تبليغاتX
سید اسحاق شجاعی

سید اسحاق شجاعی

فرهنگي ادبي

مرحبا ای بلخ بامی همره باد صبا-1

                                                                     

  مدتی این مثنوی تأخیر شد            مهلتی بایست تا خون شیر شد

تا نزاید بختِ تو فرزندِ نو              خون نگردد شیرِ شیرین، خوش شنو

چون ضیاء الحق حسام الدین عنان    باز گردانید ز اوجِ آسمان

چون به معراجِ حقایق رفته بود        بی بهارش غنچه ها ناگفته بود

چون ز دریا، سوی ساحل بازگشت   چنگِ شعری مثنوی آغاز گشت     (مثنوی،2/1-5)

دوستان فرهیخته و نکته سنج ما که این وبلاک را پیگیری می کنند، می پرسند و گلایه می کنند که چرا مدتی است بنده وبلاک را به امان خدا رها کرده و به روز نمی کنم. درست است؛ نزدیک به سه ماه است که نتوانستم مطلب جدیدی در این صفحه بگذارم، دلیل آن سفری بود که به وطن برایم پیش آمد و جای همۀ شما خالی به قول محمدحسین جعفریان در ولایت جنرال ها چکر زدم. از غرب کشور وارد و پس از سیر و سیاحت کوتاه در پایتخت، به خطه شمال رفتم و از مزارشریف تا شبرغان و سرپل و سانچارک و بلخاب گردش کردم. اگر خواست خدا باشد روزی، چیزی از آن همه خوردن ها و دیدن ها و گشتن ها برای شما خواننده علاقه مند در این وبلاک نیز گزارش خواهم کرد. اما فعلا گزارش دیدار از شهر تاریخی و باستانی بلخ را برای شما تحفه آورده ام  که امیدوارم مورد پسندتان قرار بگیرد. این گزارش در هفته نامه عصرنو مربوط به کانون فرهنگی عصرنو در مزارشریف نیز به چاپ رسیده است. لطفا بخوانید.

عصر روز دوشنبه سيزدهم ماه ميزان است. در يك هواي مي خوش و دل انگيز پاييزي، عليخان، جوان خوش اخلاق و خوش سليقه اسپ خوش ركاب آهنين خود را که صرف نام دارد، زين مي كند و آماده حركت مي شود. بيرون از حويلي دفتر نشريه عصر نو، ركاب اسپ خود را مي گيرد؛ سوار مي شويم؛ آقا صاحب سيدحسن صفايي، سيدحسين ميرزايي، احمد حيدري، خليفه محمد و  نگارنده سيد اسحاق شجاعي با اشتياق تمام پا در ركاب مي كنيم.

حالا اين عليخان است كه به سوي بلخ مي راند؛ مي رويم تا بلخ را ببينيم؛ البته نه بلخ كنوني را كه چند سال پيش تر از اين ديده ام  و اي كاش نمي ديدم؛ ويرانه اي كه بر گذشته سراسر افتخار آميز يك تمدن دهن كحي مي كند و ادعاهاي تاريخي و عظمت هاي باستاني ما را به نيشخند مي گيرد.

درست است مي خواهيم تن به يك سفر تاريخي بدهيم و با ياري معلومات تاريخي و تخيلات اديبانه خود با مولاناي بلخ و پارسا مردي خفته در خاك بلخ  همراه شده زمان و زمانه خود را پشت سر بگذاريم. مي خواهيم ببينيم خانه سلطان العلما بهاء الدين ولد و خانقاه مولانا جلال الدين محمد بلخي بزرگترين عارف و شاعر انديشمند در كجاست و چه بر سر آن همه شكوه و فرّ تاريخي و باستاني آمده است.

ديگر اين عليخان است كه در سرك هاي پر ازدحام مزارشريف چون قومنداني قدرتمندي جولان مي دهد و كو بچه كه سر دست او را بگيرد؟

كم كم از ازدحام شهر جدا مي شويم؛ من به مولانا مي انديشم؛ مولانايي كه تن به غربت غربيه داد و عطاي وطن و وطن داران خود را بر لقاي شان بخشيد. از خودم مي پرسم مولانا اگر در بلخ مي ماند، آيا همان مولاناي با فرّ و شكوهي مي شد كه ما امروزه در جهان داريم و بر داشتن آن جهانيان بر خود مي بالند و ما بيشتر از ديگر جهانيان؟

خواسته نا خواسته اولين ابيات مثنوي معنوي بر زبانم جاري مي شود:

بشنو اين ني چون شكايت مي كند

از جدايي ها حكايت مي كند

كز نيستان تا مرا ببريده اند

از نفيرم مرد و زن ناليده اند

در همين انديشه هاي سرگردان هستم كه عليخان كاستي مي ماند و با اين كار خود نشان مي دهد كه ذوق خوب هنري دارد؛ آواز جادويي سراج الدين سراج در داخل موتر مي پيچد و گوش ها را مي نوازد و بر دل ها مي نشيند:

اي ساربان آهسته ران كارام جانم مي رود

وان دل كه با خود داشتم با دل ستانم مي رود

او مي رود دامن كشان، من زهر تنهايي چشان

ديگر مپرس از من نشان، كز دل نشانم مي رود

كاروان شتران بهاء الدين را مي بينم كه با گام هاي بلند و عزم غير قابل برگشت، از دروازه شهر بلخ بيرون مي شوند. در ميان كاروانيان پسركي يازده ساله اي است  كه بر شتري سوار است و پيشاپيش شتر مادرش مؤمنه خاتون در حركت است. او جلال الدين محمد نام دارد و پسر مهتر بهاء الدين سلطان العلما بزرگترين عالم و عارف روزگار خودش است. او اكنون از جور روزگار و از حسادت و تنگ نظري عالمان ظاهر پرست و از ستم حاكمان زمانه خود مي گريزد. اما اين كاروان بزرگ به كجا مي رود و در كجا استقرار مي يابد و سرانجام آن چه مي شود، بماند براي تاريخ نويسان ادبيات ما.

نم نم اشك هاي من، با آواز اعجاز آميز سراج الدين سراج همراهي مي كند و من بر سليقه خوب عليخان لحظه به لحظه آفرين مي گويم و همچنان ابيا ت آغازين مثنوي را زير لب زمزمه مي كنم:

سينه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگويم شرح درد اشتياق

هركسي كو دور ماند از اصل خويش

باز جويد روزگار وصل خويش

هركسي از ظن خود شد يار من

از درون من نجست اسرار من

سرّ من از ناله من دور نيست

گرچه چشم و گوش را آن نور نيست

در ميان آواز دل نشين سراج و ترنم دلرباي بيت هاي مثنوي، ذهنم به اين جا مي رسد كه چرا مولانا بزرگترين كتاب خود که از مهمترين كتاب هاي تاريخ انديشه بشري نیز هست، را با غم غربت و فصل جانكاه جدايي و فراق آغاز كرده است؟ و بعد در تمام مثنوي اين مضمون جان شكار را ادامه داده و همه جا و هميشه فرياد و فغان جدايي سرداده است؟

مي دانم كه اين پرسش، پرسش بزرگ و تأمل بر انگيز در زندگي و تفسير انديشه هاي مولاناست. صاحب نظران پاسخ هاي متين و عالمانه اي بر اين پرسش اساسي داده اند. اكنون من كاري به هيچ كدام از آن پاسخ ها ندارم. مي خواهم پرسش ديگري  بر پرسش سابق اضافه كنم و آن اين كه آيا مولانا در سرايش ‍‍‍‍ژرف ترين بيت هاي مثنوي، جدايي از بلخ بامي خودش را در نظر نداشته است؟ آيا او دلتنگ بلخ؛ سرزمين اجدادي خود نبوده و فريادش از فراق بلخ بهين نبوده است؟ اين نيي كه از غم جدايي و دوري از يار و ديار و محبوب خود حكايت و شكايت دارد آيا خود مولانا نيست و اين فرياد، فريادي دوري از وطن محبوب نمي باشد؟ لازم نمي بينم با دادن پاسخ به اين سوال ها، سفرنامه بلخ را در مسير ديگري ببرم.

