مرحبا ای بلخی بامی همره باد صبا-3
همه می دانیم که بلخ بارها و بارها ویران شده و آخرین تیرهای خلاص هم در زمان برادرکشی های دهه های اخیر بر آن زده شده است. این قبول، اما در این هشت سال که برای طرح ها و برنامه های فرهنگی پول های کشورهای خارجی خرج شده چه کاری برای بلخ شده است؟ چرا در جهت نگهداری و تعمیر و بازسازی بناهای تاریخی که در حال نابودی است دستی بلند نشده و پای پیش گذاشته نشده است؟ آیا مسوولین اطلاعات و فرهنگ بلخ چیزی به ذهن شان رسیده و گامی در این میدان برداشته اند یا نه؟
اگر بازسازی این بناهای ویران شده هزینه های بسیار لازم دارد، حضور دو سه نفر کارشناس فرهنگی برای راهنمایی مسافران و بازدید کنندگان که هزینه زیادی لازم ندارد. بهتر نیست راهنمایی باشد و آنان را راهنمایی و این خرابه ها را معرفی کند. کم از کم توجیهی برای این همه غفلت و بی توجهی و بی فرهنگی بتراشند؟
اگر چند نفر خارجی همراه با ذهنیتی آن چنانی از بلخ، به آن جا بیایند به یقین باور نمی کنند که این شهر امّ البلاد بلخ باشد. البته چه بهتر که خارجی ها بلخ بودن این خرابه را نپذیرند؛ زیرا در آن صورت بر بی فرهنگی، وحشیگری، کودنی، نادانی و حماقت ما اشک خواهند ریخت و تف و لعنت مان خواهند کرد.
دیدن ویرانه های بلخ دود از نهاد هر کس می تواند بر آورد. آن چه روی زمین به جای مانده در حال ویرانی است و آن چه زیرزمین بوده و در دسترس، به غارت رفته است. پس از چند دقیقه راه رفتن در میان این ویرانه ها در گوشه و کنار این دیوار و حصار، گودال هایی را می بینی که یغماگران همین روزها هم در آن ها کاوش می کنند و با قیمت ناچیز، خارجی ها از چنگ شان در می آورند.
مثلا مسجد نُه گنبد که از آن دیگر گنبدی نمانده و بیشترستون های آن ویران شده و حتی کاشی های آن هم به گفته اهل محل در بازارهای پیشاور به فروش رفته یک نمونه است.
ظاهرا ما هنوز نمی دانیم که هر خشت و کاشی بناهای مسجد نه گنبد و خواجه ابونصر و یا خانقاه مولانا و پدرش در خواجه غولک چقدر ارزش معنوی و فرهنگی و حیثیتی برای مردم و کشور ما دارد؟
لابد دولت مردان ما خبر ندارند که درآمد بسیاری از کشورها از طریق توریسم و گردشگران بیشتر از درآمد فروش نفت شان است؟ بلخ از شهر قونیه چه کم دارد؟ اگر قونیه مولانا را دارد، بلخ هم مولانا را دارد و هم هزاران شاعر و عارف و عالم و پیامبر و امام زاده را در خود جمع کرده است. در هرگوشه ای از این سرزمین، اثری از تمدنی است باستانی؛ هخامنشی، ساسانی، کوشانی، یونانی، بودایی، زردشتی و اسلامی. از دودمان هایی هم که بر این شهر فرمان رانده اند، آثار بسیاری به جاست در هم تنیده از همه این تمدن ها. پس چرا از بین رفتنش را تماشا می کنیم؟
امروز قونیه بزرگترین منبع درآمد کشور ترکیه است. به گفته وزیر فرهنگ ترکیه هر سال بیش از یک میلیون گردشگر از این شهر دیدن می کنند؛ پنجاه در صد مردم قونیه در ارتباط به گردشگران و زائران بارگاه مولانا مشغول کار هستند. هرساله این گردشگران امریکایی و اروپایی و آسیایی، پول های کلانی در بازارها و هوتل ها و وسایل نقلیه قونیه خرج می کنند که همه به جیب مردم این شهر می رود و باعث آبادی شهر و کشور و سیری مردم و آبروی دولت مردان آن می گردد.
مراسم مولانا هر ساله در قونیه برگزار می شود و از این مراسم هزاران گردشگر بازدید می كنند. تاثیر مولانا بر قونیه به حدی است كه حتی مجسمه های سماع را به عنوان سوغات به فروش می رسانند. از این گذشته حركاتی شروع شده تا مولانا را اهل تركیه معرفی كنند. این در حالی است كه مولانا در شهر بلخ متولد شده و تمام اشعار او به زبان پارسی است و حتی در خود تركیه، آثار او جزء ادبیات پارسی جای گرفته است و در هر دایرةالمعارف كه نام این شاعر بزرگ جستجو شود، نتیجه، شاعر و صوفی پارسی است.
روزنامه سان فرانسیسکو در این باره می نویسد: اگر می خواهید با محبوبترین شاعر روز آمریکا آشنا شوید بایستی یک هواپیما سوار شوید و به قونیه بروید، جایی که آرامگاه یا مزار جلال الدین محمد بلخی معروف به رومی قرار دارد.
یكی از جلوه های بی نظیر مراسم مولانا، مراسم سماع است كه در نوع خود طرفداران زیادی دارد. به گونه ای كه بحث توریسم عرفانی را جایگزینی برای دیگر گونه های توریسم در این منطقه كرده است. مراسم معنوی رقص سماع، عشق معنوی انسان و برگشت بنده به حق و رسیدن انسان به ملكوت را متبلور می كند.
در پایان لازم است بگویم آنچه از این قلم، شکسته و ریخته سرریز کرد، آه و افسوسی بود بر داشته های ملی مان که به همین آسانی از دست مان می رود، در حالی که تماشا می کنیم و می توانیم کاری بکنیم و نمی کنیم. گمان می کنم هر افغان صاحب درک و دردی، با دیدن ثروت های معنوی بی نظیر بلخ و غزنی و هرات و ... که بی صاحب افتاده و در حالی نابودی است، احساس بنده را پیدا خواهد کرد. ثروت های که دیگران می شناسند و می برند و ما نمی شناسیم و می بخشیم.
خدایا نمی دانم با این غفلت و این کفران نعمت، ما سزاوار کدام عذاب و عقوبت خواهیم شد؟ شاید بدتر از آنچه که تا کنون بر سرمان آمده است؟!
این وب به منظور طرح نظریات فرهنگی ادبی اجتماعی و سیاسی ایجاد شده است