X
تبلیغات
سید اسحاق شجاعی
آثار قلمی سیداسحاق شجاعی شنبه بیست و هفتم مهر 1387 16:55

   

 

آثارچاپ شده ای سیداسحاق شجاعی:

  1- ستاره شب دیجور ( یادمان علامه سیداسماعیل بلخی ) ، تهران ، انتشارات سوره مهر،1383، 553صفحه

 

2- میراث شهرزاد درافغانستان( کارپژوهشی درباره ادبیات داستانی کشوربا51نویسنده ونمونه آثاروزندگینامه وعکس) ، تهران، نشرعرفان، 1385، 622 صفحه

3- نردبان آفتاب، جلداول ازمجموعه شش جلدی( بازنویسی داستان های دفتراول مثنوی معنوی مولاناجلال الدین محمدبلخی) ، مشهد، بنیادپژوهشهای اسلامی، 1386، 220صفحه

4- سپیدارهای گمشده ( مجموعه داستان کوتاه ) ، تهران، نشر عرفان، 1386 ،108 صفحه

5- ستاره سوخته ( مجموعه داستان کوتاه دانشجویان علوم دینی) ، تهران ، انتشارات سوره مهر، 1384، 126 صفحه

6- برف ونقش های روی دیوار( گزیده داستان های رهنوردوسپوژمی زریاب) ، تهران ، انتشارات سوره مهر، 1376 ، 155صفحه

7- مهاجران فصل دلتنگی ( مجموعه داستان کوتاه ) ، تهران ، انتشارات سوره مهر، 1375 ، 117صفحه

8- سالهای برزخ وباد ( مجموعه داستان کوتاه ) ، تهران ، سوره مهر، 1377 ، 176 صفحه 

آثارزیرچاپ این نویسنده:

1- نردبان آفتاب، جلددوم ( بازنویسی داستان های مثنوی معنوی )

2- نردبان آفتاب، جلدسوم ( بازنویسی داستان های مثنوی معنوی )

3- سعادت گمشده

نوشته شده توسط سيداسحاق شجاعي  | لینک ثابت |

زبان فارسی درخانه خودنمی میرد یکشنبه چهاردهم مهر 1387 14:52

زبان فارسي درخانه خودنمي ميرد

افغانستان در آستانه ي آغاز سال 2008 ميلادي يعني 7ماه پيش شاهد تصميم وزير فرهنگ براي تغيير نام نگارستان به گالري بود ، اين خبر در حالي واكنش هاي طبقه‌ي فرهيخته‌ي افغانستان را از داخل و خارج كشور برانگيخت كه يونسكو با شعار "زبان ها مهم اند "امسال را سال زبان ها ناميد ،اما مسئله ي سياست حاكم و زبان فارسي افغانستان در همين جا ختم نشد بلكه اخيرا خبري مبني بر درگيري محصلان دانشگاه بلخ با نيروهاي امنيتي برسر تغيير تابلوي دانشگاه از واژه ي پوهنتون به واژه ي فارسي دانشگاه از رسانه ها اعلام شد.
يكبار ديگر وضعيت چالش برانگيز كاربرد زبان فارسي افغانستان توجهات را به خود جلب كرد و سوال‌هاي زيادي در اذهان جامعه بي پاسخ ماند. 

ما در اين گزارش سعي داريم تا زواياي مسئله‌ي استفاده از زبان فارسي در افغانستان روشن شود. 

افغانستان زادگاه زبان فارسي
علامه علي اكبر دهخدا ،پرويز ناتل خانلري و ايرج افشار از جمله محققان برجسته‌اي هستند كه به اين حقيقت كه افغانستان زادگاه زبان فارسي با قدمت 5هزار ساله است اعتراف كرده اند.
سيداسحاق شجاعي داستان نويس و پژوهشگر با بيان اين مطلب مي افزايد: تا زمان پادشاهي نادر شاه و ظاهر شاه ،زبان فارسي تنها زبان رسمي وعمومي در كشور بوده است حتي احمد شاه ابدالي به عنوان اولين پادشاه در محافل رسمي پشتون به زبان فارسي سخن مي گفت و زبان پشتون به عنوان زبان قومي مطرح بود. 

در زمان عبدالرحمان خان كتاب تاج التواريخ و در زمان امان الله خان سراج الاخبار و سراج التواريخ به عنوان معتبرترين كتاب هاي آن عصر به زبان فارسي نوشته مي شد. 

تازمان نادر خان كاربرد زبان پشتون از مرزهاي قبيله‌اي فراتر نمي رفت. اما سياست‌هاي قوميتي باعث شد تا درسال 1343زبان پشتون در كنار زبان فارسي به عنوان دو زبان رسمي افغانستان شناخته شود. 

اما آيا مشكل اساسي ،تداخل زبان فارسي با زبان پشتون تنها يك مسئله‌ي زباني است ؟ يا اينكه مطرح كردن مسئله ي زبان در افغانستان اهداف ديگري را به دنبال دارد؟ 

تحريكات خارجي
شجاعي با بيان اينكه زبان فارسي و آثارماندگارآن متعلق به ملت افغانستان است نه به يك قوميت خاص، مي گويد: حساسيت‌هايي كه از طرف برخي از سياستمداران كشور درمورد زبان فارسي اعمال مي شود ريشه در
منافع غيرمرتبط به مسئله ي زبان ها دارد بطوريكه فارسي زبانان افغانستان در سه دهه‌ي اخير تجربيات بسيار تلخي درباره‌ي ورود واژگان بيگانه داشتند كه برخي از اين موارد ريشه در مسايل سياسي و حتي تاريخي دارد. 

