بهتر است اول خودم رابرای شمامعرفی کنم وبعد جریانی راکه به تازگی ازسرگذرانده ام بگویم وآن گاه شما به پرسش من پاسخ بدهید. نام من مهدی است. نام پدرم عبدالله. 26سال پیش  درشهر مشهد به دنیا آمده ام. ازهمان کوچکی فهمیدم که پدرومادرم ازجایی به نام افغانستان است. می دیدم که یکی ازنگرانی های دایمی آنان داشتن ونداشتن کارت وبه اصطلاح خودمهاجرین بگیر، بگیرها بود.

          بگذریم. تااول دبیرستان درس خواندم وبعدرهاکردم وتمام.کارخیاطی بدنبود. می شد دریک زیرزمین مشغول شدویک لقمه نان بخورونمیررا پیداکرد.کارتمیز وپاکی هم بود وبا روحیه ی جوانی نیز سازگار بود. این بود که دریک زیر زمین به خیاطی مشغول شدم. هنوزهم ازهمان دوسه سال کمردرد وپادردم که به گفته ی دکترها هیچ دوا ودرمانی ندارد.کم کم فهمیدم که پدرومادرم نزدیک به 30سال است که به ایران آمده اندودراین جا مهاجربه حساب می آیند. اما من ازافغانستان همان چیزهای رامی دانستم که ازتلویزیون می دیدم؛ جنگ بی پایان، مواد مخدرواعتیاد، خشونت های کور، برادرکشی ها، ویرانی، فقرو ودراین چند سال اخیر حضورامریکایی هاوخشونت وکشتارآنان و…

        چندسال پیش که تازه امریکا یی هاآمده بودند بعضی ها بسیارخوشحال بودند ومی گفتند: حالا دیگر همه چیز درست می شود، امریکایی ها هم پول زیاد دارند وهم زور. خوب افغانستان هم که به همین دوتا نیاز دارد. امابعد ازگذشت هفت سال نه تنها چیزی درست نشد که خیلی هم بدتر شد. حالا که می تواند آن هاراازافغانستان بیرون کند؟ اگرچیزی هم این کشور فقیر بدبخت داشته باشد آن هابرای خودشان می برند. آن هاهم ازراه دور آمده اندوسفردورو دراز خرج دارد.

     دراین سال های اخیرکارخیاطی درمشهد خیلی خراب شد. ازطرفی برخی ازدوستان که درتهران بودند کارخیاطی راتعریف می کردندوراضی بودند. این بود که من هم سرم چرخیدوباراهنمایی یکی ازدوستانم برای کارخیاطی به تهران رفتم.

   برای بچه ی چشم وگوش بسته ای مثل من  تهران نه یک شهر که یک دریاست. اما شب وروز من دریک کارگاه خیاطی می گذشت. بیرون بسیار کم می رفتم. صاحب کارم که خودش نیز افغانی بود می گفت: توکوچه وخیابان تهران رابلد نیستی، بیرون نروی بهتر است. یک وقت می بینی به چنگ افغانی بگیر ها می افتی، کارت توهم که ازتهران نیست که بتوانیم خلاصت کنیم. من هم بیرون نمی رفتم و درهمان اتاق کوچک هم کارمی کردم، هم غذامی پختم، هم لباس می شستم ودرهمان جاهم می خوابیدم.

       دوستانی خوبی هم ازهمین بچه های افغانی پیدا کرده بودم وگاهی باهم صحبت می کردیم وگاهی هم که بیرون می رفتیم تاشاه عبدالعظیم می رفتیم وزیارتی می کردیم وپس می آمدیم.                         درکارگاه ماهشت نفرکارمی کردندکه همگی افغانی بودند. بیشترشان درتهران به دنیاآمده بودندوشهر راخوب بلدبودند. همه هم مثل من بودند؛ درایران به دنیاآمده بودندوازافغانستان چیزی زیادی نمی دانستند.جزچیز های پراکنده ای که ازپدرومادرشان ویاازرسانه های عمومی شنیده بودند. به خاطرهمین هم هیچ کدام ازما برای رفتن به افغانستان تمایلی نداشتیم.

      بیشترصحبت های ما دروقت کار، ماندن درایران یارفتن به کشورهای دیگربود. بیشتربچه ها دوست داشتند بتوانند درایران بمانند. اماباسخت گیری های پولیس، زیادبه ماندن درایران خوشبین نبودند. ترس مابیشتر به خاطراین بود که ماافغانستان رانمی شناختیم.وازچیزهایی هم که درباره آن جا شنیده بودیم، ترس ما افزون ترمی شد.

