الکسس کارل دانشمند وپزشک معروف کتابی دارد به نام « انسان موجودناشناخته ».این جمله تعریف اوازانسان است. ارسطو، انسان راحیوان ناطق تعریف کرده است. کسان دیگری این دوپای مستقیم القامه راحیوان متفکریاموجودی که می تواند شک کند یاحیوانی که می تواند بیافریند وخلاقیت داشته باشد تعبیرکرده اند. فعلاکاری به درستی یانادرستی این تعریف ها نداریم. واقعیتی که دراین تعریف ها نهفته است وازمجموعه ی آثاراندیشمندان رشته های مختلف علمی پیرامون انسان نیزپیداست، درنهایت تأییدنظرکارل اندیشمندوپزشک فرانسوی است؛ این که انسان به دلیل داشتن ابعاد پیچیده وگونه گون وهرلحظه تغییرکردنی، واقعا موجودی است ناشناخته.
یکی ازویژگی های این موجودعجیب داشتن غریزه های پیداوپنهان است. غریزه های که خداوند برای استفاده های خاصی دروجوداوگذاشته وبرای ادامه زندگی اولازم نیز است. مانندغریزه ی جنسی برای ادامه نسل بشر، غریزه ی کمال جویی برای رشدوپیشرفت و غریزه ی حبّ نفس برای حفظ جان و...
این غریزه هااگربه صورت معقول ومتعادل به کار گرفته شود، مفید ولازم است وچنان چه دراستفاده ازآن ها افراط ویاتفریط صورت بگیرد وآن ها ازکنترل خارج شوند درآن صورت به ضدخود تبدیل خواهند شد. ودیگرنه تنهامفید نخواهند بود که گاهی انسان رابه هلاکت وتباهی نیزمی رسانند. برای همین هم است که برای استفاده درست ومفید ازاین غریزه ها وکنترل دقیق آن هادستورات وقوانین لازم ازسوی خداوند وپیامبران دراختیارمردم قرارگرفته است.
ازغریزه های بسیارفعال وقوی دروجودانسان غریزه ی قدرت طلبی وثروت اندوزی است. این موجودخارق العاده وشگفت انگیزکه انسان نامیده می شودازلحظه ی که قدم دراین سرای خاکی می گذاردتاوقتی که چشم ازاین خاکدان موقتی فرومی بندد، برای به دست آوردن قدرت وثروت درتلاش وکوشش است. این تلاش روزافزون چندان مست کننده وغیرارادی وبیرون ازکنترل است که گاهی تالحظه ی رسیدن عزرائیل پیوسته ادامه می یابد. حتی اگرثروت هاوقدرت های بسیاری هم گردآورده باشد. انسان ازهرچیزی اگرسیرشود، ازثروت وقدرت سیرنخواهد شد اگرچه همه ی دارایی های عالم ازاو باشد وبرتمام جهان حکم براند. اگرازانسانی که درتمام عمربه دنبال قدرت وثروت می دودوهرخواری ورنجی رادراین راه به جان می خرد، بپرسید که شماچرا این همه رنج وخطررابرخویش هموارمی کنید وتن وجان خودرا به زحمت می دارید ؟ آیاواقعا قدرت وثروت بیشترازتن وجان شما می ارزد ؟ به احتمال نزدیگ به یقین جوابی که خواهید شنید این است :
می خواهم اندکی ثروت فراهم کنم وبرجایگاه مطمئنی تکیه بزنم تاآسوده وراحت باشم ودیگرازتحمل رنج وزحمت خلاص گردم. اما آیاچنین چیزی ممکن است؟ آیا شما آدم قدرتمندی رادیده اید که برقدرت خویش تکیه زده وخواب آرامی کرده باشد؟ یاآدم دارایی راسراغ دارید که با اندوختن ثروت، اندیشه افزودن بردارایی خودرا ازسربیرون کرده باشد؟ گمان نمی کنم چنان ثروتمندان وقدرتمندانی تاکنون دیده شده باشند. هرچه قدرت انسان افزون می شود، انگیزه ی قدرت طلبی وزیاد کردن برآن هم افزوده می گردد. هیچ ثروتمندی تاکنون بس نگفته است. بلکه تالحظه ی مرگ جمع می کند بدون آن که یک لحظه آرام بگیرد یاازدارایی خودبرای سعادت وآرامش خوداستفاده کند.