وي توضيح مي دهد: برخي از كساني كه در مصادر قدرت تكيه زده اند تحت تاثير وضعيت برخاسته از خارج اقداماتي انجام مي دهند كه برخلاف منافع ملي افغانستان است. 

برخي كشور ها برقراري صلح و ثبات و شكل گيري وحدت ملي در افغانستان را با منافع خود در تناقض مي دانند به همين خاطر در شرايط حساس كنوني،مسئله ي زبان ها در افغانستان را وسيله ي كشمكش ها قرار مي دهند. 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سيداسحاق شجاعي  | لینک ثابت |

هرکسی کودورماند... دوشنبه هشتم مهر 1387 14:37

                                         

 

هرکسی کودور ماند ...

                                            سیداسحاق شجاعی

هشتم مهرماه درایران روزگرامی داشت مولانا اعلام شده است.

این نوشته بدین مناسبت به مولانای بزرگ تقدیم می شودبا تذکر

این نکته که دیگرمولانانه دریک روزوچندروزمحدودمی شودونه

درسرزمین خاصی می گنجد. حالازمان وجهان سرشارازمولاناست.

 

درسفرگر روم بینی یا ختن

ازدل توکی رود حب الوطن

 پیشه ی اول کجا ازدل رود ؟

مهراول کی زدل بیرون شود ؟   (2/2620)

   خطر نزدیگ شدن حمله مغول به سرزمین های خراسان ازیک طرف وفشارهای دستگاه سلطنت سلطان محمد خوارزم شاه ، پادشاه وقت ، باتحریک عالمان تنگ نظروحسودوقشری ازجانب دیگر، باعث گردید که بهاء الدین ولدمشهوربه سلطان العلما (پدرمولاناجلال الدین محمد بلخی ) باخانواده وکسان خود بارسفربربندد ، مزه تلخ مهاجرت وآوارگی را به جان بخردوبلخ را ترک کند. درآن زمان مولاناجلال الدین محمد بلخی پنج یاشش سال بیشتر نداشته است. این کاروان مهاجر پس از طی مسافت های دورودرازوگذشتن ازمناطق ایران وعراق و عربستان وشام وآسیای صغیر سرانجام درشهرقونیه ، مرکزحکومت سلجوقیان( آسیای صغیر)آرام گرفت. سلاطین آسیای صغیربرای دانش ودانشمندان ارج وبهای ویژه می گذاشتند و به عدالت ودانش پروری شهره بودند.

    داغ آوارگی ودوری ازوطن تاآخرعمربامولانا باقی ماند؛ اودرهرفرصتی اززادگاه خودبلخ وخراسان یادمی کرد، اهالی خراسان را همشهری می خواندوافسوس جدایی ازوطن را باآه سرد یابیتی شعربیان می کرد:

    درسفرگر روم بینی یاختن

    ازدل توکی رود حب الوطن   (2/2620 )

   شاهکارمولانا بدون شک مثنوی است که خود ازآثار بی بدیل عرفان واندیشه درجهان است. صاحب نظران براین باورند که لبّ وجان مثنوی درهجده بیت آغازین آن است. چهار بیت اول ازاین ابیات هجده گانه که آغازمثنوی نیز می باشد این است:

    بشنواز نی چون حکایت می کند            ازجدایی هاشکایت  می کند

    کزنیستان تا مرا ببریده اند                    ازنفیرم مرد وزن نالیده اند

   سینه خواهم شرحه شرحه ازفراق            تابگویم شرح درد اشتیاق 

هرکسی کودور ماند ازاصل خویش           باز جوید روزگار وصل خویش   (1/1-5 )

     همه ی سوزوگدازمولانا درد جدایی ودورافتادن ازاصل خویش است. این اصل واین ریشه کدام است که زخم ناسوری درقلب مولانا ایجاد کرده واوهمیشه درپی پیوستن به آن است؟ آیا این اصل روح وجان هستی ومعشوق ازلی است ؟ یا شمس است که با رها کرد ن مولانا اورا درآتش هجران سوزاندوتاآخرعمرازدوری اونالید ؟ ویابلخ ، زادگاه وخویش وتبار مولانا است که اورا چنین نالان کرده است ؟ 

   مولانا عاشق است؛ عاشقی دلسوخته ی حق ومبدأ هستی واصل وریشه آفرینش یعنی خداوندعالم. اووقتی از نی دور افتاده و ازنیستان سخن می گوید، منظور، خودش وهمه ی انسان هایی است که ازاصل وریشه خود جدا افتاده ودرزمین سردوخشک وجهنمی تبعید شده اند. مولانا این جهان را زندان می داند ؛ زندانی که ما درآن دربند شده ایم. زندانی که باید درآن امتحان پس بدهیم وازمیان دریای کینه ، حسد ،دروغ ، جنگ ، ستم ، نابرابری و... سربلند وکامیاب بیرون بیاییم. صلاحیت آن را به دست آوریم که به اصل وریشه خودیعنی حقیقت هستی بپیوندیم. وگرنه تا ابد این هجران به وصل نخواهد رسید.

