نردبان آفتاب
(نقد و نظری دربارۀ مجموعه نردبان آفتاب)
به قلم دکتر محمدرضا راشد محصل/ استاد دانشگاه فردوسی مشهد
نردبان آفتاب (بازنویسی داستان های مثنوی معنوی)، جلد دوم
بنیاد پژوهش های اسلامی، مشهد، چاپ اول، 1387ش
علاقه ی مردم به شنیدن قصه و شرکت در نقل و قصه پردازی مسأله ای نیست که نیازمند تعلیم و تبلیغ باشد. قصه همنشین و خوش نشینی است که همیشه زیباست و همیشه طراوت و تازگی خود را حفظ می کند. بسیاری از افسانه ها پاسخگوی نیازهای عاطفی و اجتماعی ماست و اشتیاق ما به شنیدن آن ها به راستی برای پرکردن خلأ عاطفی یا برآوردن نیاز اجتماعی است. از این رو می توان گفت که بخش عمده ای از هویت قومی ما به همین داستان ها بر می گردد.
شاید بتوان ادعا کرد که قصه پردازی عمری به درازای عمر انسان دارد و حاصل پدیده های جالب و شگفت زندگی است. نردبان آفتاب آقای سیداسحاق شجاعی بلخی از نمونه هایی است که علاوه بر عنوان جالب و مناسبی که دارد، نویسنده ی آن برای بازنویسی به سراغ پرمعنی ترین و آشنا ترین متن ها رفته و دومین جلد بازنویسی داستان های مثنوی را در 300 صفحه تنظیم کرده است که بیست و هفت داستان کوتاه و بلند را شامل است. کتاب سپاسی است به پیشگاه بزرگمرد عرفان و معنویت مولانا جلال الدین محمد بلخی که نویسنده افتخار هم شهری بودن او را دارد.
نویسنده مانند همۀ علاقه مندان به مسایل اجتماعی در مقدمه از عدم رویکرد جوانان به آثار گرانقدر بزرگانی چون مولوی و نیز کم کاری پژوهشگران، در شناساندن این مرد بزرگ عرفان نالیده و دلیل رویکرد غربیان را به این آثار، دور افتادن آن ها از معنویت و دین دانسته است اما معتقد است که آن ها در برخی موارد به تحریف معانی والای عرفانی به مذاق خویش پرداخته اند.
نویسنده به این دلیل که در جلد اول فشرده ای از زندگی مولوی را نقل کرده، در این جلد اظهار ارادت خود را با نقل گزیده هایی از دیدگاه های دانشمندان مولوی شناس نشان می دهد و کتاب خود را با آن ها زینت داده است؛ از این جمله نظرات جلال الدین آشتیانی، علامه محمدتقی جعفری، نورالدین عبدالرحمان جامی، دکتر عبدالحسین زرین کوب، دکتر محمد استعلامی، آن ماری شمیل، گولپبینارلی، نیکلسون، استادخلیل الله خلیلی، علامه سیداسماعیل بلخی و ... به نثر و نظم است.
نثر کتاب از نوع شبیه به محاوره و ساده است. ترکیب واژگان و ساختار جمله ها روش نثر اندیشه وران افغانی را دارد که نویسنده را هم شوق به تحصیل و دل افسردگی ها بدین سو کشانده است اما از یاد «بلخ گزین» و شیوه سخن پردازی ملی دور نمی دارد. با این که کتاب ویراستۀ دکتر محمدجواد مهدوی استاد دانشگاه است و طبعا ویراستار نثر کتاب را به نثر معیار در ایران نزدیک کرده است با وجود این ویژگی های نثر نویسندگان افغانی را می توان در آن یافت و این خود می تواند ارزش مضاعفی به کتاب بدهد؛ چه این که خواننده با نثر دیگری از زبان فارسی که در آن طرف مرزهای ما معمول است آشنا می شود. در داستان مارگیر، آن جا که گزارش زخم خوردن مارگیر را می دهد چنین می نگارد: «آخر او معرکه گیر بود، تازه این مردم را دورش جمع کرده بود و می خواست مارش را نشان بدهد اما مار امانش نداد، نیش زد و کشت. خودت می بینی که بی جان افتاده است. (نردبان آفتاب،1387، 60)
