروت اندوزی است. این موجودخارق العاده وشگفت انگیزکه انسان نامیده می شودازلحظه ی که قدم دراین سرای خاکی می گذاردتاوقتی که چشم ازاین خاکدان موقتی فرومی بندد، برای به دست آوردن قدرت وثروت درتلاش وکوشش است. این تلاش روزافزون چندان مست کننده وغیرارادی وبیرون ازکنترل است که گاهی تالحظه ی رسیدن عزرائیل پیوسته ادامه می یابد. حتی اگرثروت هاوقدرت های بسیاری هم گردآورده باشد. انسان ازهرچیزی اگرسیرشود، ازثروت وقدرت سیرنخواهد شد اگرچه همه ی دارایی های عالم ازاو باشد وبرتمام جهان حکم براند. اگرازانسانی که درتمام عمربه دنبال قدرت وثروت می دودوهرخواری ورنجی رادراین راه به جان می خرد، بپرسید که شماچرا این همه رنج وخطررابرخویش هموارمی کنید وتن وجان خودرا به زحمت می دارید ؟ آیاواقعا قدرت وثروت بیشترازتن وجان شما می ارزد ؟ به احتمال نزدیگ به یقین جوابی که خواهید شنید این است :

     می خواهم اندکی ثروت فراهم کنم وبرجایگاه مطمئنی تکیه بزنم تاآسوده وراحت باشم ودیگرازتحمل رنج وزحمت خلاص گردم. اما آیاچنین چیزی ممکن است؟ آیا شما آدم قدرتمندی رادیده اید که برقدرت خویش تکیه زده وخواب آرامی کرده باشد؟ یاآدم دارایی راسراغ دارید که با اندوختن ثروت، اندیشه افزودن بردارایی خودرا ازسربیرون کرده باشد؟ گمان نمی کنم چنان ثروتمندان وقدرتمندانی تاکنون دیده شده باشند. هرچه قدرت انسان افزون می شود، انگیزه ی قدرت طلبی وزیاد کردن برآن هم افزوده می گردد. هیچ ثروتمندی تاکنون بس نگفته است. بلکه تالحظه ی مرگ جمع می کند بدون آن که یک لحظه آرام بگیرد یاازدارایی خودبرای سعادت وآرامش خوداستفاده کند.

     پس انسان درقدرت طلبی وثروت اندوزی همیشه گرفتاریک دورباطل وتلاش عبث است. باشلرمی گوید: « تمایل عمومی بشر، کششی است آرام ناپذیرومداوم به سوی کسب قدرت وجمع آوری ثروت. وبازهم قدرت بیشتروثروت فزون تروبازهم ... تنها مرگ به این آز خاتمه می دهد.»

  حکایت زیرکه ازادبیات شفاهی کشورمان گرفته شده است به خوبی این کشش بی وقفه به سوی افزودن برقدرت وثروت را نشان می دهد ونیزثابت می کند که انسان دراین تلاش چقدردچاردورباطل وکاربیهوده می باشدواین غرائزتاچه حدازاختیاراوخارج گردیده که هیچ بلکه زمام اختیارانسان را دردست گرفته است :

    حکیم ابوالقاسم فردوسی دروقتی که دردربارمحمودغزنوی به سرمی برد، روزی شاهدآرایش سپاه ولشکرعظیم سلطان محمودغزنوی برای جنگ بود. سپاهیان خیابان ها وکوچه های شهرغزنه رادرقروق خوددرآورده بودندتابرای جنگ بزرگ عازم سرزمین پهناورهندوستان گردند. فردوسی به حضورسلطان محمودرسید، تعظیم کردوگفت :

    سلطان بزرگ به سلامت باشد، این همه پیل و اسپ وشتروسلاح وابزارونیروهای    جنگی واین همه آمادگی رزمی برای چیست؟ سلطان یمین الدولة چه قصدی دارند؟ سلطان یمین الدولة محمودغزنوی لبخندزدوگفت:

   هندوستان درانتظارمن است، بایدآن سرزمین وسیع را ازبت وبت پرستی پاک کنیم. فردوسی اندکی تأمل کردوبعد گفت:

   بسیارخوب، ثواب غزابرای خدا رادیگرخودمی دانید.امّا پس ازآن که هندوستان را فتح کردیدچه خواهیدکرد؟

سلطان یمین الدوله گفت:

   خوب معلوم است دیگر؛ می خواهم بت هارا نابود کنم، اسلام را درآن جاببرم. مردم هندوستان باید مسلمان شوند. آن گاه گنج ها وخزائن فراوان وزروسیم آن رابه خزانه های خوددرغزنه انتقال خواهم داد. دیگرآن که فرمانروایی خویش رابرسرزمین پهناورهندوستان گسترش می دهیم وهمه را تابع خویش می کنیم.