   ازنظرمولانا ماباید دائما برای رخنه کردن دردیوار زندان بکوشیم تاخودراازاین دخمه آزاد کنیم وبه دنیای وسیع بی نهایت دیگری پروازنماییم :   

 این جهان زندان ومازندانیان                       حفره کن زندان وخودرا وارهان

   مکرآن باشد که زندان حفره کرد              آن که حفره بست آن مکری است سرد

   مکرها درکسب دنیابارد است                   مکرها درترک دنیا وارد است  

بد محالی جست کو دنیا بجست                   نیک حالی جست کوعقبی بجست

   چیست دنیا ازخدا غافل بودن                  نی قماش ونقره ومیزان وزن  (1/982 )

   برای مولانا این جهان باهمه ی پهناوری که دارد ، ذره ای بیش نیست ودل اورا دائما درخود می فشارد.کره خاکی برای او کوچک وناچیز است:

این زمین وآسمان بس فراخ                       کردازتنگی دلم را شاخ شاخ    (3/3543 )

  این جهان چاهی است بس تاریک وتنگ      هست بیرون عالم بی بوورنگ  (3/64 )

   این بحث سردرازی داردودرواقع پیام اصلی مولانا درمثنوی همین موضوع می باشد. فعلابه همین اشاره بسنده می کنیم . تاوقت دیگر.

   مولانا وقتی به سرودن مثنوی آغازکردکه ازمحبوب ومعشوق خودش شمس تبریزی جدا شده بود. این جدایی مولانا را شدیدا متأثرودردمندونالان کرد. مولانا درد جدای ازشمس رادرقالب غزل های آتشین تبارز داد. کمی بعد تر به سرودن مثنوی پرداخت وبه نوعی دیگری سوزجدایی ازمحبوب خودرا نشان داد. ناله نی مولانا می تواند ازدرد جدایی شمس باشد. شمسی که کاخ غرورومنیّت مولانا را ازبن ویران کردوگنجی به اوداد پایان ناپذیر:

     من چه غم دارم که ویرانی بود                 زیرویران گنج سلطانی بود

   دربن چاهی همی بودم نگون                    درهمه دنیا نمی گنجم کنون  (1/1744)

 ویا:

   مرده بدم ،زنده شدم ،گریه بدم ،خنده شدم

   دولت عشق آمدومن ، دولت پاینده شدم    (دیوان کبیر)

زمانی که شمس به سفربی بازگشت رفت ومولانا را تنها گذاشت ، مولانا باسوزودرد بیشتری به سرودن دردهای فراق شمس روی آورد. جای پای شمس هم درمثنوی وهم درغزلیات به روشنی پیداست :

     دریغا کزمیان ای یاررفتی                 به دردوحسرت بسیاررفتی

   کجارفتی که پیدا نیست گردت           زهی پرخون رهی کین باررفتی  (دیوان کبیر )

   اما جداشدن مولانا ازوطن وزادگاه خودش بلخ نیز می تواندهمان نیستانی باشد که مولانا ازآن جدا افتادوتاآخرعمر غم جدایی وبریده شدن ازآن را سرود ونالید. 

   گرچه درآن زمان وطن مثل امروز کوچک وتنگ نبود ؛ هرکسی می توانست جایی مناسبی برای زندگی خود دریک گوشه ازسرزمین پهناور اسلامی انتخاب کند. دیگرنه مجوزی لازم بود ونه پاسپورت واقامه وویزا وهزارویک کش وفش نفس گیر. مرزکشی ودیگرتوابع آن را بعد ها غربی ها درست کردند وماهم کورکورانه پذیرفتیم وچه بسا کاسه ی ازآش داغ تر شدیم . اما زادگاه ، دردل آدم آتش مهری روشن می کند که هیچ وقت سردوفراموش نمی شود. هرچند وطن اصلی مولانا جای دیگری بود ودراین جهان تنگ نمی گنجید :

    این وطن مصروعراق وشام نیست           این وطن جاییست که اورا نام نیست

   بااین که مولانا شیفته عالم بی بوورنگ بود، درعین حال علاقه خودرا به بلخ بامی وبلخ حسنا ، شهری که مرکز تمدن وشهرنشینی وپایتخت آریانا وقوم آریایی بودحفظ کرده بود. شهری که مولانا درآن به دنیا آمد وسال های کودکی ونوجوانی خودرا درآن سپری کرد. این علاقه وعشق به وطن وزادگاه هم ازاشعاراو پیداست وهم ازروابط نزدیکش با مردمان بلخ وخراسان مقیم قونیه. گرچه منظور مولانا ازنیستان، وطن این جهانی نیست اماگوشه ی چشمی  به بلخ ، سرزمین آبایی خود نیز دارد.

   درپایان باید گفت : ای کاش بلخ وبلخیان کمی باآن مرد بزرگ مهربان تر می بودند. ای کاش نمی گذاشتند اوبلخ راترک کند. درآن صورت ما اکنون مولانا ی بزرگ را درمیان خودمان می داشتیم. اما بلخ همان بلخ است ومی تواند آبستن مولانا های دیگری باشد ، بیایید بامهربانی ومحبت وقدردانی آن ها را درمیان خودمان حفظ کنیم ، مبادا درمیان آنان کسانی مثل مولانا باشند وازدست ما بروندوافسوس شان بماند.

