سخن ديگر اين است كه از عصر خردگرايي به اين سو، در جوامع غربي انسان منزلت خاص يافته است؛ منزلت انساني، حقوق انساني، اصالت انساني و خوداتكايي انسان مطرح شده است. پس از آمدن مكتب‌هاي فلسفي چون اومانيسم و بعدتر ليبراليسم در جوامع غربي درواقع انسان در جايگاه خدا قرار داده شد. تاكنون نيز در اين جوامع انسان از منزلت ويژه برخوردار است.

يكي از دلايل روي آوردن انسان غربي به انديشه‌هاي مولانا، جايگاه خاص انسان در آثار و انديشه‌هاي مولانا مي‌باشد. اگر به آثار مولانا با دقت ديده شود، اين آثار را مي‌توان انسان‌نامه ناميد. مولانا براي انسان كرامت و منزلت باورناكردني قايل است؛ می‌توان گفت مرکز و محور تمام مباحث مثنوی، انسان است. مثنوی کتابی است برای انسان که اوج و فرود، فضیلت و رذیلت و چهرۀ الهی و ابلیسی انسان در آن به تصویر کشیده شده است:

پس به صورت آدمی فرع جهان            وز صفت، اصل جهان این را بدان

ظاهرش را پشه می آرد به چرخ        باطنش باشد محیط هفت چرخ    مثنوی4/3766-3767

پس به صورت عالم اصغر تویی        پس به معنی عالم اکبر تویی    مثنوی4/521

اینت خورشیدی نهان در ذره ای        شیرنر در پوستین بره ای

اینت دریای نهان در زیرکاه             پا بر این کَه هین! منه در اشتباه    مثنوی1/2502-2503

در سه گز قالب که دادش وانمود       هرچه در الواح و در ارواح بود    مثنوی1/2647

از نظر مولانا، انسان موجودی است عزیز و بزرگ، به این شرط که خود را دریابد و مقام و موقعیّت خود را بشناسد. مولانا در دفتر سوم، در ضمن داستان مرد مارگیری که اژدهای افسرده را به خیال این که مرده است از کوه به شهر آورد تا با آن مردم را سرگرم کند و چیزی هم نصیب خودش شود می سراید:

مارگیر از بهر حیرانی خلق              مار گیرد، اینت نادانی خلق

آدمی کوهیست، چون مفتون شود؟!     کوه اندر مار، حیران چون شود؟!

خویشتن نشناخت مسکین آدمی        از فزونی آمد، و شد در کمی

خویشتن را آدمی ارزان فروخت        بود اطلس، خویش بر دلقی بدوخت

صد هزاران مار و کُه حیران اوست     او چرا حیران شدست و مار دوست؟!   مثنوی3/998-1002

مولانا برآن است که محور آفرینش، انسان است. خداوند همه چیز را برای انسان آفریده است و انسان را برای خودش. همه موجودات وامدار انسان است و انسان وامدار چيزي نيست:

باده در جوشش گدای جوش ماست    چرخ در گردش اسیر هوش ماست

باده از ما مست شد، نی ما از او         قالب از ما هست شد، نی ما از او    مثنوی1/1812-1813

هیچ محتاج میی گلگون نه ای             ترک کن گلگونه، تو گلگونه ای

ای رخ چون زهره ات شمس الضّحی    ای گدای رنگ تو گلگونه ها

باده کاندر خنب می جوشد نهان         ز اشتیاق روی تو جوشد چنان

ای همه دریا چه خواهی کرد، نم؟        وی همه هستی چه می جویی عدم؟

ای مه تابان! چه خواهی کرد، گرد؟      ای که مه در پیش رویت روی زرد

تو خوش و خوبی و کان هر خوشی     تو چرا خود منت باده کشی؟!

تاج کرّمناست بر فرق سرت              طوق اعطیناک آویز برت

جوهر است انسان و چرخ او را عرض   جمله فرع و پایه اند و او غرض

خدمتت بر جمله هستی مفترض         جوهری، چون نجده خواهد از عرض؟!

علم جویی از کتب ها  ای فسوس!      ذوق جویی تو ز حلوا ای فسوس!

بحرعلمی در نمی پنهان شده             در سه گز تن عالمی پنهان شده

اي برادر تو همه انديشه‌اي           مابقي خود استخوان و ريشه‌اي

به هرصورت ديدگاه‌هاي امروزي مولانا درباره انسان، يكي از دلايل روي‌آوري گسترده غربي‌ها به مولانا و آثار و انديشه‌هاي او مي‌باشد.

تساهل و تسامح و رواداري مولانا، مخالفت او با جنگ و هرنوع خشونت ديگر و تعصب، ارزش و اهميتي كه او براي عشق و محبت و بي‌تكلفي، ساده‌زيستي و بي‌آلايشي و ديگر مفاهيم والاي انساني قايل است، انساني متكلّف و گرفتار تجملات و تشريفات و خسته از ماديات و مصرف زدگي غربي را جذب مي‌كند. دنياي تيره شده از جنگ، ظلم، تعصب و خشونت، آرامش خود را كه گمشده‌اي اوست در پيام مولانا مي‌يابد.

به صورت خلاصه مي‌توان گفت: دو گروه در غرب به انديشه‌هاي مولانا جذب مي‌شوند: يكي انديشمندان و صاحبان‌نظر و كساني كه مشغوليت‌ها و مصروفيت‌هاي فكري و ذهني دارند؛ اينان انديشه‌ها و پيام‌هاي مورد نياز بشريت امروز را در آثار و انديشه‌هاي مولانا مي‌يابند. به همين دليل است كه مثنوي مولانا به تمام لسان‌هاي زنده دنيا ترجمه و در امريكا چندين سال پرفروش ترين كتاب بوده است و تنها در يك سال، بيش از يك ميليون نسخه از آن به فروش رفته است. ديگري كساني كه اهل وجد و طرب و موسيقي و عشق و اين حرف‌ها هستند. اين گروه بيشتر از غزليات مولانا بهره مي‌برند و مولانا را با دنياي خود شريك مي‌سازند. امروزه در جهان طيف‌هاي متنوعي از آثار مولانا استفاده مي‌كنند. هركسي هم گمان مي‌كند كه مولانا هماني است كه او مي‌شناسد:

هركسي از ظن خود شد يار من        از درون من نجست اسرار من

سرّ من از ناله من دور نيست           گرچه چشم و گوش را آن نور نيست