    یکی ازصحبت های مارفتن به اروپا بود. می گفتند آن جافوراتابعیت مارامی پذیردوازاین بی هویتی وسرگردانی خلاص می شویم. دیگرمی دانیم اهل کجاهستیم ودرکجازندگی می کنیم وآینده مادرکجاشکل می گیرد. حتی اگرقاچاق هم به کشورهای اروپای برسیم، دیگردستگیری واردوگاه وردمرز وازاین حرف هاخبری نیست. شوخی وراستی این حرف هاگفته می شدتا این که یک روزیک مردخوش لباس وخوش زبان به کارگاه خیاطی ماآمد.

      کم کم صحبت ازاروپاوجاذبه های آن شد. مرد تازه رسیده که خودرا آقای جهانی معرفی می کرد،باصاحب کارماآشنابودوازتمایل بچه ها برای رفتن به اروپانیز آگاهی داشت. اوباقاطعیت تمام گفت: من شمارابه کسی معرفی می کنم که ازاین جاتاترکیه شمارامثل آب خوردن راحت وآسان برساند. درترکیه شماآزادهستید که کارمی کنیدومی مانید یابه اروپامی روید. درترکیه هزاران مهاجرغیرقانونی افغانی وایرانی زندگی می کنندوکسی کاری به کارشان ندارد.

    آقای جهانی ادامه داد: البته بهتراست که شمابه اروپا بروید.چون آن جا شناسنامه وتابعیت می گیرید واین برای آینده شما خیلی خوب است. وحتی بعدا می توانید خانواده های خودتان راهم ببرید.

    یکی ازبچه ها پرسید:  ازترکیه چطوری می توانیم به اروپابرویم ؟  آقای جهانی جواب داد: ازآن جابه اروپارفتن بسیارآسان است. به خاطر این که روابط ترکیه بااروپا بسیار نزدیک است. قراراست ترکیه عضواتحادیه اروپا شود. مرزهاشان رازیادسخت نمی گیرند. به یونان که رسیدی انگاربه قلب اروپارسیدی. دربین کشورهای اروپای مرزی وجودندارد.هرجای که عشقت می کشد برو، دیگرآزادی، آزادآزاد.

     قول وقرارهاگذاشته شد. قرارشدوقتی به ترکیه رسیدیم به خانواده هامان زنگ بزنیم که آن هابرای هرنفرسه میلیون تومان به شماره حسابی که آقای جهانی می دهدبریزند.

       ماهشت نفرسریک هفته خودرا درشهر ارومیه، به آدرس مشخص رساندیم. دراین یک هفته مجبور همه کارهارا انجام دادیم ؛ ازخداحافظی ودرست کردن پول وکارهای دیگر. درارومیه آقای جهانی درکارنبود؛ چندمردسبیل کلفت وبداخلاق ماراپذیرفتند که ازهرتارموی شان خون جاری بود. کارازکارگذشته بودوماهم خودرابه آن مردان سپردیم.

     چهارروزدریک منزل حبس بودیم .شب پنجم دونفرازهمان مردان ، مارابه طرف مرز ترکیه حرکت دادند. تادوساعت مانده به صبح راه رفتیم؛ درجای پیاده ودرجای هم سواره. دومرد بروتی مارامثل گله ی گوسفند اداره می کردند. تازه هواروشن شده بودوماهنوزنمی دانستیم که به کجارسیده ایم که دوماشین گشت پولیس ترک سررسیدند وبامشت ولگد ازمااستقبال جانانه کردند. این خوبی راداشت که مازبان آن هارابلدنبودیم وهرچه هم که دشنام وناسزامی گفتندمانمی فهمیدیم.ساعتی دریک مقر پولیس مارانگهداشتند وبعد یک راست به مرز ایران وترکیه آورده تحویل پولیس ایران دادند. دومردقاچاقبرمادرهمان مقرپولیس چون مهمانان عزیزی ماندند.   

   روزازظهر گذشته بود که مابه مرزایران تحویل داده شدیم.دریک اتاق تافرداصبح گشنه وتشنه ماندیم. ظاهرارئیس رفته بود وفرداصبح آمد. این راهم ناگفته نگذاریم که ماهرکدام ازیک میلیون تادومیلیون تومان پول به همراه داشتیم.نان وچای مختصری خریدیم وجانی تازه کردیم.

