اگر به رويدادهاي تاريخي اين منطقه دقت کنيم، درمي يابيم از زماني که پاي کشورهاي استعمارگر به ويژه انگليس در اين منطقه باز شد، زمينه هاي جدايي و اختلاف در ميان پاره هاي يک ملت به وجود آمد. امپراطوري عثماني به عنوان سمبل کشورهاي اسلامي به درون اروپا نفوذ و پيشروي کرده بود و خاري در چشم استعمارگران غربي بود. غربي ها از هيچ راهي نتوانستند در برابر عثماني مقاومت کنند، تنها با اختلاف انگيزي و ايجاد تفرقه در ميان بخش هاي مختلف کشور پهناور عثماني، توانستند آن را به جان هم انداخته از درون بپاشانند. عثماني را به چندين کشور کوچک تقسيم کردند و هر کدام از آن ها را يکي از کشورهاي غربي تحت استعمار خود در آوردند. رژيم اشغالگر اسرائيل از همان زمان تهداب گذاري شد.

تجربه ي عثماني در کشور بزرگ فارسي زبان ها نيز عملي شد. انگليسي ها و روس ها از جنوب و شمال به اين منطق? استراتژيک و طلايي حمله کردند. سرزمين آريانا يا ايران يا خراسان را به کشورهاي ايران، افغانستان، تاجيکستان، ازبکستان و ترکمنستان تقسيم کردند. حوزه ي شمالي سهم روس ها شد و حوزه ي جنوبي سهم انگليسي ها. از آن پس آتش نفاق و اختلاف را در بين اين کشور ها روشن نگه داشتند تا آن ها به هم نزديک نشوند و گذشته هاي طلايي خودشان را از ياد ببرند.

براي اين که دشمني بين اين چند حوزه دائمي گردد، استعمارگران در وقت تقسيم و مرزکشي بين آن ها مناطقي را بين دو کشور يا چند کشور بلاتکليف گذاشتند. براي اثبات اين مدعا کردستان را مثال مي زنم که در بين کشورهاي عراق و ترکيه و ايران وسوريه تکه تکه شده است. آن ها قوم ايراني کرد را چهار پاره کردند تا در ميان چهار کشور منطقه موضوع نزاع باشد. بلوچ ها در بين ايران و افغانستان و پاکستان. خط مرزي ديورند بين افغانستان و پاکستان وکشمير بين پاکستان وهند نمونه هاي ديگري از همين توطئه استعماري است. يا درگيري هاي بين ايران و افغانستان بر سر هرات با حمايت و آتش بياري انگليسي ها و روس ها...

روس ها و انگليسي ها با هدف جدا کردن دائمي کشور هاي اين حوزه از هم، به احساسات ناسيوناليستي و قومي در منطقه دامن زدند. زبان هاي قومي را در مناطق مختلف خراسان بزرگ به رقابت با زبان همگاني فارسي تحريک کردند و حوز? گسترد? زبان فارسي به زبان هاي ترکمني، ازبکي و پشتو تقسيم شد. بخش فارسي آن را هم به نام هاي فارسي، دري و تاجيکي از هم جدا کردند. خراسان بزرگ را به نام اقوام ساکن در آن ناميدند: ترکمنستان، افغانستان، تاجيکستان، ازبکستان. انگليس، هنوز در صحنه جولان مي داد که استعمارگر تازه به دوران رسيده يعني آمريکا به صحنه آمد و دور تازه ي از رقابت ها را با روس، از سر گرفتند.

اين جريان استعماري و جولان هاي بيگانگان در منطقه چنان که همگان مي دانيم و مي بينيم همچنان ادامه دارد و اکنون آمريکايي ها بيش از ديگران بر آتش اختلاف و جدايي بين کشورهاي منطقه هيزوم مي ريزند. سياست انگليسي ها اين بود که افغانستان راکه همساي? نزديک هند بود و شهرهاي هرات و قندهار در طول تاريخ درواز? هند محسوب مي شد، از ايران جدا کنند تا هر دو ضعيف باشند زيرا از وحدت و قدرت ايران و افغانستان نگران بودند. با جعل خبر، دروغ و شايعه آتش اختلاف بين افغانستان و ايران را تيزتر مي کردند.