جواب اين سوال اندكي انديشه و تآمل لازم دارد كه خوانندگان فرهيخته در ضمن خواندن بيت هاي آغازين مثنوي به كار خواهند بست.

به ميدان اصلي شهر باستاني بلخ مي رسيم؛ پيش روي ما درختان سر به فلك كشيده اي ميدان است، در پشت اين درختان كهنسال؛ آرامگاه خواجه ابونصر پارسا چشمان هر بيننده اي را نوازش مي كند. سراج همچنان مي خواند و اشك مي گيرد:

در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن

من خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم مي رود

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 19:59  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

نردبان آفتاب(نقد و نظر)

نردبان آفتاب

 (نقد و نظری دربارۀ مجموعه نردبان آفتاب)

به قلم دکتر محمدرضا راشد محصل/ استاد دانشگاه فردوسی مشهد

    

نردبان آفتاب (بازنویسی داستان های مثنوی معنوی)، جلد دوم

بنیاد پژوهش های اسلامی، مشهد، چاپ اول، 1387ش

 علاقه ی مردم به شنیدن قصه و شرکت در نقل و قصه پردازی مسأله ای نیست که نیازمند تعلیم و تبلیغ باشد. قصه همنشین و خوش نشینی است که همیشه زیباست و همیشه طراوت و تازگی خود را حفظ می کند. بسیاری از افسانه ها پاسخگوی نیازهای عاطفی و اجتماعی ماست و اشتیاق ما به شنیدن آن ها به راستی برای پرکردن خلأ عاطفی یا برآوردن نیاز اجتماعی است. از این رو می توان گفت که بخش عمده ای از هویت قومی ما به همین داستان ها بر می گردد.

شاید بتوان ادعا کرد که قصه پردازی عمری به درازای عمر انسان دارد و حاصل پدیده های جالب و شگفت زندگی است. نردبان آفتاب آقای سیداسحاق شجاعی بلخی از نمونه هایی است که علاوه بر عنوان جالب و مناسبی که دارد، نویسنده ی آن برای بازنویسی به سراغ پرمعنی ترین و آشنا ترین متن ها رفته و دومین جلد بازنویسی داستان های مثنوی را در 300 صفحه تنظیم کرده است که بیست و هفت داستان کوتاه و بلند را شامل است. کتاب سپاسی است به پیشگاه بزرگمرد عرفان و معنویت مولانا جلال الدین محمد بلخی که نویسنده افتخار هم شهری بودن او را دارد.

نویسنده مانند همۀ علاقه مندان به مسایل اجتماعی در مقدمه از عدم رویکرد جوانان به آثار گرانقدر بزرگانی چون مولوی و نیز کم کاری پژوهشگران، در شناساندن این مرد بزرگ عرفان نالیده و دلیل رویکرد غربیان را به این آثار، دور افتادن آن ها از معنویت و دین دانسته است اما معتقد است که آن ها در برخی موارد به تحریف معانی والای عرفانی به مذاق خویش پرداخته اند.

نویسنده به این دلیل که در جلد اول فشرده ای از زندگی مولوی را نقل کرده، در این جلد اظهار ارادت خود را با نقل گزیده هایی از دیدگاه های دانشمندان مولوی شناس نشان می دهد و کتاب خود را با آن ها زینت داده است؛ از این جمله نظرات جلال الدین آشتیانی، علامه محمدتقی جعفری، نورالدین عبدالرحمان جامی، دکتر عبدالحسین زرین کوب، دکتر محمد استعلامی، آن ماری شمیل، گولپبینارلی، نیکلسون، استادخلیل الله خلیلی، علامه سیداسماعیل بلخی و ... به نثر و نظم است.

نثر کتاب از نوع شبیه به محاوره و ساده است. ترکیب واژگان و ساختار جمله ها روش نثر اندیشه وران افغانی را دارد که نویسنده را هم شوق به تحصیل و دل افسردگی ها بدین سو کشانده است اما از یاد «بلخ گزین» و شیوه سخن پردازی ملی دور نمی دارد. با این که کتاب ویراستۀ دکتر محمدجواد مهدوی استاد دانشگاه است و طبعا ویراستار نثر کتاب را به نثر معیار در ایران نزدیک کرده است با وجود این ویژگی های نثر نویسندگان افغانی را می توان در آن یافت و این خود می تواند ارزش مضاعفی به کتاب بدهد؛ چه این که خواننده با نثر دیگری از زبان فارسی که در آن طرف مرزهای ما معمول است آشنا می شود. در داستان مارگیر، آن جا که گزارش زخم خوردن مارگیر را می دهد چنین می نگارد: «آخر او معرکه گیر بود، تازه این مردم را دورش جمع کرده بود و می خواست مارش را نشان بدهد اما مار امانش نداد، نیش زد و کشت. خودت می بینی که بی جان افتاده است. (نردبان آفتاب،1387، 60)

در صورت منظوم داستان ها که در پایان هر داستان گزیده آمده است، کلمه هایی که دریافت مفهوم آن ها برای جوانان مشکل بوده معنی شده است. گزینش داستان ها حساب شده است؛ گاه داستان های ساده و کوتاه و گاه داستان های متوسط و نسبتا طولانی ، اما در هرحال کوشش نویسنده این است که بازنویسی داستان ساده و قابل دریافت باشد. از این روگاه جمله هایی جاذبه بخش و آسان می افزاید. مثلا در داستان معروف موسی و شبان، وقتی به حضرت موسی(ع) وحی می رسد که چرا شبان ساده دل و بنده خاص ما را از ما جدا کردی، سخن نویسنده چنین است: «موسی به دنبال چوپان دوید، می خواست ببیند که چوپان در چه حال است و چه می کند؟ از آن چه دید، حیرت کرد! چوپان دیوانه وار به هرطرف می دوید، مشت مشت خاک بر می داشت و به سر و صورت خود می پاشید، اشک می ریخت و زار می زد...» (همان، 192)

نویسنده دقیق است، چنان که جزئیات دستورهای فقهی را هم از یاد نمی برد. در داستان خرصوفی، وقتی از ورود او به خانقاه سخن می گوید می نویسد: «حلقه در را به چنگ گرفت، لب های خشکیده و ترک برداشته اش را به در چوبی چسباند و بوسید. بعد پای راستش را به داخل حیاط خانقاه گذاشت و بسم الله گفت. ... »(همان، 73)

در جای جای از جاذبه بخشی تمثیلی فراموش نمی کند. چنان که در سیاست باغبان و ورود سید، صوفی و شیخ ترفندهای باغبان را که در کمال ملاحظه کاری طرح شده و کارساز است با اشاره به جزئیات شرح می کند تا اثر بخش باشد. ابتدا باغبان هشیار به سید و شیخ می گوید: «شما دو بزرگوار که احترام تان بر همه واجب است چرا با او رفیق شده اید؟ مگر آدم قحط بود؟ شیخ به سید نگاه کرد و به باغبان گفت: ما را با او چندان نسبتی نیست. ... » (همان، پیشین، 220)

سپس در میان راه سیلی آبداری به صوفی زد که کدام پیر و مرشد به تو درس دزدی داده؟ بایزید؟ عطار یا سنایی؟ آن گاه ریش صوفی را کشید و چند سیلی دیگر هم به او زد ... پس او را کشان کشان تا در باغ آورد و چند لگد هم حواله پشت و پهلوی او کرد و او را از باغ بیرون انداخت. (همان، 221)

اما در پاسخ شیخ که پرسید: صوفی را چه کردی ای مرد مؤمن؟ می گوید:

- هیچ، قدری انگور برایش دادم که برای دوستانش در خانقاه ببرد و از باغ بیرونش کردم.

