وحدت ملی و موانع فرهنگی آن در افغانستان3
اشاره کردم که حاکمیت های گذشته در کشورما بر پایه های تبعیض قومی، نژادی، زبانی و مذهبی استوار بوده است. این یکسو نگری ها همواره کشور را در معرض تنش، درگیری، نفوذ خارجی و عقب ماندگی های سیاسی و فرهنگی و اقتصادی قرار داده است. نمونه بارز آن تشکیل گروه های چپ با ایدئولوژی وارداتی و دستوری و نفوذ و دخالت روس ها از کانال این گروه ها می باشد که رژیم تبعیض گرا و نژاد پرست زمینه ساز آن بوده است.
سیاست های استعماری روس ها و عوامل شان در کشور ما نیز برتجزیه قومی و ایجاد عصبیت های نژادی قرار داشته است. از جمله به تجزیه ملیت های پشتون و ازبک و هزاره و تاجیک می توان اشاره کرد که در زمان حاکمیت گروه های طرفدار روسیه با آب و تاب به اجرا گذاشته شده بود. اکنون سیاست کشورهای غربی در رأ س آن ها آمریکا در کشور ما نیز چنین است. دامن زدن به اختلافات فرقه ای و نژادی و ایجاد واگرایی قومی و مذهبی و زبانی در دستور کار آن ها قرار دارد.غربی ها برای ادامه حضور خود در افغانستان به سیاست تفرقه بینداز و حکومت کن احتیاج دارند.
امروز افغانستان به صحنه ی فعالیت ها و تلاش ها ی سازنده و مخرب کشورهای غربی تبدیل گردیده است. آن ها ضمن این که به مردم فقیر و بیچاره این کشور کمک می کنند، از ثروت ها و منابع کشور نیز بهره مند می شوند. اما در نهایت این کشور را به سمتی می برند که سیاست های خودشان ایجاب می کند. وجود اختلاف و دشمنی کنترل شده در میان مردم کشور، وجود فقر و نیاز مادی مردم به کمک های غربی ها و عدم بازسازی زیر بنایی و اساسی، ادامه جنگ ها و دشمنی ها در میان مردم و نیز عدم برقراری کامل امنیت در افغانستان از جمله سیاست های غربی ها در کشورما می باشد.
پس از فروپاشی رژیم های ظاهرخان و داودخان و از هم گسیختن سازمان اجتماعی در کشور، تضادهای پنهان قومی رونما گردید. اقوام مختلف هرکدام راه خودرا از دیگران جدا کردند و مسیر قومی خاص خود را در پیش گرفتند، با منافع و مصالح قومی. هرکدام دچارتجزیه طلبی و جدا اندیشی افراطی گردیدند. این تجزیه طلبی در سال های اولیه جهاد کمتر رخ نمود ولی در سال های پسان تر به ویژه پس از پیروزی مجاهدین در سال های اولیه دهه هفتاد، رو به اوج نهاد. این تجزیه طلبی و جدا اندیشی ویژۀ قوم خاصی هم نبوده است بلکه اقوام بزرگ کشور هرکدام کم و بیش در آن نقش داشتند.
نمودهای جدا اندیشی فرهنگی
نمودهای بارز جدا اندیشی فرهنگی در این سال ها را می توان چنین برشمرد:
1- 3- ایجاد تاریخ قومی
ملت افغانستان تاریخ و گذشتۀ مشترکی دارند که همه ی اقوام در آن سهم دارد و ما از آن به تاریخ افغانستان یا تاریخ ملی تعبیر می کنیم. اما طی در دوران پرحادثه مبارزه، اقوام کشور هرکدام برای خود تاریخ ویژه ساخت و پرداخت کرد. در این تاریخ های بی بنیاد، سعی در اثبات اصالت قومی خود در این کشور و برتری خود از دیگران نمودند. چنان که انگار ساکنان اصیل و بومی افغانستان، آن ها هستند و دیگران مهاجرو غیراصیل می باشند. خود را مظلوم و دیگران را ظالم قلمداد کردند. هرچه خوبی و خدمت در کشور بود به خود و هرچه خیانت، وابستگی و بیگانه پروری بود به اقوام دیگر نسبت دادند. انگار در تاریخ کشور تنها آن ها پاک و بقیه همه آلوده دامن بوده اند.
2-3- ساختن اسطوره های قومی
اسطوره سازی و برجسته کردن شخصیت های قومی از دیگر تلاش های بود که در این سال ها توسط قوم پرستان و جدا اندیشان در کشور انجام گرفت و این خود مانع دیگری برسر راه وحدت ملی گردید. در این سال های پرآشوب، تاریخ نویسان و فرهنگیان به نبش قبر و پیدا کردن مرده های درشت تر و احیای مجدد آنان برای بالابردن اعتبار و حیثیت قومی خود مشغول گردیدند. اهمیتی نداشت شخصی که از او اسطوره ای ساخته می شود چگونه آدمی است و از کدام معیارهای دینی، ملی، علمی، فرهنگی و مردمی برخور دار است. وابستگی قومی تنها معیار اسطوره شدن بود. همه شاهد بودیم و می دانیم که در عرصه های سیاسی، فرهنگی و نظامی چه کسانی با انگیزه های نژادی مطرح و تا سرحد پرستش بالا برده شدند.