نکهت سعيدي در مقدم? کتاب دستور زبان معاصر دري از قول يکي از اعضاي انستيتوي شرق شناسي اکادمي علوم شوروي مي نگارد: «من از سال 1985م با اين مفکوره مبارزه کردم (مراد انديش? يگانگي فارسي و دري و تاجيکي) و به نفع زبان شما (دري جداي از فارسي) گفتم و نوشتم، حالا که با نظري? علمي خودتان دربار? موجوديت سه شاخ? مستقل زبان فارسي در سه مملکت همجوار آشنا شدم، درجه ي مسرّت و لذّت مرا تصور کرده مي توانيد...»

خلاصه اين که هم انگليس و هم روس به پيروي از دولت استعماري قديم که امپراطوري روم باشد، سياست «تفرقه بينداز، تقسيم کن و حکومت نما» را در ايران و افغانستان در پيش گرفتند.

روس ها و انگليسي ها با چاقوي زور و حيله و زر خود هندوانه اي به نام خراسان را دو نصف کردند و هر کدام يک نصف را تصاحب کرده به راحتي خوردند.

ايران

هر بذري در زمين مساعد مي رويد و رشد مي کند. درگذشته، خار استعمار در زمين آماد? سياست و حکام غير مردمي کشورهاي فارسي زبان ايران و افغانستان روييد و به ثمر نشست. سلسله هاي حاکم در اين کشورها دست نشاندگان روس ها و انگليسي ها بودند و به خواست آنان جنگ و صلح مي کردند و به خواست آنان سرزمين فارسي زبان ها را تکه و پاره کردند.

اکنون به صورت فشرده به عوامل داخلي اين بيگانگي ها اشاره خواهيم کرد:

از سه کشور حوز? تمدن فارسي، ايران به دلايل اقتصادي، اجتماعي و سياسي موفق تر از دوتاي ديگري بوده است. پيشرفت هاي اقتصادي و اجتماعي و فرهنگي در ايران با افغانستان قابل مقايسه نيست. در ايران تنها زبان فارسي، زبان رسمي است و به طور جدي پيرامون آن کار مي شود. هر سال صدها کتاب به اين زبان در ايران به چاپ مي رسد و... اين مسائل باعث شده که ايران به عنوان ميراث دار اصلي آريايي ها و تمدن باستاني و اسلامي منطقه ظهور کند. فرهيختگان افغاني از اين بابت سخت گلايه مند هستند و چنين مي پندارند که ايراني ها مشترکات را به نفع خود مصادره کرده اند. از نظر افغاني ها اين رفتار ايراني ها دلايلي دارد که برمي شماريم:

يکي از آن دلايل چنان که اشاره شد وضعيت برتر فرهنگي، سياسي، اقتصادي، و اجتماعي ايران است نسبت به کشورهاي افغانستان و تاجيکستان.

تا پيش از پيروزي انقلاب اسلامي به رهبري حضرت امام خميني، ايران از لحاظ فرهنگي شديداً تحت تأثير فرهنگ غرب قرار داشت و شيفته و شيدا به دنبال آن فرهنگ مي رفت. شعار شاه اين بود که ما بايد خود را به دروازه ي تمدن بزرگ برسانيم و مراد او از تمدن بزرگ، پيشرفت هاي مادي آمريکا و اروپا بود. به همين دليل رژيم شاه در سياست هاي فرهنگي خود به شرق، که در واقع گذشت? او بود، پشت کرده بود و هرگز نمي خواست که مشترکات خود را با کشورهاي عقب مانده اي مانند افغانسان بجويد. او مي خواست هويت جديدي به ايران بدهد که هويت غربي بود و اين با نسبت او با گذشت? اسلامي و فرهنگ و تمدن فارسي ايران منافات داشت. گرچه پس از پيروزي انقلاب اسلامي سياست همگرايي با جهان اسلام و کشورهاي همسايه به ويژه در دستور کار قرار داده شده ودراين جهت تلاش هاي مفيدي نيز انجام گرفته است.

