جدا شدن از دنیا 

وقتی لباس های نو یا کهنه، ارزان بها یا گران قیمت را از خودت دور می کنی در واقع به انسانیّت و ماهیّت خودت نزدیک می شوی، تو آن لباس گران بها نیستی، تو آن سرمایه و پول و قدرت نیستی، این ها نشانه های عصیان، آلودگی، فخرفروشی، مباهات و دروغ و ریا بود؛  این ها همه چرک ها و آلودگی های دنیا بود که تو خودت را با آن ها آراسته بودی. اکنون که به خانه خدا می روی و می خواهی محبوب را دیدار کنی، باید خودت را از دست آن ها برهانی. با زیورهای دنیا و افتخارات دروغین دنیا نمی توانی به دیدار او بروی. حالا باید خودِ خودت باشی. آن چنان که به این دنیا آمده بودی، حالا باید چنان گردی. 

   اکنون که از تعلّقات دنیا جدا شده ای، بیندیش که کی هستی و چگونه هستی؟ تو بدون ثروت و لباس و قوم و طرفدار و ریا و افتخاراتی که تا کنون با آن زندگی کرده ای چه قدر ارزش داری؟ برای دیدار دوست چه آورده ای؟ عمر خود را چگونه سپری کرده ای؟

  اکنو ن باید مردن را امتحان کنی که دیر یا زود از آن گریز و گزیری نیست. چه بهتر که با این تمرین خودت را آماده کنی، احرامی را می پوشی که مانند کفن دو تکه پارچه سفید است و به سختی بدن را می پوشاند انگار از این دنیا رفته ای و ساعت دیگر خدا را دیدار می کنی. آن وقت همه کار ها و کارکردها یت چون فیلمی از پیشت می گذرد. در زندگی چه کردی و اکنون با کدام کارنامه به دیدار خدا می روی و این همه خبط و خطا را چه پاسخ خواهی گفت؟ تو در کجایی زندگی رسیده ای؟ که بودی و چه کردی و مسیر زندگی را چگونه طی کردی و اکنون که به آخر آن رسیده ای چه فکر می کنی؟ بعد به کدام سو می روی و چگونه؟

    تازه می فهمی که چگونه ممکن است تو به همین آسانی از دارایی دنیا جدا شوی و همین دو پارچه سفید برایت بماند. کجاست آن پول ها ، موتر لوکس، خانه فیشنی، قدرت و عزّت  کجا شد؟ فرزندان، دوستان، اقوام، وطن، شهر، سیاست و رقابت و ... ؟ همه از تو جدا شدند و تو تنها ماندی، نه نه تنها هم نیستی؟ چیزهایی هستند که هرگز تو را رها نخواهند کرد، یعنی تو نمی توانی خود را از دست آن ها نجات بدهی، از دست آن ها خلاص نخواهی شد. آری خوب و بدهای اعمالت تو را رها نمی کند. کارنامه ات همیشه با تو خواهد بود.

   حالا تو مانده ای و خدایت! و چه قدر شیرین است که آدم چنین با خدای خود تنها بماند! آرزو می کنی ای کاش همیشه من باشم و خدا و این همه نزدیک و همۀ فاصله ها از میان برداشته شده است. این یک تمرین است و یک نمونه یعنی که می توانی همیشه با خدا چنین رابطه ای را داشته باشی.

   حالا که از دنیا جدا شده ای و عزم دیدار کرده ای باید دوست را صدا بزنی، و صدا می زنی: لبّیک، اللهمّ لبّیک! نمی دانم جرئت می کنی صدایت را بلند کنی یا نه؟ وای اگر تا کنون او را صدا نکرده باشی، رویت نمی شود صدایش کنی، وقتی صدا یت را به لبّیک بلند می کنی، تمام بدنت می لرزد، صدایت از ترس در گلو می ماند. نکند صدایم بالا نرود به خدا نرسد، نکند خدا جواب فریادم را ندهد، یا جواب دهد اما نه جوابی که برای بندگان پرواپیشه خود می دهد. جواب برای یک بنده عاصی چگونه جوابی خواهد بود؟ لا لبّیک و لا سعدیک! اگر خدا مرا به خانه خود نپذیرد چه خواهد شد؟ آیا در دیگری و خانه ای دیگری هست که پناه ببرم؟

صحرای محشرِ عرفات

اکنون نوبت رفتن به یکی از مهمترین مواقف است؛ با همان کفن وارد صحرای پوشیده از رمل عرفه می شوی؛ عرفه نماد و نمونۀ عینی صحرای محشراست. از امام صادق(ع) نقل شده است که این سرزمین را به این دلیل عرفه می گویند که جبرئیل در این جا از جانب خداوند به حضرت آدم پیغام آورد که: ای آدم! به گناهانت اعتراف کن!

  همۀ مردمان عالم در بیابانی بی آب و سبزه گرد هم آمده اند. چه جمعیتی و چه صحرای با شکوهی! تو خود را خسی در عرفات می یابی و تنهای تنها در میان چند میلیون جمعیت افتاده ای. زیباترین، با شکوه ترین و دیدنی ترین موقف حج، صحرای عرفات است. هوای سوزان و زمین تب دار که کوه های قوسی شکلی آن را محاصره کرده است. یعنی که هیچ راه فراری هم نیست. اکنون به آخر خط رسیده ای، پایان کر و فر و شکوهت نمایان شده است.

 گویی نفخ صور دمیده و مردمان اول و آخر جهان کفن پوش با موهای سپید، دست های لرزان، رنگ پریده، چشم های گریان سر به آسمان دارند و یک شب و یک روز به گریه و زاری و التماس مشغول می باشند. عرفه همان فرصتی است که خداوند در اختیار تو قرار داده است که با اشک هایت، رحمت و لطف خدا را به سوی خود جلب کنی، اگر عرفه را پشت سر بگذاری و خدا به تو نظر لطف نکرده باشد بدا به حالت، فرصت برای تو تنگ تر می گردد.

   این نوشته را با بیان این نکته به پایان می برم که: فلسفه واقعی حج را تنها کسی می تواند درک کند و دریابد که دو شرط مهم را داشته باشد: اول این که بداند کجا می رود، اهمیّت معنوی این سفر را درک کند و حج را آگاهانه و با معرفت انجام بدهد. دوم این که آمادگی لازم برای دگرگون شدن را داشته باشد و بتواند چنان برود و دل بسپارد و به خدا نزدیک شود که وقتی اعمال را تمام کرد، پاک و پاکیزه شده باشد چنان که تازه به دنیا آمده است. یک دگر دیسی کامل را تجربه کند.