در همين انديشه هاي سرگردان هستم كه عليخان كاستي مي ماند و با اين كار خود نشان مي دهد كه ذوق خوب هنري دارد؛ آواز جادويي سراج الدين سراج در داخل موتر مي پيچد و گوش ها را مي نوازد و بر دل ها مي نشيند:

اي ساربان آهسته ران كارام جانم مي رود

وان دل كه با خود داشتم با دل ستانم مي رود

او مي رود دامن كشان، من زهر تنهايي چشان

ديگر مپرس از من نشان، كز دل نشانم مي رود

كاروان شتران بهاء الدين را مي بينم كه با گام هاي بلند و عزم غير قابل برگشت، از دروازه شهر بلخ بيرون مي شوند. در ميان كاروانيان پسركي يازده ساله اي است  كه بر شتري سوار است و پيشاپيش شتر مادرش مؤمنه خاتون در حركت است. او جلال الدين محمد نام دارد و پسر مهتر بهاء الدين سلطان العلما بزرگترين عالم و عارف روزگار خودش است. او اكنون از جور روزگار و از حسادت و تنگ نظري عالمان ظاهر پرست و از ستم حاكمان زمانه خود مي گريزد. اما اين كاروان بزرگ به كجا مي رود و در كجا استقرار مي يابد و سرانجام آن چه مي شود، بماند براي تاريخ نويسان ادبيات ما.

نم نم اشك هاي من، با آواز اعجاز آميز سراج الدين سراج همراهي مي كند و من بر سليقه خوب عليخان لحظه به لحظه آفرين مي گويم و همچنان ابيا ت آغازين مثنوي را زير لب زمزمه مي كنم:

سينه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگويم شرح درد اشتياق

هركسي كو دور ماند از اصل خويش

باز جويد روزگار وصل خويش

هركسي از ظن خود شد يار من

از درون من نجست اسرار من

سرّ من از ناله من دور نيست

گرچه چشم و گوش را آن نور نيست

در ميان آواز دل نشين سراج و ترنم دلرباي بيت هاي مثنوي، ذهنم به اين جا مي رسد كه چرا مولانا بزرگترين كتاب خود که از مهمترين كتاب هاي تاريخ انديشه بشري نیز هست، را با غم غربت و فصل جانكاه جدايي و فراق آغاز كرده است؟ و بعد در تمام مثنوي اين مضمون جان شكار را ادامه داده و همه جا و هميشه فرياد و فغان جدايي سرداده است؟

مي دانم كه اين پرسش، پرسش بزرگ و تأمل بر انگيز در زندگي و تفسير انديشه هاي مولاناست. صاحب نظران پاسخ هاي متين و عالمانه اي بر اين پرسش اساسي داده اند. اكنون من كاري به هيچ كدام از آن پاسخ ها ندارم. مي خواهم پرسش ديگري  بر پرسش سابق اضافه كنم و آن اين كه آيا مولانا در سرايش ‍‍‍‍ژرف ترين بيت هاي مثنوي، جدايي از بلخ بامي خودش را در نظر نداشته است؟ آيا او دلتنگ بلخ؛ سرزمين اجدادي خود نبوده و فريادش از فراق بلخ بهين نبوده است؟ اين نيي كه از غم جدايي و دوري از يار و ديار و محبوب خود حكايت و شكايت دارد آيا خود مولانا نيست و اين فرياد، فريادي دوري از وطن محبوب نمي باشد؟ لازم نمي بينم با دادن پاسخ به اين سوال ها، سفرنامه بلخ را در مسير ديگري ببرم.

جواب اين سوال اندكي انديشه و تآمل لازم دارد كه خوانندگان فرهيخته در ضمن خواندن بيت هاي آغازين مثنوي به كار خواهند بست.

به ميدان اصلي شهر باستاني بلخ مي رسيم؛ پيش روي ما درختان سر به فلك كشيده اي ميدان است، در پشت اين درختان كهنسال؛ آرامگاه خواجه ابونصر پارسا چشمان هر بيننده اي را نوازش مي كند. سراج همچنان مي خواند و اشك مي گيرد:

در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن

من خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم مي رود