 

 

نوشته شده توسط سيداسحاق شجاعي  | لینک ثابت |

ازیگانگی تابیگانگی شنبه ششم مهر 1387 12:23

                                   

 

از یگانگی تا بیگانگی

                                      (نقد و نظری پیرامون پیوند های ایران وافغانستان)

                                                                                              سیداسحاق شجاعی

پیشگفتار

به پیشگاه تو ای ملت خجسته! سلام       زملتی که شده صبح روشنش چون شام

 سلام ملت همدرد و همدل و هم کیش     شر یک شادی و انباز محنت و آلام

دو شاخه ای که برآورده سرزیک گلشن       دو بازوی که بود متصل به یک اندام

 دو تن و لیک به یک قبله روی دل کرده   دو صف و لیک به یک خانه بسته اند احرام (1)

                  * * * * *

ز آغاز تاریخ، ایران و افغان                    سر خوان دانش چو اخوان نشسته

ز باغی، دو سرو روان قد کشیده          به شاخی، دو مرغ خوش الحان نشسته

 دو شاگرد فطرت، دو استاد مشرق       دو همدرس، در یک دبستان نشسته (2)

هیچ دو کشور و دو ملتی را نمی توان در دنیا پیدا کرد که مانند دو ملت و دو کشور ایران و افغانستان مشترکات و پیوند های گسست ناپذیر داشته باشند. این وابستگی عمیق در زمینه های مختلفی در طول تاریخ شکل گرفته و چون حلقه های یک زنجیر به هم گره خورده و محکم شده است. هر دو دارای یک دین و اعتقاد، یک فرهنگ و زبان و صدها سال یک تاریخ و گذشته هستند. حوادث تاریخی یکسانی را از سر گذرانده اند. از حمله ی اسکندر مقدونی تا هجوم قوم چنگیز و تا تجاوزات و نیرنگ های روس ها و انگلیسی ها. «هر دو ملت شدت وحدت طبقاتی دوره ی ساسانی را حس کرده و ستمبارگی غزنویان، سلجوقیان و... را دیده، گلچینی از زنان هر دو ملت حرم سراهای سنجر و امثال او را پر کرده، هر دو ملت دیده که چگونه شکم زن سفید موی به دست مغولان ناپاک شکافته شده، هر دو ملت به سوگ حسنک وزیر مویه کرده و یا به دعوت عیارانی چون یعقوب لیث صفاری و ابو مسلم خراسانی لبیک گفته اند.(3) دو ملت ایران و افغانستان در تاریخ و تمدن چند هزار ساله ی خود یکی بوده اند. روی یک فرش نشسته اند، زیر یک سقف نفس کشیده اند ، هر دو از یک آبشخور سیراب شده اند و هر دو بر سر یک زمین عرق ریخته و در یک سنگر با دشمن جنگیده اند. تنها در دوره ی اسلامی بیش از یک هزار و صدو اندی سال یک روح و یک تن بوده اند. به همین دلیل نیز هر چه دارند مشترک است؛ از مفاخر فرهنگی و تمدنی تا آثار بر جای مانده از سده های دور و دراز. چه کسی می تواند فردوسی و مولانا و بو علی سینا و حافظ و سعدی را بین این دو ملت تقسیم کند؟ و یا کدام طرف می تواند ادعا کند که این سرمایه های معنوی تنها از آن اوست؟ چه زیباست بیان مرحوم خانلری که درباره ی نزاع های کودکانه ی برخی ها بر سر این مفاخر مشترک گفته بود: فرهنگ و تمدن ما مانند یک تابلو زیبای نقاشی است. از آن باید استفاده کرد و براي داشتن آن بالید. اما اگر بخواهیم کودکانه آن را بین خودمان تقسیم و از وسط نصف کنیم دیگر ارزشی نخواهد داشت.(4) امروزه نیز گرچه مردم ایران و افغانستان در دو واحد سیاسی جداگانه زندگی می کنند، در حقیقت ملت یگانه اند. این دو ملت میراث فرهنگی مشترکی دارند که یادگار چند هزار ساله ی نیاکان مشترک آنان است و هر دوی آن ها در دو سوی مرزهای سیاسی که به دست بیگانگان برای شان کشیده شده، در غنی کردن و پر بار کردن آن اهتمام می ورزند و از برکات و نتایج آن که همانا زنده نگهداشتن هویت ملی شان است بهره مند می شوند.(5)

   برای یک ایرانی شهرهای هرات، غزنه، بلخ و کابل به اندازه ی شهرهای مشهد، اصفهان و شیراز آشناست و درباره ی آن ها آشنایی ذهنی دارد چنان که برای یک افغانستانی به اندازه ی شهرهای افغانستان، شهرهای مذکور آشنا و دوست داشتنی است. اگر در هرات فخر رازی و خواجه عبدالله انصاری پیرعرفان خفته در شیراز حافظ و سعدی برای هر افغانستانی جاذبه دارد. اگر در غزنه سنایی زیارت گاه خاص و عام است در همدان بو علی سینا و بابا طاهر جا و جلوه دارند...

    اکنون سوال اساسی این است که با وجود این همه پیوند ها چرا گاهی طبل جدای ها به صدا درمی آید؟ چرا برخی ها اسب تجزیه، تقسیم و تفرقه در این میدان مشترک می تازند؟ چرا دستگاه های سیاسی دو ملت - برخلاف دوستی بین مردم دو کشور- با تأکید بر جدایی دو ملت، بر سوء تفاهم ها و نابرادری ها می افزایند و...

    امروزه گسترش ارتباطات و اطلاعات، ملت های جهان را به سوی یگانگی در عرصه های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی پیش می برد.اروپا با همه ی اختلافات زبانی و دینی سال های زیادی است که برای یکی شدن تلاش می کنند. این تلاش ها به بار نیز نشسته و اکنون بیش از بیست وهفت کشور اروپایی دارای قانون اساسی مشترک، پارلمان مشترک و پول مشترک و... هستند حتی برخی کشور های اسلامی مانند ترکیه و آذربایجان که اروپای نیستند، تلاش می کنند خود را در اتحادیه ی اروپا شامل نمایند. قاره ی بزرگ آفریقا به خود آمده و طی دو سه سال گذشته گام هایی را برای اتحاد همه ی آفریقا و برداشتن مرزها برداشته اند. کشورهای جنوب آسیا سال هاست در مسیر وحدت و یکی شدن گام برمی دارند و اقدامات مؤثری نیز انجام داده اند.

