افغانستان سرزمین ناسپاسی و ارج ناگذاری
من ضمن آنکه از پیگیری این نبشته توسط ناقدان گرانمایه، سپاسگذاری میکنم، میخواهم این واکنشها را بهانه قرار داده و لحظهای با روشنفکران و اهل قلم کشور درد دل کنم و از ناهنجاریها و نابسامانیهای موجود در گسترهای سیاست، اجتماع و فرهنگ این سرزمین سخن بگویم.
امید وارم که این بار نیز فرزانگان گرامی، منت گذاشته و با نگاشتن نقد و نظر، این مبحث را جدی بگیرند.
درنگی بر یک رسم ارتجاعی
اخیرا خبری در رسانهها منتشر شد مبنی بر اینکه یکی از فرهنگیان کشور، شهامت نموده و استخوانهای پوسیده استاد خلیل الله خلیلی؛ شاعر نامآور کشور را از خاک پاکستان به افغانستان آورده و با گروهی از علاقمندان و دوستداران آن بزرگوار در تلاش است؛ تا اجازه دفن آن در حیاط دانشگاه کابل را از مسئولان امور اخذ نماید.
هنگام خواندن این خبر از یکسو، خوشی و شادمانی و از سوی دیگر غم و اندوه مفرط به آدم دست می دهد.
خوشحالی عیان است و موجه مینماید؛ چون تازه، روح و پیکر یکی از رشیدترین و فرهیختهترین فرزندان مادر وطن از غم غربت رها گردیده و به آغوش میهن برگشته است؛ اما اندوه از چه؟ آیا انتقال پیکر استاد از سرزمینی که محور شرارت پنداشته میشود و مسئول همه بدبختیهای منطقه است، جای سوگواری دارد؟ آیا خدمات استاد به فرهنگ و ادبیات درخشان این جغرافیا، شایستگی آن را ندارد که به پاس آن، این زحمت را به جان خرید و پیکر دردمند او را از دیار غربت به سرزمین پدری آن انتقال داد؟ آیا باید اجازه میدادیم که عناصر ضد فرهنگ، مقبره استاد را نیز به سرنوشت قبر رحمان بابا مواجه میساختند و یا همانند پیکر مظلوم بودا در بامیان، به رگبار میبستند؟
آری، این حق استاد بود که برآورده شد؛ اما غم و اندوه، ناشی از چیز دیگری است که انتشار این خبر آدم را به اندیشه می دارد و آن «رسم تبعید زندگان و بزرگداشت مردگان» میباشد که متاسفانه در سراسر تاریخ افغانستان به شدت حضور داشته است.
بر بنیاد این رسم، افغانها همواره با بزرگان علمی و فرهنگی شان برخورد دوگانه داشته اند؛ برخورد پیش از مرگ و پس از مرگ.
در این سرزمین، رسم بر این است که شخصیتها و رجال برجسته علمی و فرهنگی مان را تا هنگامی که زنده اند به دیدهی یک رقیب مینگریم و خصم میپنداریم و به همین دلیل تبعیدشان میکنیم؛ اما هنگامی که جهان را بدرود گفتند و به عالم نیستی پیوستند، بساط سوگواری را پهن کرده و به گردآوری و انتقال استخوانهای پوسیده و کالبد بیجان آنها میپردازیم و با برگذاری همایشهای نمادین و تشریفاتی از مقام و جایگاه علمی آنان بزرگداشت میکنیم.
سید جمال الدین افغانی، تا هنگامی که زنده بود، ما او را به عنوان یک انسان آشوبگر و اخلالگر میشناختیم، ولی زمانی که رحلت کرد، استخوانهای پوسیده او را از استانبول ترکیه برداشته و در دانشگاه کابل دفن کردیم و پس از آن لقب«بیدارگر و مصلح بزرگ جهان اسلام» را برایش عطا نمودیم.
هم چنین است داستان شخصیتهای دیگری چون مولانا جلال الدین محمد بلخی، ناصر خسرو بلخی و...
علامه سید اسماعیل بلخی که یکی از متفکران بزرگ افغانستان میباشد، هنگامی که به جرم عدالت خواهی و آزاداندیشی، در زندان دهمزنگ محبوس بود و سختترین روزهای زندگیاش را در زیر شکنجهی رژیم غدار وقت سپری میکرد، به رسم اعتراض در برابر این فرهنگ، چنین سروده بود:
عجب کز زنده قدری نیست بلخی در دیار ما
گروهی بعد مرگ ما به مشت استخوان گرید
استبداد؛ به مثابهی ضد فرهنگ
چرا افغانها با بزرگان علمی و فرهنگی شان، برخورد دوگانه میکنند؟ چرا افغانستان، «مردهای بد» و «زندهای خوب» ندارند؟ آیا این پدیده، بخشی از سرشت درونی ما است، یا زادهای شرایط سیاسی و اجتماعی؟
در پاسخ باید گفت، یکی از موضوعاتی که در گذشته از مسلمات علوم سیاسی پنداشته میشد، همانا تاثیرپذیری سیاست از اجتماع بود. دانشمندان علوم سیاسی، فکر میکردند که رابطه میان سیاست و اجتماع، رابطهی یک سویه بوده و تنها این سیاست است که متاثر از اجتماع میباشد.
درست، تحت تاثیر این نگرش بود که کارل مارکس نوشته بود: «فرهنگ سیاسی هر اجتماع، بازتاب وضعیت اجتماعی آن جامعه میباشد.»
