این حکایت را نخوانید که جگر خون میشوید!
چند روز پیش یکی از توزیعگران روزنامه عصرنو در هوای 42 درجه مزارشریف، پیاده و روزنامه در پشت، خود را در پشت دروازه یکی از ادارات مهم دولتی (اگر لازم شد بعدا نامش را افشا میکنیم) میرساند تا روزنامه را رایگان در اختیار کارمندان آن اداره قرار دهد. در دم دروازه، عسکرهای موظف راه او را میگیرند و مانع ورود او به اداره میشوند. عسکر یا منصب دار دم دروازه میگوید: وقت نان چاشت است، روزنامه را بیار که ما دسترخوان جور کنیم و نان بخوریم. توزیعگر روزنامه میگوید: من روزنامه را آوردهام که به مدیران و مسوولین اداره شما برسانم. منصبدار یا عسکر میگوید: در اینجا کس روزنامه نمیخواند، بیار که دسترخوان نداریم. جوان توزیعگر یک صدی از جیب خود میکشد و میگوید: بیا برادر این پیسه را بگیر و دسترخوان بخر و مرا هم اجازه بده که به داخل بروم و روزنامه را برسانم. منصبدار یا عسکر رنگش سرخ میشود و دست ستپرش را بالا میبرد و یک سیلی محکم به صورت جوان توزیعگر میزند. برق از چشم جوان میپرد و تمام بدنش میسوزد، روزنامه را به زمین میاندازد و فریاد میزند: خاک بر سر ما که تن به چنین کاری دادهایم و باز میگردد.
نتیجه:
اهل فرهنگ و مطبوعات به نیکی میدانند که برای آماده کردن یک نسخه روزنامه چقدر هزینه لازم است و چه اندازه زحمت و تلاش تا یک روزنامه به دست خواننده برسد. اکنون سوال ما این است که ادارات دولتی ما به جای این که از روزنامهها و رسانهها حمایت بکنند باید با یک جوان زحمتکش این گونه رفتار سخیف داشته باشند؟
این وب به منظور طرح نظریات فرهنگی ادبی اجتماعی و سیاسی ایجاد شده است