شیخ خندید:

- خوب بهتر، محروم که نرفته است. ... (همان، پیشین، 221)

نویسنده همۀ جوانب سخن را رعایت کرده تا بازنویسی داستان ها علاوه بر مناسبت های سنی، از جهات دیگر هم برای دریافت جوانان و بزرگسالان مشکلی نداشته باشد. هرجا که تلمیحی ولو کنایه آمیز در شعر مثنوی معنوی بوده توضیح داده است. مثلا:

حق همی گوید که ای مغرور کور

نه ز نامم پاره پاره گشت طور

از من ار کوه اُحُد و اقف بدی

چشمه چشمه از جبل خود آمدی

که اشاره می کند و مربوط به سوره اعراف، آیه 143 است که خداوند در طور تجسم می کند و موسی در آن جلوه گری بیهوش می افتد و نیز آیه 21 سوره حشر که: لو انزلنا هذا القرآن علی جبل لرأیته خاشعا متصدّعا من خشیۀ الله. ... (همان، پیشین، 111- 112)

سخن کوتاه این که نویسنده در بازنویسی قصه ها و رعایت همۀ نکات مربوط به نویسندگی و جاذبه بخشی در نهایت است و به یقین این دقت و باریک بینی از عوامل عمدۀ توجه پژوهشگران و جوانان به کتاب خواهد بود. امید است که جلدهای بعدی کتاب با همّت آقای شجاعی نویسنده آن هرچه زودتر به بازار بیاید و مورد استفادۀ علاقه مندان به ادبیات و عرفان قرار بگیرد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 20:43  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

علامه بلخی و اصلاحات دینی- 1

اصلاح دینی و مصلح دینی

 واژه های اصلاح دینی و مصلحان دینی در صد سال اخیر زیاد به کار برده شده است و ما آن ها را در ادبیات دینی، خصوصا ادبیات روشنفکری دینی زیاد شنیده و خوانده ایم. لازم است این پرسش مطرح شود که دین به عنوان یک پدیدۀ آسمانی که سرچشمه ای جز وحی الهی ندارد، چرا و چگونه نیاز به اصلاح پیدا می کند؟ اصلاح دینی به چه معناست و به چه نوع کاری اصلاح دینی گفته می شود؟ مصلحان دینی چه می کنند و در مورد دین چه دغدغه هایی دارند؟

با این که منشأ و مبدأ دین آسمان است و نباید کجی و خطایی در دین وجود داشته باشد که نیاز به اصلاح پیدا بکند اما آموزه ها و پیام های دین آسمانی توسط پیامبران به زمین آورده می شوند و درواقع به نوعی زمینی می شوند. این واقعیت را نیز در نظر داشته باشیم که دین، عام ترین و فراگیرترین پدیده عالم است که تمام اقشار مردم به آن گرایش و سروکار دارند. طبیعی است که چنین پدیده ای نمی تواند دست خوش تغییرات و دگرگونی های انسانی؛ افزایش و کاستی، افراط و تفریط و حتی حذف و اضافه نشود.

از جانب دیگر دین، نسبت به خود، عشق و احساس مردم را بر می انگیزد. در نتیجه دین ورزی به ویژه در میان مردم با احساس و عاطفه بیشتر عجین می شود تا با خردورزی؛ تعصب و یک سو نگری و پذیرش بدون چون و چرا، پیامد طبیعی نگاه عاطفی به هرپدیده ای است. در این صورت دین داری با تعصب بیشتر همراه می شود تا با تعقل و اعتدال.

به دلایلی که به طور گذرا اشاره شد، سرانجام بسیاری از دین داری ها به افراط و تفریط کشیده می شود. بخش های از دین یا آموزه های دینی فربه و بخش های دیگری لاغر و ناتوان؛ جاهایی مورد عشق و توجه و تعصب قرار می گیرد، جاهای دیگری یا کمتر توجه می شود و یا به فراموشی سپرده می شود. مانند این که گاهی در یک جامعه اسلامی، فقه به عنوان بخشی از دین مورد بی مهری ولی اخلاق و عرفان اسلامی مورد توجه زیاد قرار می گیرد. گاهی به عکس مثلا فقه مورد عنایت و حمایت و حتی عشق ورزی می شود و عرفان مورد دشمنی و طرد واقع می گردد.

این ها واقعیت های انکار ناپذیر از تاریخ دین و تاریخ دین ورزی انسان است. در این صورت است که دین به اصلاح احتیاج پیدا می کند. دانشمندان خردورزی که درک و درد و دغدغۀ دینی دارند و از افراط و تفریط ها و دخل و تصرف های ناروا در دین رنج می برند، آستین همت بالا می زنند؛ آنان با هدف حفظ خلوص دین و در عین حال توانایی دین در پاسخ گویی به نیازهای هر زمان، به آرایش و پیرایش دین می پردازند. به این نوع آدم ها مصلحان دینی گفته می شود.

موضوع اصلاحات و مصلحان دینی از مباحث جدی دین پژوهی می باشد که در جای خود باید به تفصیل سخن گفته شود. ما به عنوان مقدمه بحث خودمان، موضوع را این گونه خلاصه می کنیم که وقتی دین زمینی شد و در میان مردم آمد، خطرات انسانی آن را تهدید می کند؛ مانند قشری گری، عوام زدگی، خرافه سازی، تعطیل شدن بخش هایی، فربه شدن غیر ضروری بخش های دیگری، دنیازدگی، التقاط دشمنانه و دلسوزانه، علم زدگی افراطی، سیاست زدگی، در استخدام زر و زور و تزویر درآمدن و مانند این ها مهمترین خطرهایی است که دین را تهدید می کند.

کار مصلحان دینی این است که اصالت و ماهیت واقعی دین را از افراط ها و تفریط ها حفظ کند. کار دیگر آنان این است که با برنامه ریزی های دقیق و لازم، دین را با تحولات هر زمان همراه کند. یعنی دین همیشه پویا و به روز باشد تا بتواند به نیازهای دینی هر عصر و زمان پاسخ دهد. به عبارت کوتاه خلوص و توانایی دین از دغدغه های مصلحان دینی است.

سخن از مصلحان دینی به میان آوردن، همراه است با یادکرد نام بزرگانی چون سیدجمال الدین افغانی، امام خمینی، علامه اقبال لاهوری و محمدعبده و مانند آنان که دغدغۀ اصلاح دینی داشتند.

 بلخی؛ مصلح دینی

 یکی از کسانی که گام در راه اصلاحگری دینی گذاشت و در عمر کوتاه خود عملا در این مسیر راه سپرد علامه سیداسماعیل بلخی بود. گرچه مشکل است بتوان بلخی را به عنوان یک نظریه پرداز در این زمینه معرفی کرد؛ آن هم به این دلیل که هم عمر کوتاه او اجازه چنین کاری را به او نداد و هم بلخی در کشوری درگیر مبارزه بود که باید عملا به میدان می آمد و خود پنجه در پنجه استبداد می زد. با توجه به عقب ماندگی فرهنگی و سیاسی مردم در این کشور، با نظریه پردازی او کاری در افغانستان به سامان نمی رسید.