در صورت منظوم داستان ها که در پایان هر داستان گزیده آمده است، کلمه هایی که دریافت مفهوم آن ها برای جوانان مشکل بوده معنی شده است. گزینش داستان ها حساب شده است؛ گاه داستان های ساده و کوتاه و گاه داستان های متوسط و نسبتا طولانی ، اما در هرحال کوشش نویسنده این است که بازنویسی داستان ساده و قابل دریافت باشد. از این روگاه جمله هایی جاذبه بخش و آسان می افزاید. مثلا در داستان معروف موسی و شبان، وقتی به حضرت موسی(ع) وحی می رسد که چرا شبان ساده دل و بنده خاص ما را از ما جدا کردی، سخن نویسنده چنین است: «موسی به دنبال چوپان دوید، می خواست ببیند که چوپان در چه حال است و چه می کند؟ از آن چه دید، حیرت کرد! چوپان دیوانه وار به هرطرف می دوید، مشت مشت خاک بر می داشت و به سر و صورت خود می پاشید، اشک می ریخت و زار می زد...» (همان، 192)
نویسنده دقیق است، چنان که جزئیات دستورهای فقهی را هم از یاد نمی برد. در داستان خرصوفی، وقتی از ورود او به خانقاه سخن می گوید می نویسد: «حلقه در را به چنگ گرفت، لب های خشکیده و ترک برداشته اش را به در چوبی چسباند و بوسید. بعد پای راستش را به داخل حیاط خانقاه گذاشت و بسم الله گفت. ... »(همان، 73)
در جای جای از جاذبه بخشی تمثیلی فراموش نمی کند. چنان که در سیاست باغبان و ورود سید، صوفی و شیخ ترفندهای باغبان را که در کمال ملاحظه کاری طرح شده و کارساز است با اشاره به جزئیات شرح می کند تا اثر بخش باشد. ابتدا باغبان هشیار به سید و شیخ می گوید: «شما دو بزرگوار که احترام تان بر همه واجب است چرا با او رفیق شده اید؟ مگر آدم قحط بود؟ شیخ به سید نگاه کرد و به باغبان گفت: ما را با او چندان نسبتی نیست. ... » (همان، پیشین، 220)
سپس در میان راه سیلی آبداری به صوفی زد که کدام پیر و مرشد به تو درس دزدی داده؟ بایزید؟ عطار یا سنایی؟ آن گاه ریش صوفی را کشید و چند سیلی دیگر هم به او زد ... پس او را کشان کشان تا در باغ آورد و چند لگد هم حواله پشت و پهلوی او کرد و او را از باغ بیرون انداخت. (همان، 221)
اما در پاسخ شیخ که پرسید: صوفی را چه کردی ای مرد مؤمن؟ می گوید:
- هیچ، قدری انگور برایش دادم که برای دوستانش در خانقاه ببرد و از باغ بیرونش کردم.
شیخ خندید:
- خوب بهتر، محروم که نرفته است. ... (همان، پیشین، 221)
نویسنده همۀ جوانب سخن را رعایت کرده تا بازنویسی داستان ها علاوه بر مناسبت های سنی، از جهات دیگر هم برای دریافت جوانان و بزرگسالان مشکلی نداشته باشد. هرجا که تلمیحی ولو کنایه آمیز در شعر مثنوی معنوی بوده توضیح داده است. مثلا:
حق همی گوید که ای مغرور کور
نه ز نامم پاره پاره گشت طور
از من ار کوه اُحُد و اقف بدی
چشمه چشمه از جبل خود آمدی
که اشاره می کند و مربوط به سوره اعراف، آیه 143 است که خداوند در طور تجسم می کند و موسی در آن جلوه گری بیهوش می افتد و نیز آیه 21 سوره حشر که: لو انزلنا هذا القرآن علی جبل لرأیته خاشعا متصدّعا من خشیۀ الله. ... (همان، پیشین، 111- 112)
سخن کوتاه این که نویسنده در بازنویسی قصه ها و رعایت همۀ نکات مربوط به نویسندگی و جاذبه بخشی در نهایت است و به یقین این دقت و باریک بینی از عوامل عمدۀ توجه پژوهشگران و جوانان به کتاب خواهد بود. امید است که جلدهای بعدی کتاب با همّت آقای شجاعی نویسنده آن هرچه زودتر به بازار بیاید و مورد استفادۀ علاقه مندان به ادبیات و عرفان قرار بگیرد.