    دیگران از جدایی، به سوی اتحاد پل می زنند و ما از یگانگی به سوی اختلاف و جدایی روان هستیم. دیگران اختلافات تاریخی و ریشه دارخود را فراموش کرده از رشته های باریک مشترک خود طنابی ساخته همگان بر آن آویخته اند اما کشورهای اسلامی ازآن میان ایران وافغانستان با چشم بستن بر مشترکات فراوان مشغول برجسته کردن نقطه های کوچک جدایی هستند. از آن میان دو ملت افغانستان و ایران که تا دیروز از هر نظر یکی بودند چرا امروز یکی نیستند؟ دیگران از تفرقه به وحدت رسیدند ما از وحدت به جدایی، چرا؟! چه عوامل و انگیزه هایی در کار است؟ چه باید کرد که سوء تفاهم ها و عوامل جدای از میان برخیزد و این دو ملت به وحدت گذشته ی خود باز گردد؟ این نوشته در راستای چنین هدفی به وجود آمده است. ابتدا پیوند های بین دو ملت را بر می شماریم و سپس عوامل تفرقه را به بررسی خواهیم گرفت.

یگانگی ها

1- فرهنگ

 در تعریف عام خودفرهنگ شامل همه ی فعالیت های مادی و معنوی و همه ی دستاورد های یک جامعه می شود و فرا تر از تمدن است. اگر محققی فرهنگ، یعنی مجموعه ی باورها، سنت ها، صفات، رسم و رسومات دو ملت افغانستان و ایران را تدوین و بررسی کند، کمتر موردی پیدا خواهند کرد که با هم اختلاف داشته باشد. یا مردم یک کشور از رسوماتی که در کشور دیگری عمل می شود بی خبر باشنند. به عبارت دیگر اگر یک اروپایی یا آفریقایی از مرز غربی ایران وارد شود و بدون این که مرزهای بین ایران وافغانستان را بداند تا مرز شرقی افغانستان سیر و سیاحت کند، مسلماً از نظر فرهنگی این دو کشور را تشخیص داده نخواهد توانست. مثلاً رسوماتی که معمولا درشهرهای تهران مردم بدان ها پایبندند تقریباً همان رسوماتی است که مردم کابل به آن ها عمل می کنند.

    باورهایی که مردم هرات و بلخ در مرگ عزیزان شان دارند، مردم شیراز و مشهد نیز دارند.اقوام و همسایه های او جمع می شوند. پس از نثار اشک ها و گل ها برای مرده، او را با عزت و احترام در قبر می گذارند. در مسجد برایش

   فاتحه می گیرند. مراسم سوم، هفتم، چهلم و سالگرد، خیرات و نذورات همه در این شهرها یکسان است. اگر اختلافی وجود دارد همان اندازه است که بین شیراز و مشهد یا بین هرات و مزار شریف وجود دارد.

   عید باستانی نوروز در هر دو کشور به گرمی جشن گرفته می شود، مردم لباس های نو می پوشند، به دید و بازدید یکدیگر می روند. میوه می خورند و تنقلات مصرف می کنند و آن را بزرگترین عید و جشن باستانی و آبایی خود می دانند. عید قربان و عید فطر در هر دو کشور گرامی داشته می شود و مراسم تبریک و دید و بازدید و مهمانی خوری و... ماه رمضان در هر دو کشور مانند هم برگزار می شود؛ با همه ی رسم و رسومات شبیه هم در شهرهای و مناطق مختلف، از سحرخیزی و شب نشینی ها تا مراسم افطاری دادن، ختم قرآن، دعا و زیارت و... سرگرمی ها، بازی ها، مسابقه ها در عیدها، در جشن ها و عروسی ها بسیار نزدیک به هم است. از کشتی گیری پهلوانی و اسب دوانی تا شاهنامه خوانی، حافظ خوانی و دوبیتی های بابا طاهر...

تنها اشاره به دو شاهد کافیست : دکتر سید ابوطالب میر عابدینی از سفر خود به افغانستان چنین می گوید: «... به هر کجا رسیدم بوی آشنا شنیدم؛ از تربت جام و نیشابور تا جلال آباد و مزار شریف با زبان آشنا و مردمی مهمان نواز و با صفا و روشندل رو به رو شدم. در موزه ی کابل از کوشانیان و تمدن درخشان آنان بهره گرفتم و نقش آن ها را در شاهنامه ی فردوسی به تحقیق کشاندم، رفتم و رفتم تا به خرابه های بلخ رسیدم. بلخی که زردشت آن را بلخ بامی خوانده، بلخ نورانی و روشن چون بهشت بامی و چون موعود مزدیسنا که آن را بلخ الحسنا نیز نامیده اند.(6) »

همچنین آقای اسلامی ندوشن در سفرنامه اش می نویسد: « کمتر دو کشوری هستند که مانند ایران و افغانستان به هم شبیه باشند. این شباهت از اشتراک تمدن و فرهنگ و زبان و آیین ها آغاز می شود تا می رسد به تشابه سنگ و کوه و دشت و اقلیم و میوه ها و گیاه ها و آداب. بدان گونه که من در هیچ گوشه ای از افغانستان پا ننهادم که گوشه ای از ایران به یادم نیاید. گویی خاطره ها چون مرغان مهاجر بین دو کشور در سفراند.(7) »