در عین حال در سخنرانی ها و بیانات و شعرهای او رگه های فراوانی از دغدغۀ اصلاحگری دینی او دیده می شود. بلخی هم به درد جامعه عقب مانده و مریض کشور خود می سوخت و هم دغدغۀ گرفتاری های جهان اسلام را در سر داشت. در همان حال او با پذیرفتن نقش کامل دین در جوامع اسلامی، به شناسایی پیرایه هایی می پرداخت که به اسلام چسبانده بودند. از نظر او همین پیرایه ها بود که مانع نقش آفرینی کامل این دین در جوامع اسلامی شده بود. او به عنوان یک اصلاحگر دینی و اجتماعی در سخنرانی ها و اشعار خود به افشای این پیرایه ها و آسیب های دینی می پرداخت.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 20:11  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

آثار چاپ شده ای سیداسحاق شجاعی

   

 

آثارچاپ شده ای سیداسحاق شجاعی:

  1- ستاره شب دیجور ( یادمان علامه سیداسماعیل بلخی ) ، تهران ، انتشارات سوره مهر،1383، 553صفحه

 2- میراث شهرزاد درافغانستان( کارپژوهشی درباره ادبیات داستانی کشوربا51نویسنده ونمونه آثاروزندگینامه وعکس) ، تهران، نشرعرفان، 1385، 622 صفحه

3- نردبان آفتاب، جلداول ازمجموعه شش جلدی( بازنویسی داستان های دفتراول مثنوی معنوی مولاناجلال الدین محمدبلخی) ، مشهد، بنیادپژوهشهای اسلامی، 1386، 220صفحه

4- سپیدارهای گمشده ( مجموعه داستان کوتاه ) ، تهران، نشر عرفان، 1386 ،108 صفحه

5- ستاره سوخته ( مجموعه داستان کوتاه دانشجویان علوم دینی) ، تهران ، انتشارات سوره مهر، 1384، 126 صفحه

6- برف ونقش های روی دیوار( گزیده داستان های رهنوردوسپوژمی زریاب) ، تهران ، انتشارات سوره مهر، 1376 ، 155صفحه

7- مهاجران فصل دلتنگی ( مجموعه داستان کوتاه ) ، تهران ، انتشارات سوره مهر، 1375 ، 117صفحه

8- سالهای برزخ وباد ( مجموعه داستان کوتاه ) ، تهران ، سوره مهر، 1377 ، 176 صفحه 

۹- نردبان آفتاب، جلددوم ( بازنویسی داستان های مثنوی معنوی )،مشهد، بنیاد پژوهشها، ۱۳۸۷

آثارزیرچاپ این نویسنده:

۱- نردبان آفتاب، جلدسوم ( بازنویسی داستان های مثنوی معنوی )

۲- سعادت گمشده (سیره رفتاری پیامبر اکرم)

 ۳-زندگی و شخصیت و مبارزات امام یحیی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 7:56  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

بلخاب جزیره دین و دانش-7

بلخاب در دوران معاصر

 حالا که سخن از بلخاب است حیفم می آید به نقش بلخاب در حوادث و جریانات سه دهه معاصر اشاره نکنم. البته اگر با اطلاعات ناقص و اندکی که من دارم بخواهم سیر این حوادث و تعامل بلخاب و تأثیر و تأثر آن را با دیگر مناطق کشور بیان کنم بی گمان کتاب قطوری خواهد شد. به ناچار از خیر این کار می گذرم و به دو حادثه مهم که بلخاب در آن ها نقش ویژه داشته به طور کوتاه می پردازم؛ یکی نقش بلخاب در آغاز نهضت مردمی سال1357ش بر ضد حکومت چپ و دیگری نقش بلخاب در مقاومت مردمی برضد گروه متحجر طالبان.

پیشتازی بلخاب در نهضت اسلامی

من فعلا کاری به ضعف ها و عیب های حرکت مردم پس از کودتای هفتم ثور1357 ندارم و نیز کاری به این ندارم که سرانجام این حرکت مردمی به کدام باتلاق پایان یافت و چرا چنین شد؛ این ها همه بحث های دراز دامنی است که باید در جای خودش نقد و ارزیابی شود. کار من بیان حوادث و ماوقع است.

بلخاب در حرکت مردمی برضد کودتای گروه های چپ اولا یکی از اولین مناطقی بود که دست به قیام و اقدام زد، مردم آن، منطقۀ خود را آزاد کردند و اطراف بلخاب را در برابر نیروهای دولتی سنگر بندی کردند. قیام مردم بلخاب از زمستان 1357 یعنی چند ماه پس از کودتای هفتم ثور شروع شد و در روز 24حمل 1358به نتیجه رسید و بلخاب از سلطه نمایندگان حکومت مرکزی آزاد گردید.

ثانیا و مهمتر از آن بلخاب در آزاد سازی بخش هایی از ولسوالی ها و مناطقی از شمال و هزارجات نقش اصلی را داشت. بلخاب و دره صوف و چهارکنت از اولین مناطق در شمال بود که مردم آن ها عوامل حکومت وابسته به اتحاد جماهیر شوروی را بر نتافتند و دست به کار قیام مسلحانه شدند. قیام مردم دره صوف شکست خورد و مجاهدان بلخابی به یاری آنان شتافتند و آن را به نتیجه رساندند.

 مردم بلخاب به یاری مردم سان چارک و سرپل آمدند و بدین ترتیب بخش های و سیعی از شمال کشور را آزاد کردند. مردم بلخاب به یاری ولایت بامیان نیز رفتند و ولسوالی های یکه و لنگ و لعل را آزاد کردند و تا نزدیکی های شهر بامیان، جنگ را ادامه دادند. در تمام این موفقیت ها، مردم توسط عالمان دینی در پیشاپیش آنان آیت الله سید محمدعلی عالمی رهبری می شدند. همین رهبری منسجم و اتحاد مردم رمز توفیقات و پیروزی های آنان در جنگ با عوامل گروه های چپ و حکومت آنان بود و باعث گسترش نهضت دینی در شمال و هزارجات گردید. در این مورد به همین اشاره کوتاه بسنده می کنم. شما می توانید برای کسب اطلاعات بیشتر به مقاله ای از همین قلم با عنوان: «بلخاب؛ پرچمدار انقلاب» که در شماره های 35 تا 42 هفته نامه وحدت چاپ شده است مراجعه فرمایید.

بلخاب؛ دژ تسخیرناپذیر در برابر طالبان

 مقاومت مردم و رهبران بلخاب در برابر طالبان مثال زدنی است. چندین حمله نظامی سنگین با مقاومت و فداکاری مردم و مجاهدان بلخاب به ناکامی کشیده شد و تلاش های بسیار آن ها برای رسیدن به بلخاب در نهایت ناکام ماند. درواقع در پنج سال حکومت طالبان دو نقطه در کل افغانستان مردانه ایستاد و در برابر خشونت و تهدید و تطمیع طالبان سرخم نکرد؛ یکی پنجشیر و دیگری بلخاب.

در این زمینه و موضوعات دیگری مربوط به بلخاب حرف و حدیث زیاد است. اما سخن ما به درازا کشید و به ناچار به همین اندازه بسنده می کنیم تا حوصله خواننده ما لبریز نشود. علاقه مندان به اطلاعات بیشتر را به خواندن کتاب «ستاره شب دیجور» دعوت می نمایم. در آن کتاب مباحثی در باره بلخاب نیز وجود دارد. همچنین می دانم که این نوشته نواقص بسیار دارد، از صاحبان فضل و اهل قلم خصوصا از بلخابیان ارجمند تقاضا می کنم که ضمن نقد و بررسی این نوشته، برای تکمیل آن، نگارنده را یاری نمایند. مطالب خود را به آدرس وبلاک بنده به نام سید اسحاق شجاعی و با این آدرس بفرستید و مرا سپاس گزار خود سازید:

www.blogfa.10sh.com

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 7:42  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

بلخاب جزیره دین و دانش- 6

فرزندان میرسید علی

نسل میرسیدعلی جد سادات بلخاب از سه فرزند او برجای مانده اند که عبارت باشند از فرزندان میرسید حسین و میرسید محمد و میرسید مراد. بخشی از سادات قریه های پای مزار و سیوک و مرغزار و کمرسادات و مرکز ترخوج و بسیار از سادات تگاب های سنگچارک از بازماندگان میرسید حسین و بخش دیگر از فرزندان میرسید محمد هستند.

