با توجه به توضیحاتی که به اشاره داده شد، درپاسخ باید بگویم که ما در تاریخ معاصر خود نیز استعداد ها و ظرفیت هایی بسیاری داشتیم و داریم اما این سیستم سفله پرورِخِرَد کُش، همه توان خود را برای سرکوب و نابودی استعداد ها ی کشور به کار گرفته است. این سیستم با زمامداران مستبد خود و حمایت و هدایت برون مرزی ، سیاست فرعونی را در کشور اعمال کرده است. زودهنگام با چاقوی شقاوت و ستم، شکم بارور کشور ما را دریدند و نوزاد با استعداد و شدنی او را سربریدند . با اجرای این سیاست ، همیشه نامردان و امردان بر سر قدرت سوار بوده اند و از امکانات کشور برای شکمبارگی ها و شهوت رانی های خود سود برده اند. اما فرزندان مرد و مردانه این سرزمین یا در شکم مادر گلو ی شان بریده شد و یا درقتلگاه ها، سرشان بر سر دار رفت و یا در زندان های مخوف، تا پایا عمر ماندند و اندیشه های انسانی و ملی شان سترون شد و به بار ننشست. این ادعاها  آن قدر واضح و بدیهی است که از آوردن نمونه ها ی تاریخی صرف نظر می کنم. کافی است کسی کتاب قطور تاریخ معاصر کشور ما را ورق بزند، در هرصفحه آن ده ها نمونه و مورد از ستم و خود زنی و استعداد کشی این زمامداران جاهل خواهد یافت. چه تعداد از پادشاهان ما مِیل در چشم فرزندان خود کردند؟ چه تعداد از آنان برادران خودرا اخته یا فلج کردند و یا فرزندان و برادران و فامیل خود را مادام العمر به زندان انداختند تا آنان در همان جا جان باختند؟ کسانی که با فرزندان خود چنین رفتاری داشته باشد با فرزندان مردم چه خواهند کرد؟ تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل ؟

    اگر زیاد به گذشته برنگردیم و به همین چند دهه گذشته مراجعه کنیم ، ما درکشورمان استعداد های بسیار شاخص و برجسته داشته ایم؛ سید جمال الدین افغانی از همین خاک برخاست و با چراغ فکر و اندیشه خود دنیای اسلام را روشن کرد اما در کشور ما هیچ تأثیری نگذاشت، چرا ؟ زیرا وجود ساختارهای استبدادپرورهمچنان به تولید محصول خود می پردازد. و محصول دیگری را نمی پذیرد و عقیم می کند.

   مردم ما در سه دهه گذشته با همه مجاهدت و تلاش کارچندانی ازپیش نبرد، پس از این همه رنج و کشتار و تحمل آوارگی و بیچارگی، تازه سرجای اول خود هم نیست که قدم های بسیاری به عقب رفته است. چرا؟ زیرا در این سال ها ما هرچه تلاش کردیم برای اصلاح رو بنا و رنگ و لعاب بود، برای تغییر در زیر بنا کاری نکردیم و یا نتوانستیم. ما تحول و تغییر زیر بنایی نتوانستیم ایجاد کنیم. درست به همین دلیل هرچه کارگردانان صحنه سیاست تغییر کرد، سیاست ما درجای خود ایستاد و تکان نخورد. به جای حبیب الله خان مستبد و نوکربیگانه ، امان الله خان اصلاح طلب و استقلال خواه آمد اما چیزی تغییر نکرد. سید اسماعیل بلخی مبارز سخت کوش و صادق ظهور کرد. میر غلام محمد غبار گام به عرصه سیاست و فرهنگ کشور گذاشت. بازهم حال مردم و کشور بِه نشد. آنان نیز پس از چندی تلاش و فداکاری یا با ناکامی تمام ، شکست را پذیرفتند و تسلیم ساختار استبدادی شدند. یا تا آخرعمر در زندان های نمور و نمناک جسم و جان خودرا فرسودند. زیرا ساختار های سیاسی ، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی تاب تحمل اصلاحات آنان را نداشتند.  اگر صدبار چهره ها عوض شده ، چون اندیشه استبداد پرور و ساختاراستبدادی وجود دارد، چیزی تغییر نکرده است.  