وقتی هرقومی در مسابقه با اقوام دیگر شخصیت های قومی خود را به میدان می آورد، شخصیت های ملی و فرا قومی که سرمایه های ارزشمند و بی بدیل هرملت هستند به فراموشی سپرده می شوند و از تمام جوانب مورد بی مهری، فراموشی و ستم قرار می گیرند. پس مطرح کردن عناصر قومی و فراموش شدن شخصیت های فراقومی از دیگر موانع وحدت ملی می باشد.
3-3- رشدخورده فرهنگ ها
دردوران جهاد خصوصا در دهه آخر آن اقوام مختلف، همه ی تلاش خود را برای ایجاد خرده فرهنگ قومی به کار گرفتند. عنعنات و رسومات قومی و منطقه ای از نو زنده و رشد داده شد. لهجه های محلی زبان مانند هرات، بدخشان، هزارجات، قندهار و... به منزله ی بخشی از هویت یک قوم تلقی و به عنوان میراث آبا و اجدادی و عامل مهم تشخص، رونق داده شد در حالی که به خود زبان توجهی نمی شد. خرده فرهنگ قومی، جایگزین فرهنگ ملی گردید و به جای یک فرهنگ ملی، خرده فرهنگ های بسیاری قومی در برابر هم ایستادند و به دشمنی با هم پرداختند. بدون آن که فرهنگ ملی ای توانا و فراگیر در کشور وجود داشته باشد تا خرده فرهنگ ها را در خود حل وهضم کند و آرام آرام آن ها را جذب و عناصر سازنده و مفید آن ها را در درون خود جای دهد.
4-3- ایجاد افتخارات قومی
در این سال های بی سر و سامانی برخی از فرهنگیان و قلم بدستان هرقوم در تاریخ کشور به کنکاش پرداختند و هزاران افتخار در دفاع از استقلال و آزادی کشور را به قوم خود نسبت دادند و خیانت ها، وطن فروشی ها، مزدوری ها را به دیگران. مبالغه، جعل و دروغ پردازی های بسیاری سامان داده شد تا قوم خود را بالا ببرند و اقوام دیگر را بی آبرو بسازند و بدین وسیله نفاق ملی را نه تنها دامن بزنند که برادری اقوام را غیر قابل برگشت سازند. جمعی به این هم بسنده نکردند، تجزیۀ قومی را به داخل اقوام کشاندند و تا ریزترین واحدهای قومی و خونی ادامه دادند و طبعا به تنش ها و خشونت ها بیش از پیش دامن زدند. هنوز هم پس از گذشت سال ها، نمودهای کم رنگ تری از آن فعالیت ها در گوشه و کنار دیده می شود و کسانی با انگیزه های سیاسی و اقتصادی به تخریب برادری اقوام می پردازند.
4- فاصله گرفتن ازارزش های دینی
بریدن احزاب سیاسی و نخبگان کشور از معیارها و مبانی دینی از دیگر موانع فرهنگی وحدت ملی در کشور ماست. زیرا اولا ملت افغانستان تقریبا همه مسلمان هستند و به دین پایبند. ثانیا اسلام بر وحدت پیروان خود تاکید بسیار کرده است و وحدت از اصول اولیه و اساسی آن می باشد. توحید، زیربنای همۀ باورها، اخلاق و احکام اسلام است. ثالثا ایجاد و حفظ برادری و اتحاد بین مسلمانان یک دستور بدون چون و چرای دینی است. رابعا دین اسلام از عناصر اصلی وحدت ملی در کشور ماست. اسلام مشترکات فراوانی فکری، اعتقادی، احساسی و تاریخی بین مردم افغانستان ایجاد کرده است.
اسلام به جای وابستگی ها و دلبستگی های قومی و نژادی تقوی، دانش، شرافت انسانی و مفید بودن برای مردم و در یک کلمه شایستگی را به عنوان معیارهای برتری طرح کرده است. از نظر اسلام ارزش های غیر الهی زیر پا گذاشته می شود و مسلمانان همگی مانند دندانه های یک شانه با هم برابرند، از هر قوم و نژاد و منطقه و رنگ و خونی که باشند.
برخی از رهبران مبارزه در این سال ها به مال اندوزی و محکم کردن جای پای خود در قدرت و مقام مشغول شدند. آنان فراموش کردند که مردم به خاطر شعارهای اسلامی شان به آنان اعتماد کرده اند.
چنان چه به معیارهای اسلامی در جامعه ما عمل می شد و دستورات اخلاقی و سیاسی دینی بر ما و رهبران سیاسی ما حاکم بود وحدت ملی، برادری و همدلی ما چنین از هم نمی گسست و دو برادر مسلمان به روی هم خنجر نمی کشیدند و برادران دینی دستور به کشتن یکدیگر نمی دادند و مال و ناموس همدیگر را حلال نمی دانستند.
نمی دانم ما چرا این قدر خرد و حقیر شویم که از اتحاد با امت اسلامی و از وحدت ملی با هموطنان مان روی بگردانیم و به قوم و عشیره خودمان بچسبیم؟ واقعا ما به کجا می رویم و روی به کدام سمت داریم؟ سرانجام ما چه خواهد شد؟
این وب به منظور طرح نظریات فرهنگی ادبی اجتماعی و سیاسی ایجاد شده است