تنهایی و توهم قدرتمندان
فرد یا جامعهای که مجذوب قدرت میشوند، هرگز از خود بیگانگی خود را در نمی یابند. قدرت زده مانند طفل نی سواری است که گمان میکند سوار است، در حالی که او توهم سوار بودن را دارد. کسانی که مجذوب هتلر یا استالین بودند، گمان میکردند که قدرت جهان از آن آنهاست؛ حال آنکه خود برده ای بیش نبودند. آنها توهم قدرت داشتند. قدرتزده، زنجیر خود را میبوسد و به زبونی خود افتخار میکند. آیزایابرلین در این مورد میگوید: استبداد آنگاه به پیروزی میرسد که بتواند بردگان را بر آن دارد که خود را آزاد بخوانند و خود را آزاد بدانند.
سرمایهداران، جهان را فقط از پشت عینک سود طلبی میبینند و بس. آدمها وقتی ارزش دارند که برای آنها سودی داشته باشند. دیگر انسان و انسانیت، عدالت و آزادی و این حرفها برای آنها یک جو نمیارزد؛ اما غفلت قدرتمند، وحشیانهتر و خطرناکتر است. برای اثبات این نظر کافی است به تاریخ کشورمان نگاه کنیم. شاهان و قدرتمندان در کشتن پسران و برادران و دوستان خود یک لحظه تردید نمیکردند. پسر، پدر را می کشت و پدر، پسر را از دم تیغ میگذرانید، به توهم اینکه ممکن است خطری برایشان ایجاد کند یا توطئه ای در کارشان باشد.
زیاد دور نمی رویم و قدرتمندان معاصر خودمان را مثال میزنیم: حزب دموکراتیک خلق در سال 1357ش قدرت را به دست گرفت. ترکی، امین، کارمل و نجیب، اعضای رهبری آن سالها با هم رفیق، دوست، و همرزم بودند؛ به طوری که در آن زمان حاضر بودند جان خود را فدای دیگری بکنند؛ اما همین که قدرت را به دست آوردند، ترکی شد رهبر انقلاب، معلم کبیر، نابغه زمان و ناجی کشور. او سعی کرد با ایجاد کیش شخصیت برای خود، قدرت را از چنگ دوستانش در آورده به خود اختصاص دهد. تمامیتخواهی او پایانی نداشت چنان که خصلت قدرت چنین است. روز به روز القاب و عناوین بزرگتر و جدیدتری برایش اختراع می شد؛ اما او همچنان راضي نميشد.
قدرت طلبی و تمامیتخواهی نورمحمد ترکی باعث ترس و نگرانی دوستان سابق او شد.آنها نیز که تشنه قدرت بودند به تلاش و تکاپو وادار شدند تا نه تنها آنچه را که دارند از دست ندهند که چیزی هم بر آن بیفزایند. این وضعیت دوستان و همسنگران دیروز را رو در روی هم قرار داد و دشمنان امروز ساخت و این باعث تضعیف و تباهی حزب و مجموعه آنها گردید و البته لگد اصلی به کشور و ملت افغانستان خورد. از جانب دیگر قدرت طلبی، ترکی را از رفقای خودش جدا کرد و او تنها شد. تنهایی از بدیهیترین و بدترین نتایج قدرت طلبی است. تمامیتخواهی باعث میشود که قدرتمند به اطرافیان، دوستان و حتی پدر و پسر خود به چشم تهدید و دشمن نگاه کند؛ زیرا گفتیم که قدرتمند دیگر تبدیل به ابزاری در اختیار قدرت میشود، قدرتمند، به عنوان یک انسان هرگز نمیتواند از دوستان خود جدا شود و یا پسر خود را کور کند اما این کار را میکند؛ زیرا که قدرت از او چنین می خواهد و او اراده و توان مخالفت با فرمان قدرت را ندارد.
گابریل گارسیا مارکز نویسنده نامدار جهانی از هرکس دیگری بهتر، این تنهایی را در وجود قدرتمندان و دیکتاتورهای امریکای لاتین نشان داده است. او در رمانهای صدسال تنهایی و پایيزپدرسالار و دیگر داستانهایش، قدرتمندانی را به تصویر میکشد که عمری در کاخهای با شکوه و جلال خود جدا از مردم، دوستان و حتی اقوام خود زندگی میکنند. توهم دشمنی، توطئه و حس شدید رقابت، وجود آنان را تسخیز کرده است. آنها برای دور ماندن از توطئه و دشمنی و حفظ تاج و تخت قدرت، خانه و کاخ خود را برای خود تبدیل به زندان می کردند، اطراف خود میله میکشیدند، دیوارهای ضخیم و بلند سمنتی بالا می بردند. درهای بسیاری را پشت سر خود را قفل می کردند و بادی گاردها و محافظان بسیاری، آنان را در محاصره می گرفتند.
سرانجام به تنهایی و با توهم همه چیز داشتن، روزی در همان کاخها می افتادند و میمردند. با مرگ آن دیکتاتورها، مردم نفس آزاد میکشیدند و به شادی و پایکوبی میپرداختند. قدرت، قدرتمند را از مردم جدا میکند و تنها روزنه منفذهایی که برای اومیماند، اطرافیانش است. اطرافیان قدرتمند، آدمهای چاپلوس، دروغگو و توهم آفرین هستند؛ زیرا سیستم قدرت چنین می طلبد. آنها در اطراف صاحب قدرت، از دروغ و دغل و تملق دیوارهایی می کشند. از آدم بیسوادی، معلم خلق و آموزگار بشريت درست میکنند و چون از مردم تجريد شده اند، توهمات و دروغهای اطرافیان را عین حقیقت می پندارند. این نیازهای دو سویه که برخاسته از سیستم قدرت است، نابغههای تملق گوی و دروغ پردازی را خلق میکند که خود موضوع جالب در روان شناسی قدرت است و بحث جدایی را می طلبد.
در پایان لازم است اشاره شود که در 30 سال اخیر کشور ما، انواع قدرت طلبیها و تمامیتخواهیها و دیکتاتوری ها را دیده و تجربه کرده است. به نام خلق، به نام اسلام و دین، به نام قوم و مذهب. بيگمان تمامیتخواهی و بیارادگی در برابر قدرت، منحصر به پادشاهان و یا رئیسان دولت نیست، شامل قوماندانی که سه نفر بادیگارد دارد، رئیس حزبی که عنوان دبیر کل و امیر و غیره را یدک می کشد، وزیری که در چوکی وزارت گم می شود و ... نيز ميشود.
برای اینکه حزب خلق و ترکی در گذشته و خطری ندارد، آن را مثال آوردم اما از قدرتمندان و دیکتاتورهای فعلی سوار برقدرت مثال زدن، خطرکردن است و هنوز زود است.
این وب به منظور طرح نظریات فرهنگی ادبی اجتماعی و سیاسی ایجاد شده است