 يکي ديگر از دلايل ياد شده، نا آگاهي بيشتر ايراني ها از تاريخ و فرهنگ افغانستان است. ايراني ها عموماً و قشر باسواد آن ها خصوصاً از پيوندهاي خود با افغاني ها اطلاعي ندارند. نمي دانند زبان فارسي در افغانستان هم موجوديت دارد. بوعلي و مولانا و سنايي و فردوسي، با افغانستان نسبتي دارند. در سال هاي اوليه مهاجرت افغاني ها به ايران، ايراني ها از اين که افغا ني ها به زبان فارسي سخن مي گفتند، تعجب مي کردند و مي گفتند: ماشالله فارسي را خوب ياد گرفتي، کجا ياد گرفتي؟! گرچه حضور ميليوني مهاجرين افغاني در ايران باعث افزايش اطلاعات ايراني ها در اين زمينه ها شده است اما هنوز هم اين ناآگاهي در سطح وسيعي وجود دارد.

به بيان يک نمونه براي بي اطلاعي ايراني ها بسنده مي کنم: مهدي غبراي نويسنده و مترجم معروف که رمان «بادبادک باز خالد حسيني» نويسنده افغاني را به فارسي ترجمه کرده و در ايران چاپ شده است، در مقاله اي با عنوان «چرا بادبادک باز جهاني شد؟» مي گويد: « فرهنگ و تمدن ايران بر افغانستان تأثير بسياري داشته است زيرا در بخش هايي از رمان اين نويسنده افغاني از شاهنامه بحث مي شود، از جمله مسأله ي سهراب کشان، چنان که نام پسر حسن (از شخصيت هاي اصلي رمان) سهراب است.»

 در اين زمينه بيش از اين سخن گفتن روا نيست. براي اثبات ديدگاه فوق تنهابه نظر سنجي که محمد کاظم کاظمي شاعر مهاجر در پايان کتاب « همزباني و بي زباني » خودش آورده، بسنده مي کنم. او موضوعات مختلفي مربوط به زبان و فرهنگ مشترک فارسي را از 54 دانشجو، کارمند، شاعر و فرهنگي ايراني پرسيده است. نتيجه اين نظر خواهي نشان مي دهد که معلومات ايراني ها درباره زبان و فرهنگ و شخصيت هاي زبان فارسي خصوصاً در خارج از حوزه ايران تا چه پايه ناچيز و اندک است. مثلاً از 54 نفر تنها سه نفرگفته اند فارسي و دري يک زبان است. تنها چهار نفر تاجيکي و فارسي را يک زبان مي دانسته اند. نه نفر مي دانستند که مولانا در قونيه دفن است و دو نفر مي دانستند که بيدل در هندوستان است. بيست و يک نفر گفته اند که عبدالرحمان جامي در ايران دفن است. و...

هدف ما از طرح اين موضوعات اين است که عوامل جدايي بين اين حوزه مشترک فرهنگي و زباني را بيابيم و نقد و بررسي کنيم. تا گامي به سوي يگانگي اين حوزه برداشته شود و باعث تقويت مشترکات و تضعيف نقاط اختلافي گردد.

نکته ي پاياني اين بخش اين است که رفتار انحصارطلبانه ايران در قبال ميراث مشترک، بهانه اي شده است براي حاکمان قوم گراي افغانستان که زبان و فرهنگ فارسي را در آن سرزمين به نام زبان و فرهنگ ايراني تضعيف کنند و تخم دشمني و کينه فرهنگ ايراني را در دل مردم آن کشور بپاشند. ناديده گرفتن سهم افغانستان در ميراث و مفاخر مشترک، همان چيزي است که قوم گرايان افغاني آرزو مي کنند؛ زيرا به آن ها کمک مي کند تا بتوانند پيوند هاي افغانستان با فرهنگ و تمدن فارسي را قطع و به جاي آن زبان و فرهنگ مورد نظر خود را جايگزين نمايند. حتي به فارسي زبان هاي افغانستان نيز چنين القا مي شود که ديوار بزرگي بين زبان فارسي و زبان دري وجود دارد.

آن ها مي گويند: زبان فارسي مخصوص ايران و دري مخصوص افغانستان است. اگر کسي لحن و واژه هايي را به کار ببرد که در ايران معمول است، او را مورد سرزنش قرار مي دهند که از زبان ايراني استفاده مي کند. بدين ترتيب مانع استفاده فارسي زبانان افغانستان از امکانات زبان فارسي مي گردند و باعث تضعيف زبان فارسي درافغانستان مي شوند. تضعيف زبان فارسي در افغانستان به معناي ناتوان ساختن نيم از پيکره زبان فارسي است.