نویسنده در مقدمه کتاب، به شرح این مسأله می پردازد که جهان امروز به خصوص جهان مدرن و پیشرفته غرب  که قرن ها به معنویت بی اعتنایی کرده، اکنون نبود معنویت را در جوامع خود احساس می کند و به این نتیجه رسیده است که تا کنون با یک بال پرواز کرده و با یک جانبه گرایی افراطی جنبه های معنوی و انسانی خود را به فراموشی سپرده است. حالا این بشر قرن بیست و یک به خطای خود و خلا موجود در زندگی اجتماعی خود پی برده و در صدد جبران آن برآمده است. انسان مدرن اکنون در اندیشه این است که چگونه و به کدام معنویت بازگردد. به همین دلیل است که آثار مولانا جلال الدین محمد بلخی در جهان غرب این همه طرفدار و خواننده برای خود یافته است.

آنگاه نویسنده اشاره می کند که معنویت و آموزه های معنوی برخاسته از آسمان که پیامبران آورنده و حامل آن می باشند، همان گمشده بشریت امروز است. لازم است این آموزه ها با زبان ساده و بیان هنری و ادبی به خصوص برای نسل جوان ارائه داده شود تا نسل جوان مسلمان با آموزه های اخلاقی و رفتاری الگوهای برتر و عالی آشنا شوند و از آن ها بیاموزند که چگونه باید زندگی کرد و نویسنده خود این کار خطیر را در کتاب یادشده انجام داده است.

نویسنده در این بیست و یک فصل در قالب داستان های کوتاه و بیان ساده و همه فهم، به مسائل اخلاقی و رفتارهای انسانی پرداخته است. همان آموزه ها و رفتارهای که در گرد و غبار زندگی شهری و گرفتاری های برخاسته از زندگی مدرن گمشده است و اگر بشر امروز بتواند رفتار خود را با این آموزه های ارزشمند عیار کند، تغییرات بسیاری در روابط بین انسان ها و در زندگی اجتماعی ایجاد خواهد شد و به یقین روابط اجتماعی ظالمانه امروز چه در روابط بین ملت ها و کشورهای مختلف و چه در روابط بین مردمان یک کشور دگرگونی فراوان می تواند پدید آید.

ویژگی های دیگری که می توان برای این کتاب برشمرد یکی نثر و زبان ساده و روان و قابل فهم آن برای همگان است. دیگر این که نویسنده آن نوع روایات تاریخی از رفتار پیامبر را انتخاب کرده است که جنبه های داستانی داشته است و کم و بیش پرداخت داستانی نیز از آن ها کرده است. سوم این که منابعی که مورد استفاده نویسنده بوده منابع معتبر و دست اول است؛ مانند صحیح بخاری و مسلم، اصول کافی، تاریخ طبری، الکامل فی التاریخ و اسدالغابه فی معرفه الصحابه از ابن اثیر، مروج الذهب مسعودی، مغازی محمدبن عمر واقدی، السنن الکبری از احمد بن شعیب نسایی، الشفا بتعریف حقوق المصطفی از قاضی عیاض، تفسیرمجمع البیان از شیخ طبرسی و دیگر آثار تاریخی، تفسیری، روایی، سیره و ...

ویژگی دیگری که می توان برای این کتاب برشمرد این است که نویسنده متن رفتار اخلاقی پیامبر را بدون کدام تفسیر و تحلیل و نتیجه گیری در اختیار خواننده قرار داده است و نتیجه گیری و گرفتن آموزه های لازم را به خود خواننده واگذاشته است تا او نیز بتواند ذهن خود را به کار بیندازد و برای گرفتن و فهم و برداشت خود تلاش لازم را به خرج بدهد.

در پایان اشاره به این نکته خالی از لطف نخواهد بود که کشور و مردم ما بیش از سی سال است که دایما با انواع خشونت سرو کار داشته است و جریان خشونت همچنان در این کشور هنوز حاکم است. خواندن این نوع کتاب ها و تعمق در آن ها می تواند ما را به محبت، دوستی، بردباری، مردم دوستی، رفتار با نزاکت و نرم با دیگران، گذشت و فداکاری هدایت کند و رفتار بزرگوارانه پیامبر اسلام برای ما سرمشق و الگو باشد.