 فردوسی گفت: سلطان به سلامت باشد، آن گاه به غزنه بازمی گردیدوکارتان تمام است؟

 یمین الدوله تازیانه را دست به دست کردوگفت: خیرحکیم، خواهیم ازراه دریا به قاره سیاه برویم، شنیده ام درآن جا هم مردم نادان بت می پرستند. شنیده ام درآن جا چیزهای زیادی پیدامی شود. یک قاره است ، جایی کوچکی نیست. بایدزیرفرمان ماباشد.

    فردوسی تعظیم کرد: پادشاه غازی وفاتح ما همیشه پیروزاست، یقین دارم که پس ازفتح قاره سیاه، دروازه های اروپا نیزبه دست توانای شماگشوده خواهدشد. آن گاه سرزمین دیگری وجودنخواهد داشت که دربرابرقدرت سرورما ایستادگی کند وتمام اقلیم های پهناورجهان تابع شما خواهدبود. آن گاه سرورما باپیروزی کامل بازخواهد گشت. اما سلطان غازی وفاتح پس ازآن که همه ی سرزمین ها راگشودند وثروت های جهان رابه خزانه ی خودآوردند وبت پرستی هم درجهان باقی نماند، آن گاه چه خواهند کرد؟

    سلطان محمودغزنوی قاه قاه خندیدوگفت: ای حکیم خردمند! آن وقت پیروزوخرسند قاه قاه می خندیم وشادمانی بسیارخواهیم کرد وزندگی آرام وآسوده ای خواهیم داشت.

    حکیم فردوسی لبخند زدوگفت: یمین الدوله به سلامت باشد! بی آن که ازسرزمین نیاکان خودبیرون برویدوآن همه رنج وعذاب ومصیبت رابرخویش ومردمان دیگرفراهم بکنید، ازهمین لحظه، ازبامدادان تاشامگاهان آسوده باشید، قاه قاه بخندید وشادمانی کنید.

    سلطان محمود یک لحظه چشم های خود ش رابست وسپس گشود، لبخند تلخی برلب های سیاهش نشست وگفت: امیدوارم این آخرین سفرما باشد، وقتی برگشتیم همان کاری رامی کنیم که شما گفتید. فعلا باید برویم . وازجایش برخاست.

 

ادامه نوشته

کوچی هاوحرکت های شطرنجی دیگر

 

نزدیک به سه دهه است که مردم افغانستان درفصل بهاربامصیبت جنگ وآوارگی وخون ریزی روبه رومی شوند. همه ی مردم جهان زمستان رابه امید رسیدن بهاربه سرمی رساننداماپشت مردم افغانستان بانزدیک شدن بهارمی لرزد. حتی مهاجرین افغان نیزبافرارسیدن فصل بهارگرفتاری هاشان آغازمی شود؛ باگرم شدن هوا،معمولاصاحب خانه هافشارمی آورندکه دیگرمهاجرین بایدبه خانه خودشان بازگردند. وآن وقت مهاجربیچاره یک زیر زمین مرطوب رابه بهای گزاف کرایه می کندتادرآن درامان بماندوگرفتارپلیس نشود.

      

ادامه نوشته

علامه بلخی؛ شخصیت ملی یاقومی؟

علامه بلخی؛ شخصیت ملّی یاقومی؟

( به مناسبت 24 سرطان روزشهادت او)

 

 

 هرملت وهرکشوری دارای دونوع ثروت ملی می باشد؛ یکی ثروت های مادی است که اگرنداشته باشدهمیشه فقیر وبیچاره وعقب مانده خواهدبود. ثروت های مادی مانند نعمت های خدادادی روی زمین چون دریاها وجنگل هاوآب وخاک مناسب. ویاثروت های زیر زمین چون منابع نفت وگاز ومعادن طلا وآهن ومس وزغال سنگ و...