فرزندان میرسیدعلی در همان اطراف و حظیره خودش مدفون هستند جز یکی به نام میرسید مراد که در قسمت شرقی دره بلخاب به خاک سپرده شده است و محل مراجعه و زیارت و برآورده شدن حاجات مردم است. نسل میرسید مراد در قریه های سرپل و میرسید مراد و قریه های دیگر اطراف جد خود زندگی می کنند. علامه شهید سید اسماعیل بلخی از نسل میرسید مراد بوده و در قریه سرپل به دنیا آمده است. 

فرزندان میرسید علی پس از او راه پدر خود را ادامه دادند و پرچم دین و دانش را بردوش گرفتند. اولین عالمی که نام و مشخصات او تا اندازۀ ثبت شده است مرحوم سید مسعود بلخی است. او از قریه مرغزار بوده و ظاهرا در حوزه علمیه مشهد درس خوانده و به بلخاب بازگشته و به ارشاد و هدایت مردم پرداخته است. گرچه ما از تولد و وفات و فعالیت های علمی و دینی او اطلاع دقیقی نداریم.  

عالم؛ گسترش دهندۀ دانش

اما چهره بسیار ماندگار و مؤثر از فرزندان میرسید علی و از دانشمندان بلخاب مرحوم سید حسین عالم است که در مشهد درس خوانده و خدمات بسیاری برای مردم افغانستان و دین اسلام و مذهب تشیع از خود به یادگار گذاشته است. او بدون شک در زمان خود آیت الله و مجتهد بوده و مقام علمی رفیع داشته است. مرحوم عالم فعالیت های خود را در دو میدان متمرکز کرده بود؛ اول در تأسیس مدارس دینی و حوزه های علمیه. ایشان هم در بلخاب و هم در یکه و لنگ و هم در دره صوف و مناطق دیگری از شمال افغانستان برای اولین بار مدارس علمیه و پژوهشگاه های دینی به راه انداخت. آن هم با خودیاری مردم آن مناطق.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 5:48  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

بلخاب جزیره دین و دانش- 5

منقبت خوانی در بلخاب

یکی از برنامه های این روزها و شب ها منقبت خوانی بود؛ شعرا و مدّاحان به نام در محوطه پیش روی زیارت در مدح علی و شجاعت های او شعر می خواندند و این برنامه سخت مورد استقبال مردم قرار می گرفت، به طوری که در روز دو سه مرتبه تکرار می شد. مداحان معروف که از مزارشریف می آمدند یکی سیدکلنگک بود و دیگری معروف به چهل تار. حالا که از منقبت خوانی یاد کردیم لازم شد درباره آن توضیح کوتاهی هم بدهیم.

از گذشته های دور و در غیاب رسانه های عمومی چون رادیو و تلویزیون و مطبوعات، منقبت خوانی در کشور ما مرسوم بود و منقبت خوان ها در حقیقت هم اطلاع رسانی می کردند و هم نقش آموزگار مردم در امور دینی و مذهبی را به عهده داشتند و هم وظیفه تبلیغ و ترویج پیشوایان دینی و ویژگی های مذهبی را بیان می کردند.

منقبت خوانی ها معمولا در کنار یکی از زیارتگاه های امام زادگان و یا سادات پاک نهاد و معروف انجام می گرفت. زیرا این زیارتگاه ها در تمام سال به ویژه فصل تابستان محل تجمع و رفت و آمد مردم و دوستداران اهل بیت رسول خدا بود. معروف ترین منقبت ها یکی در اطراف روضه شریف سخی شاه مردان در مزارشریف خوانده می شد؛ مردم افغانستان بر این باور هستند که جنازه امام علی بن ابی طالب در اوایل حکومت عباسی ها با سفارش امام جعفر بن محمد صادق(ع) توسط ابومسلم خراسانی از کوفه به بلخ انتقال یافته و به طور مخفیانه در قریه خواجه خیران دفن شده است. در زمان سلطان سنجر(511-552ق) از دفتر معاملات ابومسلم مطالبی پیدا شد و از جمله سفارش امام صادق با ابومسلم مبنی بر خواست انتقال بدن مطهر امام علی(ع) از کوفه به بلخ بوده است. پس از جست و جو در تل خیران به گنبد کوچکی با در فولادین و قفلی از نقره دست یافتند. علاوه بر آن مصحفی که در پوست آهو به خط کوفی نوشته شده بود با یک شمشیر بزرگ و یک سنگ خشت نما که بر آن جمله «هذا ولی الله علی اسدالله» تحریر شده بود به دست آمد.[1] از آن زمان اعمار کنبد و بارگاه بر آن قبر شریف شروع شد و قریه خواجه خیران به مزارشریف تغییر نام داد.

 جای دیگری که منقبت خوانی اجرا می شود پیش روی زیارت امام یحیی بن زید(ع) در شهر سرپل است. سرپل در گذشته انبار خوانده می شد. این همان شهری است که همۀ مورخان معتبر مانند ابن جریر طبری در تاریخ الامم و الملوک، ابن اثیر در الکامل فی التاریخ، احمد بن یحیی بلاذری در اشراف الانساب، مسعودی در مروج الذهب، ابن عنبه در عمدۀ الطالب، بغدادی در تاریخ الدمشق، امام فخر الدین رازی در الشجرۀ المبارکه، ابن اعثم کوفی در الفتوح، ابن سعد در الطبقات الکبری و ... از آن به عنوان محل شهادت و دفن امام یحیی بن زید(ع) نام برده اند.[2] به همین دلیل سرپل از شهرهای مذهبی و زیارتی افغانستان است. امام یحیی، زوار زیادی به ویژه در اوایل سال جدید یعنی نوروز از اقصی نقاط کشور و حتی ایران و پاکستان دارد.[3] و بازارش گرم و با صفاست و منقبت خوانی در آن جا رونق بسیار دارد.

در تکیه خانه های معروف چنداول کابل مانند تکیه خانه آیت الله میرعلی احمد حجت و تکیه خانه میراکبر آقا و تکیه خانه میرزا فقیر حسین خان نیز منقبت خوانی اجرا می شد. این تکیه خانه ها همان تکیه خانه های معروف کابل است که معمولا علامه شهید سید اسماعیل بلخی در آن ها خطابه های جذاب و آتشین سیاسی و فرهنگی و دینی خود را ایراد می کرد. بیشتر وقت ها پیش از سخنرانی اصلی، یکی دو نفر منقبت خوان به میدان می آمدند و به خواندن منقبت می پرداختند که علاقه مندان بسیاری هم داشت.

مرحوم علامه سید محمدکاظم بلبل کابلی(وفات1323ش) برادر آیت الله میر علی احمد حجت عالم معروف، یکی از شاعران و منقبت خوان های معروف کشور بود که هم شعرهایش در منقبت ها خوانده می شد و هم خود منقبت می خواند و هم این هنر زیبای دینی را تشویق و حمایت می کرد.[4] چند بیت از شعرهای مرحوم بلبل که در منقبت ها خوانده می شد را با هم زمزمه می کنیم:

شهر علوم مصطفوی را علی در است           داماد و ابن عمّ و وصی پیمبر است

غیر از رسول هاشمی و ذات ذوالجلال                   کس را وقوف نیست که او را چه مظهر است

من کیستم که مدحت ذات علی کنم؟           جایی که جبرئیل امینش ثناگر است

از خارجی مپرس ز اوصاف مرتضی            با ناصبی مگو که علی میر منبر است

گنجینهۀ محبّت او در دل نبی است             بر قول من گواه خداوند اکبر است[5]

 ص86


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 23:10  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

بلخاب جزیره دین و دانش-4

سابقه دین و دانش در بلخاب

از زمانی که اسلام در نواحی و توابع بلخ نفوذ کرد، این دین مبین را مردم بلخاب نیز پذیرفتند. سابقه اسلام در بلخاب به سابقه اسلام در افغانستان به ویژه به بلخ و نواحی شمال کشور چون جوزجان و سرپل و طالقان باز می گردد. و این خود به قرن اول هجری می رسد که از موضوع بحث ما خارج است.