2- تاریخ   

آنچه که در آثار جغرافیای و تاریخی ، فلات ایران خوانده می شود شامل ایران و افغانستان و بخش هایی از آسیای میانه است. افغانستان بخشی از سرزمین بزرگی است که زمانی از تیسفون در غرب تا آن سوی سند در شرق و از سواحل خلیج فارس تا جنوب سیبری را در بر می گرفته است و با وجود گذشت قرون و تحولات فراوان هنوز نشانه هایش پا برجاست. این سرزمین در آثار قدیم چون سنسکریت و اوستا آرین، آریانا و ایران نامیده شده، زیرا نخستین تمدن، شهرسازی و حکومت را قوم مهاجر آریایی در این سرزمین بنیاد گزاردند. به نوشته ی منابع مختلف اولین شهری که در آریانا یا ایران بنا گذاشته شد بلخ بود. آن را لهراسب یا کیومرث بنا گذاشت و حکومت و مدنیت آریانا و ایران را در آن جا تهداب گذاری کرد. و بعد گسترش داد.(8)

پس از آن تا دوره ی ساسانیان سلسله های مختلفی در این جغرافیا حکومت کرده اند؛ پیشدادیان، کیانیان، مادها، هخامنشیان، سلوکیان، اشکانیان، و ساسانیان. نفوذ زردشت از بلخ شروع شده تا اصفهان و شیراز و همدان و یزد گسترش یافته است. آیین بودا از شرق این سرزمین وارد شده و تا نیمه های غربی آن نفوذ کرده است و نشانه هایش در همه جا هنوز قابل دیدن است.  این بار دین جدید اسلام از غرب وارد آریانا یا ایران شد و تا دور ترین نقطه شرقی پیش رفت. بعد ها این سرزمین سکوی پرشی شد برای اسلام تا دامنه ی خود را در شمال و جنوب یعنی آسیای مرکزی و شبه قاره و حتی تا جنوب آسیا بگستراند. خلفای اموی و عباسی یکسان بر همه ی این جغرافیای وسیع حکومت کردند. همه ی مردم این سرزمین که در دوره ی اسلامی خراسان نامیده شد از ستم خلفای جور عذاب کشیدند، از تازیانه ی کارگزاران آنان گرده ی همه ی مردم این ناحیه زخم برداشت. ابومسلم از همین سرزمین برخاست و حکومت ستمباره ی اموی را به زمین زد و عباسی ها را که با پیامبر نسبت داشتند به کرسی نشاند. حکومت های نیمه مستقل خراسانی از طاهریان آغاز می شود که طاهر پوشنگی آن را بنیان گذاشت و صفاریان که یعقوب لیث آن را در سیستان ونیمروز بر پا کرد. سامانیان دوره ی درخشان خود را با مرکزیت بخارا به سر رساندند و نوبت را به حکومت های با شکوه غزنویان دادند. از پی آنان سلجوقیان آمدند و در مرو مستقر شندند و خوارزمشاهیان از خوارزم برخاستند و از همان جا هم بر این سرزمین پهناور حکومت کردند. پس از آن مغول ها چون مور و ملخ بر این سرزمین هجوم آوردند. کشتند و زدند و خوردند و بردند. تهاجم مغول ها همه ی این سرزمین را فرا گرفت و همه جا جنگ و کشتار و خرابی و اسیری و تباهی بر جای گذاشت. در دوره ی تیمور سمرقند مرکزیت یافت ولی جانشینان او شهر هرات را که در مرکز خراسان موقعیت داشت برای خودپایتخت برگزیدند. پس از آن صفوی ها آمدند و اصفهان را نصف جهان ساختند و از آن جا بر همه ی وسعت خراسان حکومت کردند. پس از کشته شدن نادرشاه افشار، چهار پنج تن از سرداران سپاه او با هدف به دست گرفتن قدرت ، از شرق و غرب این خاک سر به طغیان برداشتند. از آن میان دو تای از آن ها موفق به تشکیل حکومت شدند ؛کریم خان زند در بخش غربی و احمد خان ابدالی در بخش شرقی .(9) این واقعه در سال 1160 ق / 1747 م اتفاق افتاد. از آن پس خراسان پهناور و آریانا یا ایران با شکوه به تجزیه و تقسیم تن داد. در واقع حکام محلی این کشور بزرگ را به خاطر قدرت طلبی های خودشان تقسیم کردند. یادآوری این نکته نیز لازم است که در زمان احمد شاه و ده ها سال پس از او نیز بخش تحت حاکمیت او خراسان نامیده می شد و او پادشاه خراسان بود . نام افغانستان برای اولین بار در 1215 ق در یک قرارداد تجاری بین ایران و انگلیس(10) بر این سرزمین تحمیل شد و جای خراسان را غصب کرد

 و کم کم توسط حاکمان قومی عمومیت یافت. پس ایران و افغانستان کنونی تاریخ مشترک چند هزار ساله دارند. تنها پس از آمدن اسلام در این سرزمین 1160 سال در یک قالب، بایک حکومت و به عنوان یک سرزمین سپری کرده اند. تلخی ها و شیرینی های تاریخ این چند هزار ساله را با هم چشیده اند و فراز و نشیب های حوادث را با هم ره سپرده اند. از جدایی این دو کشور حدود 200 سال می گذرد که در برابر تاریخ مشترک چند هزار ساله عددی نیست. نکته ای که لازم است به آن اشاره شود این است که مورخان افغانستان نام دیروز این کشور را خراسان و نام پیش از خراسان آن را آریانا می دانند.(11) اما آریانایی که در منابع پیش از اسلام نام برده شده همان آرین، آریانا یا ایران است که شامل افغانستان، ماوراء النهر و بخش های عمده ای از ایران کنونی می شده است. خراسان ،که این سرزمین پس از اسلام بدان نامیده شد افغانستان، استان خراسان کنونی ایران و بخش های از کشورهای ترکمنستان، تاجیکستان و ازبکستان را نیز در بر می گرفت. اعراب خراسان را به چهار ربع تقسیم کرده بودند که عبارت بود از هرات، بلخ، نیشابور و مرو.(12)  همچنین لازم است گفته شود که وقتی سخن از ایران تاریخی به میان می آید منظور ایران کنونی نیست بلکه مراد همان آریانا یا ایران قدیم است که شامل ایران کنونی، افغانستان و ماوراء النهر می گردد.