پس انسان درقدرت طلبی وثروت اندوزی همیشه گرفتاریک دورباطل وتلاش عبث است. باشلرمی گوید: « تمایل عمومی بشر، کششی است آرام ناپذیرومداوم به سوی کسب قدرت وجمع آوری ثروت. وبازهم قدرت بیشتروثروت فزون تروبازهم ... تنها مرگ به این آز خاتمه می دهد.»
حکایت زیرکه ازادبیات شفاهی کشورمان گرفته شده است به خوبی این کشش بی وقفه به سوی افزودن برقدرت وثروت را نشان می دهد ونیزثابت می کند که انسان دراین تلاش چقدردچاردورباطل وکاربیهوده می باشدواین غرائزتاچه حدازاختیاراوخارج گردیده که هیچ بلکه زمام اختیارانسان را دردست گرفته است :
حکیم ابوالقاسم فردوسی دروقتی که دردربارمحمودغزنوی به سرمی برد، روزی شاهدآرایش سپاه ولشکرعظیم سلطان محمودغزنوی برای جنگ بود. سپاهیان خیابان ها وکوچه های شهرغزنه رادرقروق خوددرآورده بودندتابرای جنگ بزرگ عازم سرزمین پهناورهندوستان گردند. فردوسی به حضورسلطان محمودرسید، تعظیم کردوگفت :
سلطان بزرگ به سلامت باشد، این همه پیل و اسپ وشتروسلاح وابزارونیروهای جنگی واین همه آمادگی رزمی برای چیست؟ سلطان یمین الدولة چه قصدی دارند؟ سلطان یمین الدولة محمودغزنوی لبخندزدوگفت:
هندوستان درانتظارمن است، بایدآن سرزمین وسیع را ازبت وبت پرستی پاک کنیم. فردوسی اندکی تأمل کردوبعد گفت:
بسیارخوب، ثواب غزابرای خدا رادیگرخودمی دانید.امّا پس ازآن که هندوستان را فتح کردیدچه خواهیدکرد؟
سلطان یمین الدوله گفت:
خوب معلوم است دیگر؛ می خواهم بت هارا نابود کنم، اسلام را درآن جاببرم. مردم هندوستان باید مسلمان شوند. آن گاه گنج ها وخزائن فراوان وزروسیم آن رابه خزانه های خوددرغزنه انتقال خواهم داد. دیگرآن که فرمانروایی خویش رابرسرزمین پهناورهندوستان گسترش می دهیم وهمه را تابع خویش می کنیم.
فردوسی گفت: سلطان به سلامت باشد، آن گاه به غزنه بازمی گردیدوکارتان تمام است؟
یمین الدوله تازیانه را دست به دست کردوگفت: خیرحکیم، خواهیم ازراه دریا به قاره سیاه برویم، شنیده ام درآن جا هم مردم نادان بت می پرستند. شنیده ام درآن جا چیزهای زیادی پیدامی شود. یک قاره است ، جایی کوچکی نیست. بایدزیرفرمان ماباشد.
فردوسی تعظیم کرد: پادشاه غازی وفاتح ما همیشه پیروزاست، یقین دارم که پس ازفتح قاره سیاه، دروازه های اروپا نیزبه دست توانای شماگشوده خواهدشد. آن گاه سرزمین دیگری وجودنخواهد داشت که دربرابرقدرت سرورما ایستادگی کند وتمام اقلیم های پهناورجهان تابع شما خواهدبود. آن گاه سرورما باپیروزی کامل بازخواهد گشت. اما سلطان غازی وفاتح پس ازآن که همه ی سرزمین ها راگشودند وثروت های جهان رابه خزانه ی خودآوردند وبت پرستی هم درجهان باقی نماند، آن گاه چه خواهند کرد؟
سلطان محمودغزنوی قاه قاه خندیدوگفت: ای حکیم خردمند! آن وقت پیروزوخرسند قاه قاه می خندیم وشادمانی بسیارخواهیم کرد وزندگی آرام وآسوده ای خواهیم داشت.
حکیم فردوسی لبخند زدوگفت: یمین الدوله به سلامت باشد! بی آن که ازسرزمین نیاکان خودبیرون برویدوآن همه رنج وعذاب ومصیبت رابرخویش ومردمان دیگرفراهم بکنید، ازهمین لحظه، ازبامدادان تاشامگاهان آسوده باشید، قاه قاه بخندید وشادمانی کنید.
سلطان محمود یک لحظه چشم های خود ش رابست وسپس گشود، لبخند تلخی برلب های سیاهش نشست وگفت: امیدوارم این آخرین سفرما باشد، وقتی برگشتیم همان کاری رامی کنیم که شما گفتید. فعلا باید برویم . وازجایش برخاست.