سابقه مذهب تشیع نیز در بلخاب بسیار زیاد است. ما می دانیم که در نیمه دوم قرن اول اسلامی و به خصوص در قرن دوم، علویان و سادات و فرزندان امامان شیعه و نیز شیعیان آن ها از جانب حاکمان بنی امیه و سپس بنی عباس شدیدا مورد خشم و ستم قرار گرفته بودند. خراسان هم از مرکز حکومت دور بود و دست حاکمان به آن جا کمتر می رسید و هم مردم خراسان گرویده عدالت و پرهیزگاری علوی اهل بیت پیامبر بودند و از ظلم و ستم حکومت های اموی و عباسی دل خوشی نداشتند. به همین دلیل سادات علوی به طرف خراسان کوچ می کردند و در واقع از مظالم حکومت های ظالم به خراسان و مردم آن پناه می آوردند.

در آن زمان بلخ مرکز دوستداران خاندان پیامبر بود و بیشترین علویان مهاجر را در خود جذب می کرد._ چنان که هماکنون نیز مردم بلخ خاندان پیامبر خود را دوست دارند و در این دوستی افتخار هم می کنند_ علویان مهاجر نیز محبت و پیروی از علی و خاندان رسول خدا را تبلیغ و مردم را بر ضد حاکمان ستمگر بنی امیه و بنی عباس تحریک می کردند. به این ترتیب محبت خاندان پیامبر در دل کوه های سر به فلک کشیده بلخاب برای خود جایی باز کرد. گرچه در آن زمان مذهب تشیع و مذهب تسنن به صورت امروزی مرزبندی شده و از هم کاملا تفکیک شده نبود؛ بلکه شیعه به معنای محبت و دوستداری و پیروی از خاندان پیامبر در برابر حاکمیت ستمگران بنی امیه و بنی عباس بود. بدین معنا تمام مردم خراسان و بلخ خصوصا شیعه بودند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 0:11  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

بلخاب جزیره دین و دانش- 3

جغرافیای انسانی بلخاب

بلخاب در حدود هفتاد تا هفتاد و پنج هزار جمعیت دارد. مرکز اداری و اقتصادی و بازار بلخاب ترخوج نام دارد که در وسط دره موقعیت دارد و بزرگترین قریه بلخاب نیز می باشد. بلخاب از یک صد و سه قریه کوچک و بزرگ تشکیل شده است. بزرگترین قریه های بلخاب یکی تلّ عاشقان است در غربی ترین نقطه و دیگری پیرغوله است (بی غوله) در شرقی ترین نقطۀ دره. هرکدام از این دو قریه در حدود چهارصد تا پنجصد خانوار جمعیت دارد.

مردم بلخاب از لحاظ مذهبی همگی مسلمان و شیعه اثنا عشری هستند. از نظر قومی بیشتر مردم از سه تیره هزاره ها، سادات و تاجیک ها تشکیل شده اند. هزاره ها بیشتر در غرب دره سکونت دارند، تاجیک ها در مرکز و غرب دره، یعنی در قریه های ترخوج و دره مزار و زوک و بی غوله می باشند. سادات تقریبا در همه جای دره بلخاب ساکن می باشند. خصوصا در قریه های دره مزار در غرب و ترخوج در مرکز و قریه های میر سید مراد و سرپل (محل تولد علامه سید اسماعیل بلخی) و تل عاشقان در شرق پراکنده هستند.

زبان مردم بلخاب فارسی دری است. با دو گویش معمول در مناطق مرکزی و صفحات شمال. در قسمت های غربی دره که بیشتر هزاره ها ساکن هستند، گویش فارسی هزارگی رواج دارد اما در مرکز بلخاب یعنی ترخوج و نیمه غربی دره با گویش فارسی معمول در شمال افغانستان سخن گفته می شود.

چنان که پیشتر اشاره کردم بلخاب در حد فاصل صفحات شمال و هزارجات قرار دارد. به همین دلیل هم از لحاظ نژادی ترکیبی است از مردمان هردو منطقه، یعنی هزاره ها و تاجیک ها و هم از لحاظ زبانی و گویش فارسی دری، دارای ویژگی های زبانی هردو منطقه از کشور است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 5:45  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

بلخاب؛ جزیرۀ دین و دانش - 2

بلخاب؛ جزیرۀ دین و دانش - 2

 طبیعت بلخاب

 دامنه رشته کوه بابا از مناطق مرکزی به طرف شمال کشیده شده است و تا نزدیک بلخ ادامه می یابد. در فراز و نشیب های مختلف این رشته کوه سربه فلک کشیده، یک درۀ تاریخی و در عین حال طولانی وجود دارد. این دره از یکه و لنگ شروع می شود و تا خود بلخ و مزارشریف تداوم پیدا می کند. کسانی که از مسیر چشمه شفا به شولگر یا سنچارک سفر کرده باشند، متوجه شده اند که ولسوالی شولگر در یک درۀ کم عمق واقع شده است. در واقع شولگر و حدود چشمۀ شفا آخر دره ای است که از یکه و لنگ آغاز می شود و به مزارشریف پایان می یابد. طول این دره تقریبا 380 کیلومتر حدس زده می شود. عرض این دره، یک سان نیست، در جایی وسعت پیدا می کند و در جای دیگری تنگ می شود.

بلخاب قسمتی از این دره طولانی و تاریخی است و در حد وسط این دره قرار دارد و شاید عمیق ترین قسمت این دره، بلخاب باشد. پس بلخاب  دره عمیق و درازی است که از سر تا به پایش تقریبا شصت تا هفتاد کیلومتر درازا دارد. به اضافه این که دره های کوچک و بزرگ بسیاری هم در خود بلخاب وجود دارد.

دو طرف این دره، کوه های بلندی است که سر بر آسمان می سایند. در دل این کوه ها، زمین های زراعتی گسترده شده است. ییلاق ها و روستاهای بسیاری هم در لابلای این کوه ها و دره ها وجود دارد که مردمان آن ها به زراعت و دام پروری مشغول هستند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 23:11  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

بلخاب جزیره دین و دانش ( 1)

بلخاب؛ جزیرۀ دین و دانش

     سرزمین افغانستان به رغم مشکلات و نابسامانی های که در طی سه چهار دهه با آن ها دست به گریبان بوده است، سرزمینی است مردپرور و مردخیز و سرشار از خیر و برکت های فرهنگی و معنوی. هرنقطه ای از این سرزمین را که نام ببریم، یادها و نام های تاریخی و فرهنگی بسیاری را به یاد می آورد. ای کاش می شد در یک پروژه فرهنگی، پژوهشی تمام ولایات و ولسوالی ها و مناطق دور و نزدیک آن را معرفی می کردیم و در یک دایرۀ المعارف جامع در اختیار مردم کشور و جهانیان می گذاشتیم. اما به گفته مولانا جلال الدین محمد بلخی:

آب در یا را اگر نتوان کشید                هم به قدر تشنگی باید چشید

در این نوشته به معرفی ولسوالی بلخاب می پردازیم؛ به این دلیل که بلخاب هم دارای سابقه تاریخی بسیار است و هم شخصیت های برجسته مانند علامه سید اسماعیل بلخی از این نقطه برخاسته اند و هم از لحاظ آب و هوا و طبیعت یکی از مناطق کم نظیر در کشور ماست. در ضمن با این نوشته می خواهم از جهان گردان و هموطنان خود که در فصل تابستان فرصتی برای گردش به دست می آورند، برای بازدید و استفاده از آب و  هوا و طبیعت بکر بلخاب دعوت کنم. از طرفی به حکم این که خود در این ولسوالی زاده شده ام و با آن آشنا هستم، وظیفه خود می دانم که در باره این خطه مرد خیز و زرخیز اطلاعات لازم را در اختیار دوستداران وطن بگذارم و ادای دینی نیز شده باشد.