3- زبان

زبان یکی از عناصر اصلی و مهم سازنده ی هویت ملی هر ملّت است و بسیاری از عناصر دیگری ملی بر پایه ی زبان استوار می گردد. این عنصر، افهام و تفهیم در بین یک ملت همزبان را میسر می کند و بنیادگزار اصلی پیوند انسانی و زاینده ی فرهنگ ملی است. زبان مشترک در ساختن یک ملت و ایجاد پیوند ناگسستنی در میان یک مردم نقش اول را داراست.

   زبان فارسی بدون شک از عناصر اصلی سازنده ی هویت ملی مردمان فارسی زبان است که امروزه در سه واحد سیاسی جداگانه به سر می برند یعنی ایران، افغانستان و تاجیکستان. فرهنگی که بر پایه های زبان و تاریخ مشترک ساخته می شود، فرهنگ یگانه است و قابل تجزیه و تقسیم نمی باشدو متعلق به همه ی آن مردم است.  خواستگاه زبان فارسی خراسان بزرگ است. هر چند این زبان به عنوان زبان فاخر ادبی ابتدا در دربار ساسانیان به کار برده می شد اما واژه های مشرق و اهل بلخ در آن غلبه داشت.(13) این زبان در دوره ی سامانیان جان تازه یافت و هنوز هم ترجمه ی تاریخ و تفسیر طبری - که به دستور سامانیان انجام گرفت - از بهترین نثرهای فارسی دری است. زبان فارسی سپس در دربار غزنویان – با این که خود ترک نژاد بودند – به کمال لازم رسید. چهار صد شاعر امثال عنصری، فرخی، منوچهری و فردوسی در دربار آنان به زبان فارسی شعر می سرودند. انتخاب ملک الشعرا که بیش ازهزار سال در خطه فارسی زبانان پایید از سنت های نیک دربار محمود غزنوی بود. آثار شکوهمندی چون شاهنامه ی فردوسی و تاریخ بیهقی که از آثار جهانی است و باعث مباهات هر فاسی زبانی در حوزه ی فرهنگ و تمدن فارسی می باشد در غزنه بالید و به ثمر نشست.   « در قرن های نخسیتن اسلامی که ولایت های غربی این سرزمین زیر فرمان مستقیم دمشق و بغداد بود، در مشرق مجال برای تجلی روح ملی آریایی به وجود آمد. دوران پر شکوه ادبیات فارسی از این جا آغاز شد. پایتخت این ادبیات درخشان و پر مایه چندی بخارا و سمرقند بود و سپس به غزنه انتقال یافت و غنچه های شعر دری در باغ پیروزی محمود غزنوی شکفت.تا آغاز قرن هفتم آثار گران بهای ادبیات فارسی در قسمت شرق به وجود آمد، تا آن جا که می توان گفت نود در صد بزرگان ادبیات این دوره از سرزمین خراسان که شامل قسمت عمده ی افغانستان امروز است برخاستند.(14) »

   زبان و ادب فارسی که در اعتلای فرهنگ بشری سهم ارزنده ی داشته است، نخستین بار در خراسان بزرگ سر بر آورد و در همان جا بالید. گویندگانی چون حنظله بادغیسی، وراق هروی، شهید بلخی، ابو شکور بلخی، و نیز نخستین سرایندگان شاهنامه – پیش از فردوسی – محمد بن احمد بلخی و ابو منصور موفق هروی بودند.(15)

   از زمانی که مرزهای استعماری، حوزه ی فرهنگی و تمدنی زبان فارسی را سه پاره کرد ، زبان فارسی نیز تحت تأثیر سیاست های حاکم سرنوشت دگرگونه ای پیدا کرد؛ در ایران به سمت شکوفایی رفت زیرا رقیبی در میدان نداشت. در افغانستان حاکمان قوم گرا و بی فرهنگ ، زبان محلی پشتو را در برابرش علم کردند. نام آن را دری گذاشتند به قصد جدا کردن آن از بخش دیگری آن در ایران که فارسی خوانده می شد. حاکمیت های پشتون خصوصاً از دوره ی نادر خان با حمایت استعمار گران تلاش کردند هویت فرهنگی، زبانی و تمدنی فارسی را در افغانستان نابود کرده هویت جعلی پشتونی را جایگزین نمایند. به همین دلیل نام خراسان را به افغانستان و زبان فارسی یا فارسی دری را به دری تغییر دادند و زمینه های جدایی و حتی رقابت و دشمنی بین افغانستان و ایران را ایجاد کردند. انگیزه ی آن ها به غیر از گرایشات تنگ قومی ، راهنمایی استعمار انگلیس و روس بود که می خواستند با تجزیه و تقسیم ملت فارسی زبان آنان را ناتوان کرده به راحتی بر گرده شان سوار شوند که چنین نیز شد.