    رئیس پولیس ازمامدارک شناسایی می خواست. ماهم که چیزی نداشتیم. ناچارگفتیم ماافغانی هستیم. رئیس گفت: ترک هابی خودکردند شمارابه این جا آوردند. مگرنمی دانند که اتباع هرکشورراباید به کشورخودشان ردکنند.

     دوباره مارادریک ماشین سوارکردند وبه سمت ترکیه بردند.درمرز پیاده کردندوگفتند بروید.به پولیس ترک هم گفتندکه این ها ایرانی نیستند.  ماهم به طرف ترکیه رفتیم. همان روزوشب بعددربازداشت ماندیم. فرداصبح بازهم پولیس ترکیه مارابه سمت ایران آوردندوبااصرارفراوان وبااین استدلال که این هاازایران آمده اندبه ایرانی ها تحویل دادند. این بارپولیس ایران ماراآزاد گذاشت وگفت: به هرطرف که می روید آزادید. آمدیم سرخیابان ودرانتظارماشین بودیم که یک وانت پیداشد. ماکه منطقه رابلد نبودیم، به آن هاگفتیم می خواهیم برویم تهران .سوارشدیم. مارادرداخل یک روستابردندوراست داخل یک خانه. دریک اتاق تمیز وباصفاماندیم. شب وفرداتابعدازظهرهم همان جا بودیم. چندبارهم اصرارکردیم که ما می خواهیم تهران برویم. میزبانان ماکه این بارچندنفربروتی کرد بودندگفتند: برای مامسوولیت دارد. این جاامنیت نیست.شماتافردا این جا می مانید.فرداماشین می آیدوماخودمان شمارابه تهران می فرستیم.

        هواکه تاریک شد چندمردکرد که ازچشم هایشان خون می ریخت آمدندودست هاوچشم های مارابستند ، بعدماراسوارماشین کردند وراه افتادند. بیش ازیک ساعت درراه بودیم وجاده خاکی پیچ درپیچ را طی کردیم. ازچندگردنه ودره گذشتیم ودردم دریک غارپیاده شدیم. همین که پابه داخل غارگذاشتیم، چندکرددیگرماراتحویل گرفتند. یکی ازآن هابه فارسی روان گفت: « اگربچه های خوب باشیدوحرف های ماراخوب گوش کنید ، مابه شماکاری نداریم. خیلی زودشمارابه تهران می فرستیم.اصلا خودمان می بریم. »

     لحظه های به سکوت گذشت. بعدچشم های مارابازکردند؛ پیش روی ماچندتکه چوب تر،چندتسمه ای چرمی، چندتکه شلنگ ودوسه چاقوی ضامن دارمانده بودند. اطراف مابیش ازده نفرکردحلقه زده بودند. کردمیان سالی گفت: « این تلفن، شماباخانواده های خودتان تماس بگیرید واین شماره حساب رابدهید وبگویید مابه ترکیه رسیده ایم وشماپول رابریزید.»

     لحظه های به سکوت گذشت. ناگهان کردهابه سوی چوب هاوشلنگ هاوچاقوها حمله کردندودرپی آن چنان زدنی شروع شدکه ازتوصیف به کلی خارج است. آن ها می زدندومافریادوجیغ می زدیم. امانه فریادبه جای می رسید ونه خواهش والتماس. تاجایی زدندکه واقعا خسته شدندودست کشیدند.این بارکاغذوقلم وگوشی های تلفن راپیش آوردندامابچه ها گریه می کردندومی گفتند: ماشماره نداریم. دوباره زدن شروع شدواین باروحشیانه تر وبه قصدکشت.خون ازتمام بدن بچه هاجاری شده بود.ناگهان دهان یکی بازشدوشماره خانه شان رانوشت. بعدازآن همگی همین کارراکردند؛ فکرمی کردندجان شان بیش ازسه میلیون می ارزد.

    همگی باخانواده های شان تماس گرفتندوپس ازاحوال پرسی گفتند:ما صحیح وسالم به ترکیه رسیده ایم وشماسه میلیون رابه این شماره حساب بریزید. سه روزدیگر نیزدرهمان غارماندیم. روزچهارم که به رسیدن پول ها اطمینان پیداکردند، ماراسوارکردندوپس ازطی کردن راه دورودرازسریک جاده رهاکردند.ماشینی پیداشدومارابه تهران آورد.البته کرایه تهران را داده بودند. حالاماهشت نفربه سلامتی درهمان کارگاه خیاطی به کارمشغول شده ایم.اماسوال مان ، جواب خودرانیافته است.