    دیگری ثروت های معنوی است که اگربیش ازثروت های مادی اهمیت نداشته باشد قطعاکمتر ازآن اهمیت ندارد. ثروت های معنوی مانند فرهنگ انسانی برجسته ومفید، تاریخ وگذشته افتخارآمیز، شخصیت های معنوی وارزشمند، مبارزات آزادی خواهانه واستقلال طلبانه، آثارفرهنگی وهنری و...

   اگردچارخودستایی وخودبزرگ بینی نشده باشم، براین باور هستم که افغانستان هم درثروت های مادی غنی ودارا ست وهم درثروت های معنوی درمیان کشورها وملت های جهان وهمسایه ازجایگاه خاصی برخوردار است. قسمت عمده ثروت های مادی مادرزیرخاک دست نخورده واستفاده نشده مانده است. به گفته ی برخی ازتحلیل گران ماملتی هستیم که باشکم گشنه وتن عریان روی گنج خوابیده ایم. می دانیم که زیر پای مان ثروت وگنج است اما کاری ازپیش برده نمی توانیم.

ادامه نوشته

ازچشم چپ پاکستان

درافغانستان به طورکلی یک سال به دوفصل تقسیم می شود؛ فصل سرما وفصل گرما. هرکدام ازاین دوفصل به نوعی برای این مردم عامل بدبختی وتباهی شده است. فصل سرمابه خاطرنبودن سوخت وامکانات گرمازا، جان مردم رامی گیرد وزندگی رابه جهنم تبدیل می کند. مردمی ازهمه جامانده ورانده دست به دعابرمی دارند که ازسرمای زمستان جان به بهاربرسانند. اماباشروع گرم شدن هوامصیبت جنگ چون اژدهای سیری ناپذیر برای بلعیدن این مردم دهان خودرابازمی کند. به ناچارمردم ازخدامی خواهندزمستان رابرگرداندتا مردن شان راحت ترباشد

ادامه نوشته

آیابهترنیست جهانی شویم؟!

این سوال وقتی ازطرف کسی طرح می شود که خوددرهیچ گوشه ای ازجهان جایی ندارد. جایی که سرش رابگذارد وساعتی آرام بگیرد، لابد خیلی هم خنده دار است؟! ازطرف یک آواره بی وطن که درهمه جهان بزرگ ، به اندازه جای پای خودرا مالک نیست. خوب خنده دار باشد. 

 

 

 واضح است که من هم به همین دلیل جهانی شدن راپیش کشیدم. این ضرب المثل راهمه شنیده ایم که می گویند: چیزی لچ ازدریا نمی ترسد. خوب ماهم وقتی درجهانی شدن چیزی نداریم که ازدست بدهیم دیگر چرا ازجهانی شدن بترسیم؟ ترس معمولا مال آدم های داراست.

ادامه نوشته

ماازکجای این جهنم هستیم؟

 واقعا من نمی دانم که هستم وازکجاهستم؟. ازروزی که دست چپ وراست خودرا تشخیص داده وبرروی واقعیت های اطراف خودم چشم بازکرده ام تاحالاکه به 26سالگی رسیده ام ، همیشه ازخودم پرسیده ام که من که هستم.

ولی هرکز جوابی درست پیدا نکرده ام ؛ نه خودم برای این سوال جوابی دارم ونه پدرومادرم وکسان دیگری برایم جوابی داده اند. حالاکه فرصتی پیش آمده می خواهم این سوال را ازهمگان بپرسم که من کیستم؟ شاید چشم یکی ازمسوولین کشورافغانستان ویاکشورایران به این پرسش من بیفتد وبرای من به عنوان یک جوان مسلمان بی هویت سرگردان ، جوابی داشته باشند ومراراهنمایی کنند وازاجرمعنوی آن برخوردار گردند.

ادامه نوشته

آغاز یک کار

 

بشنو این نی چو ن حکایت می کند

از جدایی ها شکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند

از نفیرم مرد و زن نالیده اند