وقتی روس ها تاجیکستان را بلعیدند، زبان فارسی را در آن جا زبان تاجیکی نامیدند تا آن را از دو حوزه ی دیگر آن جدا کنند. بحث زبان حوزه ی گسترده ای دارد که قصد ما پرداختن به آن نیست. هدف آن است که بگوییم افغانستان، ایران و تاجیکستان بر خوان مشترک زبان فارسی نشسته اند. هویت ملی و فرهنگی و تاریخی مشترک آنان را زبان فارسی و تمدن و فرهنگ برخاسته از آن می سازد.

 4- دین

در یک جامعه ی اسلامی دین مهمترین عنصر هویت بخش آن جامعه است. شناسنامه ی هر مسلمان دین اوست و با دین، هویت او تعریف می شود. مردم افغانستان و ایران مهمترین هویت مشترک شان اسلام است. مسلمان بودن شان باعث نزدیکی معنوی، فکری، احساسی و عملی و اعتقادی آنان می گردد. همه ، اعضای یک جامعه می شوند به نام جامعه ی اسلامی.

   از نظر اسلام هر مسلمان تنها یک وطن دارد و آن وطن اعتقادی و دینی است. مرزهای وطن او را باورهایش تعیین می کند. چیزی که به نام دارالاسلام و دارالکفر در منابع دینی و فقهی و حقوقی اسلامی مطرح است. هر مسلمان تا وقتی در سرزمینی زندگی می کند که در تصرف و اختیار مسلمانان است، در وطن خودش به سر می برد، چه در آن نقطه از سرزمین اسلامی به دنیا آمده باشد یا در جای دیگری. هیچ مسلمانی شرعاً حق ندارد به مسلمان دیگری خارجی بگوید. زیرا از نظر اسلام خارجی به کسی گفته می شود که از مرز اسلام بیرون باشد. غیر مسلمان خارجی است. در اسلام مرز تنها مرز عقیده و باور است و بس و تعبیر « ارض الله واسعة » در قرآن به همین معناست.

   از نظر اسلام مرزهای کنونی در میان سرزمین های اسلامی که مسلمانان را از هم جدا می کند، رسمیت و ارزش قانونی ندارد. یک مسلمان حق دارد بدون مانع به هر جای از سرزمین اسلامی رفت و آمد کند یا زندگی کند. گذشته از این که می دانیم مرزهای کنونی برخاسته از فرهنگ غربی است و همان غربی های استعمارگر نیز کشور بزرگ اسلامی را تکه تکه کردند ودر میان آن ها خط کشیدند تاهر کدام از آن ها را به راحتی استعمار کنند و هر وقت هم لازم شد آن ها را به جان هم اندازند. حالا آن ها مرزهای خودشان را برداشته اند و ما مرزهای ساخته ی آن ها را محکم گرفته ایم . پس اعتقاد و باور دینی مشترک باعث یگانگی افغانستانی ها و ایرانی ها می شود و از آن ها ملت واحده می سازد با وطن واحد.

برخی از فرهیختگان این سرزمین سه نوع وطن را مطرح کرده اند: وطن اعتقادی، وطن فرهنگی، وطن ملی ؛ وطن اعتقادی ما سرزمین های اسلامی یا دارالاسلام است. وطن فرهنگی ما محدوده ی جغرافیایی است که در تسخیر و نفوذ فرهنگ و تمدن و زبان فارسی است. وطن ملی پشت مرزهایی است که استعمار انگلیس و روس برای ما کشیده اند و ما را از هم جدا کرده اند.(16)

5- نژاد

از زمانی که آریایی ها وارد فلات ایران شدند و در شمال شرقی این سرزمین یعنی بلخ و طخارستان استقرار یافتند و بعد محیط بود و باش خود را گسترش دادند، این سرزمین به نام آن ها خوانده شده است. چنان که اشاره کردیم در متون پیش از اسلام این منطقه آرین، آریانا و ایران نامیده شده است. از آن زمان تا کنون اقوام دیگری از شمال و غرب و شرق بر این سرزمین تاخت و تاز کرده اند ؛ ترکها، تاتارها و عرب ها آمدند اما نتوانستند ترکیب نژادی آن را به طور کلی تغییر بدهند. و هر کدام به نوعی در قوم آریایی هضم و حل شدند.  هم اکنون نیز این سرزمین را می توان سرزمین آریایی ها نامید زیرا از شرقی ترین مرز آن با توران تا غربی ترین نقطه آن سرزمین عرب ها هم چنان آریایی ها زندگی می کنند. کردها، تاجیک ها، فارس ها، پشتون ها و بلوچ ها و... همگی تیره های یک قوم هستند که قوم آریایی باشد و این اقوام آریایی در کشور های ایران، افغانستان و تاجیکستان پراکنده هستند. پس از نظر قومی هم بین مردمان ایران و افغانستان خویشاوندی برقرار است.

بیگا نگی ها

آن چه تا این جا گفتیم نشان می دهد که افغانستان، ایران و تاجیکستان یک تاریخ، فرهنگ، تمدن، زبان و آیین دارند. همین عناصر نیز هدف مشترک و درد مشترک را به وجود می آورند. همین هانیز عناصری هستند که در ساختن یک ملت واحد کار ساز است. با وجود این چرا این پیکر یک پارچه سه تکه شد با سه نام؟ چرا اکنون این همه سوء تفاهم و گاهی رقابت و خصومت در میان این سه پاره وجود دارد؟ و چرا باید فرزندان برسر ارث و میراث پدری به نزاع برخیزند و این تابلوی زیبا را بین خود تقسیم کنند؟

  


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سيداسحاق شجاعي  | لینک ثابت |