پوستینی به نام خط دیورند
پوستینی به نام خط دیورند/
مولانا جلال الدین محمد بلخی در مثنوی شریف، داستانی میپردازد به این قرار: روزی در هوای سرد زمستانی، جمعی از شاگردان با استاد خود، بر لب دریا به تماشا ایستاده بودند، به ناگاه دیدند که آب، پوستینی را با خود میآورد، استاد که لباس زمستانی نداشت و سرما هم خورده بود، به شاگردان خود گفت: خدا این پوستین را برای من آورده است. استاد برای گرفتن پوستین، خود را به آب انداخت، شاگردان او را تشویق کردند. استاد دست پیش برد که پوستین را بگیرد که ناگهان چنگالهای خرس پیش آمد و استاد را به سوی خود کشید. خرس، استاد را با خود میبرد و شاگردان فریاد میزدند که پوستین را بگیر و از آب بیرون بیا. اما میدیدند که استاد به همراه پوستین میرود. سرانجام صدا کردند: استاد اگر نمیتوانی پوستین را بیاوری، رهایش کن و خودت بیا. استاد با صدای خفه و با زحمت بسیار سر خود را از آب بیرون آورد و جواب داد: من او را رها کردهام، او مرا رها نمیکند.
این قصهی مولانا، حکایت افغانستان و خط مرزی دیورند است که میخواهیم دربارهی آن کمی درنگ کنم و بنویسم.
این وب به منظور طرح نظریات فرهنگی ادبی اجتماعی و سیاسی ایجاد شده است