جغرافیای بلخاب

این منطقه به همین نام در معجم البلدان یاقوت حموی(وفات626ق) آمده است. یاقوت نوشته است: «بلخاب بر وزن خزعال، نام جایی و مکانی است.»[1] 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 22:59  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

وحدت ملی و موانع فرهنگی آن در افغانستان3

2- زبان

چنان که هیچ ملتی از یک نژاد و یک مذهب تشکیل نشده، ملتی را هم نمی توان سراغ کرد که دارای زبان و گو یش واحدی باشد. اما چند زبانی در یک کشور عامل تفرقه و دشمنی و سبب فروپاشی وحدت ملی نمی شود بلکه تنوع و رنگارنگی بیشتری به وجود می آورد. در کشور ما غیر از زبان های کوچک، دو زبان فراگیر فارسی دری و پشتو وجود دارد که مردم این کشور با آن ها تکلم می کنند. دو زبانی هرگز باعث تنش در میان فارسی زبان و پشتو زبان نمی شود. این دخالت های بیرون زبانی است که با انگیزه های اقتدارگرایانه موجب تنش در میان گویندگان دو زبان گردیده است.

همه می دانند که زبان فارسی در افغانستان یا آریانا و خراسان قدیم از جایگاه ویژه ای برخوردار است. افغانستان با زبان و فرهنگ فارسی در دنیا شناخته می شود. فرهنگ و ادب فارسی از این سرزمین برخاسته و گهواره مفاخر فرهنگی و ادبی و تمدن فارسی خراسان یا افغانستان کنونی می باشد. اما زبان پشتو، زبان یک قوم مهم در کشور ماست که طی قرن ها، حاکمیت سیاسی را به طورسنتی در اختیار داشته است. حاکمان پشتو زبان از موقعیت سیاسی خود سوء استفاده کرده، زبان پشتو را وسیله تداوم حاکمیت خانوادگی و انحصاری خود قرار داده اند. به همین دلیل نیز از، زبان به مثابه ابزار اختلاف و دشمنی در بین مردم کشور استفاده کرده اند.

3-تجزیه طلبی های فرهنگی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 5:58  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

وحدت ملی و موانع فرهنگی آن در افغانستان 2

وحدت ملی و موانع فرهنگی آن در افغانستان

                       (قسمت دوم)

 موانع فرهنگی وحدت ملّی           

1- مذهب

در کشور ما تقریبا همه ی مردم مسلمان هستند. دو مذهب حنفی و جعفری به ترتیب بیشترین پیروان را در افغانستان دارند. مذاهب دیگری چون اسماعیلیه، مالکی، شافعی،حنبلی ممکن است پیروان کم شماری داشته باشند که خود جزء یکی از دو مذهب اصلی تسنن و تشیع به حساب می آیند. اختلافات فرقه ای و نزاع های مذهبی با کارگردانی کشورهای استعماری، همان طوری که بر امت اسلامی در سرزمین های مختلف سایه ا فکنده بود در افغانستان نیز از دیرپاترین موانع وحدت و وفاق ملی بوده است. سران حاکم مستبد با تکیه بر یک مذهب و سوء استفاده از آن، مذاهب دیگر به ویژه مذهب جعفری را که دارای پیروان قابل توجهی هستند زیر فشار قرار می دادند. این مذهب تحت فشار در خفا به حیات نیمه جان خود ادامه می داد.

همین جا هم لازم است بگوییم که در روشن ساختن آتش کینه ها و دشمنی های مذهبی، مولوی ها و آخوند های کم سواد، متعصب و تنگ نظر، کم ظرفیّت و کوتاه بین بیش از مردم پیرو این دو مذهب دست داشتند و برای تأمین منافع مادی و وجاهت خود به این آتش هیزم می ریختند. در تاریخ کشور ما به خاطر همین تعصبات کور، خون های بسیاری ریخته شد، اموال فراوانی به تاراج رفت و آبروهای زیادی ریخت که نه با مذهب سنت سازگار است و نه با مذهب شیعه. دردمندانه باید گفت بسیاری از نزاع های ملی و کینه های بین مردم از مساجد و منابر برخاسته و باعث و بانی تفرقه های ملی، مراکز دینی و مذهبی بوده اند. از همین اختلافات نیز دست های پیدا و پنهان دشمنان اسلام نفوذ کرده، کیان کشور و مصالح علیای ملت را مورد تهدید و خطر قرار دادند و اصل دین را تضعیف کردند.

اگر گاهی عالمی دردمند و آگاه از تسنن یا تشیع پیدا می شد و فریاد وحدت طلبی سر می داد، چون با سیاست های تفرقه افگنانه ی رژیم های فاشیستی سازگارنبود، به بند کشیده می شد و یا در هیاهوی برخی ملانمایان جاهل عقب مانده مخدوش می گردید. چنان که علامه آگاه و مبارز سید اسماعیل بلخی حدود چهل سال پیش در قندهار و برای خاموش کردن آتش اختلاف شیعه و سنی فریادزد: « اگرباران ببارد در این کشور هم بر زمین شیعه می بارد و هم برزمین سنی و اگر خشک سالی شود هردو گشنه می مانند .» می دانیم که این منادی وحدت از طرف حکومت وقت و از جانب ارتجاع و متعصبان مذهبی شیعه و سنی مورد تهاجم، تکفیر، زندان و در نهایت مرگ قرار گرفت و فریاد وحدت طلبی او را خفه کردند.

نقش دین در ایجاد وحدت

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 6:20  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

وحدت ملي و موانع فرهنگي آن در افغانستان

وحدت ملّی  و  موانع  فرهنگی آن در ا فغانستان

(قسمت اول)

 پیش درآمد

ضرورت وحدت و یگانگی همه ی مردم افغانستان، از هرقوم و نژاد، با هر زبان ومذهب و منطقه برکسی پوشیده نیست. دیگرلازم نیست بگوییم که ما تاکنون به خاطر اختلافات قومی، زبانی، گروهی و...چه بدبختی هایی را از سرگذرانده ایم و چه مصیبت هایی را که برخود تحمیل کرده ایم. از این رخنه ای که خود در دیوار وحدت ملی ایجادکردیم، چه اندازه دست های خارجی و بیگانه به سوی ما دراز شد و به منافع ملی و سرمایه های کشوری ما ضربه های جبران ناپذیری زدند. تاکی با اختلافات خودمان به این وضعیت می خواهیم ادامه بدهیم؟ چقدر رنج و مصیبت؟ تا به کی آوارگی و در بدری؟ تاکی وکجاکینه وخصومت، جنگ وکشتار؟

افغانستان از نظرثروت های زیرزمینی مانند نفت و گاز، زغال سنگ، طلا، سنگ آهن، اورانیوم و سنگ های قیمتی و از نظردارایی های روی زمینی مانند دریاها ورود خانه ها، زمین های مساعد برای کشاورزی، آب و هوای مناسب و... اگر نتوانیم بگوییم از اولین کشورهای جهان است، باجرئت می توانیم بگوییم از کشورهای ثروتمند جهان محسوب  می گردد. بالاتر از این ها، این کشور مردمی دارد پرتلاش، مصمم، زحمت کش، بی توقع، صادق و بی ریا. چنین مردمی می تواند از دل سنگ صاف و بیابان های خشک تولید ثروت کند. نظیرآن را ما در کشورهای چین و ژاپان شاهد هستیم .