دو سه نمونه از داستان های این کتاب را با هم می خوانیم:

  1ـ از امام صادق (ع) روایت شده است: «روزی، رسول خدا در مسجد نشسته بود که خادمة یکی از انصار وارد مسجد شد. صاحب خادمه نیز در حضور پیامبر نشسته بود. خادمه خود را به پیامبر رساند، گوشۀ جامة پیامبر را گرفت و به آرامی کشید. پیامبر از جای خود برخاست ولی خادمه چیزی نگفت. پس از چند لحظه، پیامبر بر جای خود نشست. خادمه باز هم گوشة جامة پیامبر را کشید و پیامبر باز هم از جای خود برخاست. این بار هم بدون آن که خادمه چیزی بگوید گوشة جامة پیامبر را رها کرد. پیامبر نیز بدون آن که چیزی بگوید نشست. این رفتار سه بار تکرار شد و در مرتبه چهارم، رشته ای از جامة پیامبر کنده شد و به دست خادمه ماند. خادمه آن رشته را گرفت و با خوشحالی رفت.

بعدا مردم به آن خادمه اعتراض کردند که چرا پیامبر را آزار دادی و چیزی هم نگفتی؟ تو از پیامبر چه می خواستی؟ او گفت: «ما، در خانه بیماری داریم که حالش بد است. اهل خانه مرا فرستادند که رشته ای از جامه رسول خدا بیاورم تا بیمار با آن شفا یابد و چون خواستم یک رشته از کنار جامه پیامبر جدا کنم، پیامبر از جای برخاست و من شرم کردم که رشته را جدا کنم و از طرفی هم شرم کردم که مسأله را با رسول خدا در میان بگذارم تا این که در مرتبه چهارم یک رشته از جامة رسول خدا جدا شد.»   (محمدبن یعقوب کلینی، اصول کافی، 3/160.)

2- هند پسر خدیجه می گوید: «پیامبر(ص) به هر کس بر می خورد، سلام می کرد؛ هر کس برای کاری به نزدش می آمد، در انجام کار او بردباری می کرد تا خواسته اش بر آورده شود و یا آن کس خود رها کند و برود.

با هر کس دست می داد، هرگز دست خود را پیش از دیگری نمی‌کشید و چون به مسلمانی می رسید با او روبوسی می‌کرد و احوالش را می پرسید.

وقتی مشغول نماز بود و کسی در کنارش می نشست، نماز خود را زودتر تمام می کرد و به آن کس رو کرده می گفت: «آیا کاری به من داری یا چیزی از من می خواهی؟»

هر کس بر وی وارد می شد، او را احترام می کرد و بزرگ می داشت؛ لباس خود را زیر او می انداخت و یا بر تشک خود او را می نشاند.»  (محمدباقر مجلسی، بحار، 16/228ـ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابی طالب، 1/147.)

3- رسول خدا(ص) پسرش ابراهیم را زیاد دوست داشت، ابراهیم تنها پسر او بود. ابراهیم زیاد زنده نبود و در هجده ماهگی مریض شد. در آخرین لحظه های زندگی ابراهیم، پیامبر خود را به بالین او رساند. او را که در دامن مادرش آخرین نفس های زندگی را می کشید، از مادرش گرفت، در آغوش فشرد و آن گاه فرمود:

«ای ابراهیم! ما در برابر خواست و فرمان خدا ناتوانیم، کاری از ما برای تو بر نمی آید.» آن گاه اشک هایش سرازیر شد و افزود:

«اگر نه چنان بود که مرگ حق و وعدۀ راست است و این که آخر ما به اول ما می پیوندد، هر آینه بر تو اندوهناک می شدم. اکنون نیز بسیار ناراحتم اما هرگز آن چه که خداوند را ناراضی کند بر زبان نخواهم راند.»  (عزالدین ابن اثیر، اسدالغابه فی معرفۀ الصحابه، 1 / 46.)

4ـ انس پسر مالک می گوید: «روزی با رسول خدا به جایی می رفتیم. آن حضرت پیراهنی بر تن داشت که کناره هایش درشت و خشن بود. در این حال عرب بیابانی با دو شترش از راه رسید، گوشه پیراهن پیامبر را گرفت و به سختی کشید. طوری که گردن پیامبر آشکار شد و کنارۀ درشت پیراهن، گردن رسول خدا را خراشید. سپس آن مرد به رسول خدا گفت:

«ای رسول خدا ! شتران مرا از مال خداوند که در نزد توست بار کن. من نیازمندم. از مال خودت یا پدرت که نمی‌دهی.» پیامبر ساکت بود. مرد ادامه داد: «مال، مال خدا، من هم بنده خدایم.» پیامبر فرمود: «چه چیزی تو را وا داشت که با من چنین سخن بگویی!؟» عرب بیابانی گفت: «چون می دانم تو بدی را با بدی پاسخ نمی دهی.» پیامبر خندید و سپس دستور داد یکی از شترانش را جو و دیگری را خرما بار کنند.»  (ابوالفضل قاضی عیاض، الشفا بتعریف حقوق المصطفی، 1 / 97 ـ 96.)