اما اکنون، دانشمندان، از تاثیرپذیری اجتماع، از سیاست نیز بحث میکنند. حسین بشیریه، محقق و پژوهشگر توانمند ایرانی، در جایی مینویسد که در میان فرهنگ اجتماعی و ساخت سیاسی جوامع، یک نوع رابطه دیالیکتیکی بوده و همواره این دو، در داد و ستد و گفتگوی مستمر با یکدیگر میباشند و از همدیگر تغذیه مینمایند.
من فکر میکنم که بهترین تایید برای این نظریه، فرهنگ اجتماعی مردم افغانستان میباشد؛ به گونهی که هر ناظر تیزهوشی میتواند تاثیر سیاست و ساخت سیاسی کشور را بر این فرهنگ، احساس کند و دریابد.
یکی از مواردی که در فرهنگ اجتماعی ما، تاثیرپذیری آن از سیاست، کاملا آشکار و ملموس میباشد، همین برخورد دوگانهای است که در برابر اندیشمندان انجام مییابد. بنده بدین عقیده ام که این رسم، ریشه در ساختار استبدادی نظامهای سیاسی افغانستان دارد.
سردمداران نظامهای استبدادی کشور، همواره از دو چیز بیش از اندازه در هراس بوده اند؛ یکی علم و دیگری ثروت. آنها به این دو چیز، نگاه امنیتی و خصمانه داشته و به عنوان تهدیدی علیه قدرت مطلقهای شان مینگریستهاند و به همین دلیل، تلاش میکرده اند تا از رشد علم در میان مردم و از ثروتمند شدن آنها جلوگیری بکنند.
معروف است که یکی از نمایندگان ولایت قندهار نزد سردار محمدهاشم خان تشریف میبرد و از ایشان خواهش میکند که عبدالهادی داوی را که یک رو شنفکر و دانشمند است، رها کند. سردار محمدهاشم خان در پاسخ او میگوید که: «عبدالهادی داوی، برای آنکه دانشمند است باید در حبس باشد.»
هم چنان میگویند که باری محمد ظاهر شاه، هنگامی که باغبان ارگ را خواسته و به پاس زحمات آن چند روپیهای را به گونهی انعام برایش تقدیم کرد، این کار وی مورد خشم و سرزنش هاشم خان قرار گرفته و خطاب به برادرزاده خود گفت: «اگر میخواهی که ملت مطیع داشته باشی، گرسنه نگاه شان کن.»
افغانستان و معضل فرار مغزی
یکی از پیامدهای منفی این رسم در افغانستان، فرار مغزهای متفکر این سرزمین و مهاجرت شان به کشورهای بیرونی میباشد. دانشمندان کشور، وقتی در این سرزمین مورد بیمهری قرار میگیرند و فضای کشور را برای یک زندگی آبرومندانه مساعد نمییابند، ترجیح میدهند تا افغانستان را به قصد کشورهای اروپایی و امریکایی ترک گفته و در آن سرزمینها مسکن گزین شوند. این کار باعث میشود که افغانستان از نیروهای ورزیده انسانی خود تهی گردیده و در مقابل، کشورهای مهاجرنشین، بیشترین سود را از بابت این فرار مغزها ببرند.
پدیدهی فرار مغزها، اگر چه تنها دامنگیر افغانستان نبوده و در سایر کشورها نیز بیداد میکند، اما تفاوت افغانستان با سایر کشورها در این است که دیگران برای جلوگیری از آن برنامهریزی میکنند، اما در اینجا نه تنها هیچ اقدامی در این راستا صورت نمیگیرد، بلکه افزون بر آن، با اعمال سیاستهای علمستیزانه، این روند را تسریع هم میبخشند.
من، باری در یکی از نوشتهها خوانده بودم که یکی از موضوعات جدی مورد بحث در پارلمان انگلستان، مساله فرار مغزهای آن کشور به ایالات متحده امریکا میباشد. در این گزارش آمده بود که یکی از رهبران حزب کارگر، یکی از مهمترین برنامههای انتخاباتی خود را تقویت تجهیزات علمی در انگلستان و توجه جدی به کار دانشمندان و محققان، اعلام کرده است تا از این طریق بتواند از معضل فرارمغزی جلوگیری کند. همچنان گزارشها حاکی از آن است که در هندوستان، به منظور جلوگیری از پدیدهای فرارمغزی، خزانهی تاسیس گردیده است که مهمترین وظیفه آن، تامین مالی متخصصان آن کشور تا زمانی شغل یابی شان میباشد. اما شما فکر کنید آیا برای یک بارهم که شده، از زبان رهبران سیاسی جامعه مان چیزی در این مورد شنیده اید؟
واپسین سخن
با توجه به مسایلی که ذکر شد، من فکر میکنم تنها راه حلی که باقی مانده است، جدی گرفتن این پدیده توسط خود فرهنگیان و نویسندگان افغانستان میباشد. من در اینجا ضمن آنکه از این اقدام شجاعانه و متهورانهای آقای جعفر رنجبر، تمجید میکنم، همچنان خدمت سایر اصحاب قلم یادآوری مینمایم که در هر جایی که هستند به فرهنگیان شان حرمت بگذارند و به معرفی آثار و کارکردهای آنان بپردازند، حتی اگر این کار از سوی برخی دون مایهگان و فروپایگان، حمل بر چاپلوسی هم شود.
بیایید، با معرفی و نقد آثار یکی از نویسندگان مان، اساس سنت جاهلی و غیر مترقی «زندهای بد و مردهای خوب» را بر اندازیم و این تابو را بشکنیم!
این وب به منظور طرح نظریات فرهنگی ادبی اجتماعی و سیاسی ایجاد شده است