ديد موسي يك شباني را به راه كو همي گفت: اي خدا و اي اله

تو كجايي تا شوم من چاكرت چارقت دوزم كنم شانه سرت

گفت موسي: هاي بس مدبر شدي خود مسلمان ناشده، كافر شدي

اين چه ژاژ است و چه كفر است و فشار؟ پنبه‌اي اندر دهان خود فشار

چوپان با نوميدي راه خود را مي‌گيرد و مي‌رود؛ اما از جانب خداوند به موسي خطاب مي‌شود و او را مورد ملامت قرار مي‌دهد:

وحي آمد سوي موسي از خدا بنده ما را ز ما كردي جدا

تو براي وصل كردن آمدي ني براي فصل كردن آمدي!

هركسي را سيرتي بنهاده‌ام هركسي را اصطلاحي داده‌ام

يك مشكل عمده در جامعه ما اين است كه در مورد مسايل ديني و مذهبي، زباني و نژادي، بسيار سخت‌گير و مطلق انديش هستيم؛ فكر مي‌كنيم كه دين و مذهبي كه خداوند فرستاده عينا همان چيزي است كه ما مي‌فهميم و به زبان خود بيان مي‌كنيم. اما مولانا با عنايت به داستاني كه اشاره كردم مي‌گويد: تعصب ورزيدن در مسايل ديني و مذهبي و نيز مسايل قومي و نژادي و زباني غلط و نادرست است؛ زيرا خداوند از ذهن و معرفت ما و از شناخت ما بسيار بزرگتر است. اگر بگوييم خدا، دين و مذهب دقيقا همان چيزي است كه ما مي‌فهميم به يقين كه خدا و دين را خرد كرده‌ايم. تساهل و تسامح و ديگران را در حقيقتي كه ما قبول داريم شريك كردن كاري است كه مورد پسند خداوند است. زيرا توانايي‌هاي ما براي شناخت خدا و هرپديده بزرگ ديگري بسيار محدود است؛ با اين محدوديت چگونه مي‌توانيم ديگران را به باطل بودن و ناحق بودن نسبت بدهيم؟

باز داستان ديگري از مثنوي به ياد مي‌آورم كه تعدادي آدم، فيلي را در خانه تاريك مي‌بينند و هركدام آن را به شكلي معرفي مي‌كنند؛ يكي مي‌گويد: فيل مانند خرطوم است؛ ديگري مي‌گويد: فيل مانند ستون است و ديگري مي‌گويد: فيل مانند يك تپه است و ... به اين دليل كه آن‌ها نتوانسته‌اند تمام فيل را ببينند؛ يك قسمتي از فيل را ديده‌اند و فكر كرده اند كه فيل همين است. به خاطر اين كه ابزارهاي شناخت ما از حقيقت ضعيف است، هميشه ما بخشي از حقيقت را مي‌بينيم و فكر مي كنيم كه همه حقيقت را ديده‌ايم. دیگر تساهل و تسامح و خویشتن داری را از یاد می بريم و چشم واقعیت بین‌مان کور می شود.

يكي از نسخه‌هاي كه مولانا براي ما مي‌دهد عشق ورزيدن و دوست داشتن است. دوست داشتن و دوست داشته شدن يكي از نيازهاي رواني انسان است. در سايه دوست داشتن ديگران بسياري از تنگ‌نظري‌ها و تعصبات و سخت‌گيري‌ها و خشونت‌ها از بين مي‌رود و جايش را محبت مي‌گيرد:

به نظر مولانا تنها عشق است که می تواند انسان را به سعه صدر و فراخی نظرگاه برساند:

آن طرف که عشق می افزود درد بوحنیفه و شافعی درسی نکرد

سخت تر شد بند من، از پند تو عشق را نشناخت دانشمند تو

سخن مولانا كه در این زمینه می تواند بسیار راه گشا باشد و به کار جنگ ها و تعصّبات و تنگ نظری های که در حال حاضر كشور ما را رنج می دهد بیاید این است:

کفر و ایمان نیست، آن جایی که اوست زآن که او مغز است وین دو رنگ و پوست

پیش بی حد، هرچه محدود است لاست کلّ شیئ غیروجه الله فناست

و اما آب سردی مولانا برای آتش جنگ ها و تعصّبات و تفاخرات این است:

سخت گیری و تعصّب خامی است تا جنینی کار خون آشامی است

چنان که اشاره شد، قوای حسّی و وسایل شناخت انسان ضعیف و محدود است. مثلا تصور ما انسان ها از خدا متفاوت است. هرکدام از ما همان خدایی را می پرستیم که می توانیم تصور بکنیم. و سپس خدای را که دیگران تصور کرده اند و می پرستند، نفی می کنیم و با آن به ستیزه بر می خیزیم. چه بسیار جنگ ها و رنج ها که از همین تصورات محدود به وجود می آید. مرز کشی ها شروع می شود و دیوارهای تعصّب و تصلّب ایجاد می گردد. اختلاف در میان ادیان گوناگون بر سر تعریف خالق هستی، مشاجرات مذاهب مختلف بر سر فرعیّات خدا شناسی مانند این که خدا هیچ گاه دیده می شود یا نه، مسلمان گناه کار همیشه در جهنم عذاب خواهد بود یانه؟ و امثال این موضوعات و تعصّب و سخت گیری بر سر آن ها و نظر خود را، سخن اول و آخر پنداشتن باعث دشمنی ها و کینه ها و رنج های بسیار شده است که به هیچ کدام آن ها خدا راضی نیست و با هیچ توجیه و استدلال ما آن ها را نمی پسندد:

همچنان که هرکسی در معرفت می کند موصوف غیبی را صفت

فلسفی از نوع دیگر کرده شرح باحثی مر گفت او را کرده جَرح

وآن دگر در هردو طعنه می زند وآن دگر از زرق جانی می کند

هریک از ره، این نشان ها زان دهند تا گمان آید که ایشان زان ده اند

حق و باطل وجود دارد اما معیار آن دو چیست؟ با کدام ویژگی ها باید آن ها را شناخت و چه کسانی صلاحیت آن را دارند که مرزهای بین حق و باطل را ترسیم کنند؟ از نظر مولانا باطل در سایه حق زندگی می کند. آفتاب حق بر او می تابد که دیده می شود. و گر نه باطل بدون آفتاب حق وجود ندارد. از نظر او برخی سخت گیری ها و تنگ نظری ها باعث محدودیت حوزه زندگی حق و گسترش حوزه باطل می گردد و باطل را از سایه در می آورد:

این حقیقت دان، نه حق اند این همه نی به کلّی گمرهانند این رمه

زان که بی حق، باطلی ناید پدید قلب را ابله به بوی زر خرید

گر نبودی در جهان نقدی روان قلب ها را خرج کردن کی توان ؟!

پس مگو: کین جمله دَم ها باطلند باطلان، بر بوی حق دام دلند

پس مگو: جمله خیال است و ضلال بی حقیقت نیست در عالم خیال

پس بود کالا شناسی سخت سهل چون که جیبی نیست، چه نا اهل و اهل!

حق شب قدر است، در شب ها نهان تا کند جان، هرشبی را امتحان مثنوی2/2933-2936

جان سخن مولانا این است که در شناخت حق و باطل باید خویشتن دار بود و از قضاوت‌های شتاب زده دوری کرد:

آن که گوید جمله حق اند، احمقی است وآن که گوید جمله باطل، او شقی است

صحبت اندكي به درازا كشيد. حسن ختام اين سخنان را نيز از مولانا مي‌آوريم كه بلند و شيرين تر از سخن او يافت مي‌نشود:

مثنوی ما دکان وحدت است غیر واحد هر چه بینی آن بت است

هر دکانی راست بازار دگر مثنوی، دکان فقر است ای پدر

وحدت اندر وحدت است این مثنوی از سمک رو تا سماک ای معنوی

تفرقه برخیزد و شرک و دُوِی وحدت است اندر وجود معنوی