    حوادث اجماعی نه خلق الساعه ایجاد می شود و نه از روی تصادف و نه عمل انفرادی است که بتوان آن را به صورت منفک و مجزا در نظرگرفت و تحلیل کرد. تنها با یک بررسی نظام وار می توان به کارکرد و تغییرات یک نظام اجتماعی پی برد. بی خود نیست که تمام تلاش کسانی چون ماکیاول ، هابز، مونتسکیو، آدام اسمیت، بیکن ، کانت و... برای کشف قوانین پنهان ساختار قدرت سیاسی و اجتماعی و اقتصادی صرف گردید.

    خلاصه سخن این که تا زمانی که این ساختار فاسد و استعدادکش استبدادی واستعماری به علاوه قبیله ای و قومی در کشور ما ریشه کن نشود، آمدن و رفتن آدم های چون سید مصطفی کاظمی ، احمدشاه مسعود و عبد العلی مزاری نمی تواند چیزی را تغییر بدهد. اینان اگر در یک ساختار سالم ظهورمی کردند ، یقینا می توانستند منشآ تحول گردند. تغییر، دگرگونی، نوآوری، خِرَدورزی و اصلاحات با ما سازگار نیست. ساختار اجتماعی و فرهنگی و سیاسی مریض ما استعداد کش است و سفله پرور. خردورزی را به هیچ نمی خرد و سفاهت و بلاهت را ارج می نهد و برصدر می نشاند. ما با طالبان می جنگیم اما در ساختار اجتماعی و سیاسی و فرهنگی طالب پرور زندگی می کنیم بدون آن که برای تغییر آن کاری بکنیم. این فرهنگ منحط جز طالب ، محصولی ندارد و هر بذری دیگری که کاشته شود حاصلی به بار نخواهد آورد. بی خودنیست که طالبان کرام از دربیرون کرده می شوند و از پنجره باز می گردند. 

    شهید سید مصطفی کاظمی یکی از استعداد های نوظهور در کشور ما بود. او جوان بود و هنوز درحال شدن. او امید های بسیاری ایجاد کرده بود اما کسانی که با صداقت و اخلاص و تلاش های شبانه روزی او آشنا بودند ، می دانستند که کاظمی در بستر مریض و فاسد و ناسالم اجتماعی و سیاسی حاکم بر کشور راه به جایی نخواهدبرد. این جا ارزش ها هنوز قومی و قبیله ای و زبانی محاسبه می شود، کاظمی در کجای این ساختار مریض جای دارد و کدام سنگ را می تواند از پیش پای این مردم بردارد ؟

    درسه دهه جهاد و مبارزه مردم افغانستان، دو تیپ از رهبران موفق بوده اند؛ اول کسانی که پول در جیب و تفنگ در مشت داشته اند. دستی به جیب داشته اند و دستی به اسلحه. که یعنی زر و زور کارکرده است و مردم کرسنه وتحقیر شده و له شده زیر دست و پای زور مداران را تابع کرده اند. دوم رهبرانی که انگشت روی باورهای مردم گذاشته اند. به عبارت دیگر از درحیله و تزویر درآمده اند. کاظمی ازهیچ کدام آنان نبود. او خودش بود بدون ریا و تهدید و قلدری. برای همین هم سرانجام موفق نشد. اما چه باک که به گفته حسنک وزیر: « عاقبت کار آدمی مرگ است، اگر امروز اجل رسیده است کس باز نتواند داشت که بردار کشند یا جز دار که من بزرگتر از حسین علی نیم. »