5- زهیر پسر ابی سلمی یکی از شعرای معروف عرب جاهلی بود. یکی از معلّقات سبع را او سروده است، زهیر دو تا پسر داشت؛ یکی بحیر که مسلمان شد و دیگری کعب که او نیز مثل پدرش شاعر بود و مسلمان نشده بود. کعب در موارد بسیاری، پیامبر اکرم(ص) را هجو کرده بود. او قصائدی در هجو پیامبر سرود، مخصوصاً وقتی که آن حضرت از طائف باز می گشت. پیامبر اکرم کعب را مهدور الدم اعلام کرد و فرمود: «هر کس از شما کعب را دید، بکشد.»

خبر که به کعب رسید، زمین و زمان برایش تنگ شد. مدتی با ترس و لرز زندگی می کرد. پس از آن قصیده ای سرود و در آن ضمن مدح و تعریف پیامبر، از ترس خود نیز سخن گفت. پس از چندی کعب به مدینه آمد، در خانۀ مردی از مردم مدینه وارد شد. فردا صبح به همراه آن مرد، برای نماز به مسجد رفت و نماز را با پیامبر خواندند، مرد مدنی، پیامبر را به کعب نشان داد و گفت: «آن رسول خداست. به نزد او برو و امان بخواه.» کعب به نزد پیامبر آمد، نشست، دست پیامبر را در دست خود گرفت، _در حالی که پیامبر او را نمی شناخت_ و گفت: «ای رسول خدا! کعب پسر زهیر آمده، توبه کرده و مسلمان شده، از تو امان می خواهد. اگر او را به نزد تو آورم، آیا امانش می دهی؟» پیامبر فرمود: «بلی» کعب گفت: «من کعب پسر زهیر هستم یا رسول الله!» مردی از انصار پیش آمد و گفت: «یا رسول الله! اجازه بده من گردن این دشمن خدا را بزنم.» پیامبر فرمود: «رهایش کن! او پشیمان و نالان آمده است.»

آن گاه کعب قصیدۀ خود را برای پیامبر خواند. پیامبر برای او ردای خود را هدیه داد که بعدها معاویه بن ابو سفیان از پسر کعب، آن را خرید و خلفای اموی آن ردا را در عیدها و محافل مهم می پوشیدند.»  (ابن هشام،  السیره النبویه ، 4 / 144 ـ 147 ـ ابن حجر العسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه،3 / 296.)

6ـ ابن زبعر، شاعری بود که بدترین هجوها را نسبت به پیامبر سروده بود، از جمله بیت هایی که او سروده بود یکی هم این چند بیت معروف است که یزید، پس از شهادت امام حسین (ع) آن ها را می خواند:

لیت اشیاخی ببدر شهدوا
جزع الخزرج من وقع الاسل
قد قتلنا القوم من ساداتهم
وعدلناه ببدر فاعتدل
ابن زبعری پس از فتح مکه به نزد پیامبر آمد. شعری سرود که در آن پشیمانی خود را اعلام کرده بود. پیامبر او را بخشید.  (محمدباقر مجلسی، بحار، 21 / 106.)

7- صف های نماز جماعت پشت سر رسول خدا(ص) بسته و نماز جماعت شروع شد، پیامبر، نماز را مانند همیشه با آرامش و انجام مستحبات آن می خواند اما در میانۀ نماز ناگهان روش آن حضرت در خواندن نماز تغییر کرد؛ پیامبر با سرعت غیر معمول و با حذف مستحبات، نماز را به پایان رساند. نمازگزاران از این عمل پیامبر تعجب کردند و دلیل آن را نمی دانستند. پس از آن که سلام نماز داده شد، به رسول خدا عرض کردند: یا رسول الله! چه پیش آمدی رخ داد که شما برخلاف معمول خودتان نماز را با این شتاب به پایان رساندید؟ پیامبر اکرم(ص) با شگفتی به مسلمانان نگاه کرد و فرمود: «اما سمعتم صراخ الصّبی؟» آیا شما صدای گریه بچه را نشنیدید؟  (محمدبن یعقوب کلینی، فروع کافی، 6/48.)