با وجود این امروزه کشور ما با هزارتأسف یکی از عقب مانده ترین کشورهای جهان است. و در ردیف فقیرترین کشورهای آفریقای قرارگرفته است. چرا ؟؟ این سؤال بزرگ پیش روی ما بی جواب مانده است. اگر ما بتوانیم جواب این سؤال را به درستی پیداکنیم، درواقع درد را پیدا کرده ایم و آن گاه باید به درمان و معالجه آن بپردازیم. مشکل اصلی ما آن است که در پیداکردن علت اصلی این بدبختی ها و فقر و بیچارگی مشکل داریم. به همین دلیل هم نمی توانیم دردمان را درمان کنیم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 15:45  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

پیام های انسانی نهضت حسینی

نترسیدن از مرگ                                                                                                                                           

 مرگ یا سنت غیر قابل تغییر

 مرگ یکی از واقعیت های انکار ناپذیر زندگی مادی است. هرزندگی با مرگ آمیخته شده است؛ تنها خداست که از زندگی بدون مرگ برخوردار است؛ زیرا که خدا جوهر هستی و عقل کل و اراده عالم است و آفریننده مرگ و زندگی و از مادی بودن بری است. جهان طبیعت نیز مانند جهان انسان در آغوش مرگ غنوده است. چه خود از این واقعیت خبر داشته باشد یا نه. بهار، تولد طبیعت، تابستان، کمال جوانی و پاییز، زمان پیری وسراشیبی و در نهایت فصل زمستان، پایان عمر و فصل مرگ او است. یک درخت، یک پرنده و یک گل و ... همگی همین وضعیت را داردند.

حیات برای ما انسان ها و نیز برای همۀ موجودات عالم _ از حیوانات و نباتات و جمادات و تمام هستی گسترده_ عاریتی و امانتی است. برای همین هم به طور موقت با ماست و پس از چندی از ما جدا می شود. اما حیات برای خداوند واقعی و اصیل است، یعنی زندگی اصیل از آن خداوند است. به همین دلیل هم همیشه ماندگار و پابرجاست.

«مرگ در حقیقت تباهی جسم و نفس، تصلّب شرایین و تجمّد عقل و کندی فکر است. پیری انسان بسته به پیری شرایین و جوانی او بسته به جوانی افکارش است.»[1]

مرگ یکی از سنت های غیر قابل تغییر این جهان است. سرانجام از راه می رسد؛ هیچ درمانی و راه حلی هم ندارد. این یک قانون قطعی است که هرکسی به دنیا آمد و زاده شد، روزی هم ناگزیر باید از این دنیا برود تا نوبت به آمدن دیگری برسد.

طبیعت چنان ساخته شده است که هرروز باید کاروان هایی بیاید و کاروان هایی برود. انگار که این جهان کاروان سرایی است. برای درک این مسأله، ساعتی دم در یک شفاخانه، با دقت و تأمل به مردمی که به شفاخانه وارد و خارج می شوند، نگاه کنید، آدم های با چهره های خندان و نوزاد و نورسیده ای در آغوش بیرون می آیند؛ یعنی که کاروانی از راه سفر رسیده و همین ساعت به روی این جهان چشم باز کرده است. از در دیگری این شفاخانه، آدم های دیگری، انسان دیگری را بر دوش دارند و به سوی گورستان می برند و این هم کاروانی است اما در حال رفتن. شب را در این کاروان سرا سپری کرده و حالا هم خارج می شود، می رود تا به سفر خود ادامه دهد و منزل های دیگری در انتظار اوست. مولانا جلال الدین محمد بلخی چه خوب این رفتن ها و آمدن های کاروان ها را توصیف کرده است:

کلّ یوم هو فی شأن بخوان                  مر ورا بی کار و بی فعلی مدان

کمترین کاریش هرروز آن بود              کو سه لشکر را روانه می کند

لشکری زاصلاب سوی امّهات              بهر آن تا در رحم روید نبات

لشکری زارحام سوی خاکدان              تا زنرّ و ماده پر گردد جهان

لشکری از خاک زان سوی اجل            تا ببیند هر کسی حسن عمل[2]

مرگ، مانند سبک نویسندگی حذف زواید و فضولات یک نوشته است. یک نوشته وقتی به کمال می رسد که نقد شده و زواید و اضافاتش پیرایش شده باشد. ما پیش از آن که بمیریم، زندگی و نشاط خود را عاشقانه به موجود تازه تری می دهیم. زندگی پیوسته خود را در میان مرگ، نو و تازه می سازد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 6:28  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

بیچار فرهنگ!

بیچاره فرهنگ!

( نگاهی گذرا به وضعیت فرهنگی کشور در سال ۱۳۸۷ )                                                                                                                     

     فرهنگ در تعریف عام و فراگیر خود تمام عرصه های بروز و ظهور استعداد و تلاش انسان ها را شامل می شود که ما فعلا کاری به آن نداریم. فرهنگ در معنای خاص خود بازهم بسیاری از میدان های ظهور استعداد و تکاپوی بشری را در بر می گیرد؛ در این تعریف همۀ تلاش های معنوی انسان ها فرهنگ نامیده می شود. مانند فعالیت های هنری و ادبی با همۀ ابعاد و قالب های متنوع و گسترده ای که دارد، فعالیت های دیداری و شنیداری و نوشتاری؛ از تلویزیون ها، رادیوها تا مطبوعات و صنعت نشر و چاپ و غیره.

در این نوشته می خواهیم نگاهی داشته باشیم به وضعیت فرهنگی کشور در سالی که پشت سر گذاشتیم. با توجه به گستردگی این میدان، نگاه ما کلی خواهد بود.

فرهنگ؛ گروگان سیاست

چند سال پیش با روشنفکر و سیاستمداری وابسته به یکی از گروه های چپ کشور مان بر سر سیاست و فرهنگ بحث مان شد؛ او با قاطعیت تمام می گفت: فرهنگ در برابر سیاست، اصالتی ندارد، بلکه فرهنگ تابع سیاست است. من با همان قاطعیت از فرهنگ دفاع می کردم و می گفتم: سیاست چیزی نیست که بتواند در برابر فرهنگ خود را نشان بدهد. به گفتۀ شاعر معروف سهراب سپهری: «و قطاری دیدم پر از سیاست و چه خالی می رفت.» سیاست چیزی است که باید فرهنگ آن را بسازد و جهت آن را تعیین کند.

امروز که به چالش فرهنگ و سیاست در کشور خودمان می اندیشم، به این نتیجه می رسم که گرچه در اندیشه و باور شاید اصالت با فرهنگ باشد اما تأمل در واقعیت های جامعه ما در طی چند سدۀ گذشته، ما را به این نتیجه تلخ می رساند که حق با آن سیاستمدار چپ است. نظر او برخاسته از واقعیت های زهرناکی است که در تاریخ معاصر سرزمین ما جریان داشته است.

با این که کشور ما در گذشتۀ نه چندان دور دارای فرهنگ اصیل و زاینده و بالنده ای بود؛ نمونه هایی از این فرهنگ در قالب آثار بزرگانی چون مولانا جلال الدین محمد بلخی، ناصرخسرو بلخی، سنایی غزنوی، امیرخسرو بلخی و دیگران برجای مانده است؛ اما از زمانی که پادشاهان ستم پیشه و گوسفند چران بی فرهنگ بر مقدرات این سرزمین حاکم شدند، فرهنگ ما از زایندگی باز ماند. فرهنگ تابع و پیرو سیاست های جاهلانه و تنگ نظرانۀ زمامداران بی فرهنگ گردید.

اگر به سه دهه تحولات اخیر نظر داشته باشیم، سیاست در کشور ما سرنوشت فرهنگ و اقتصاد را در اختیار گرفته است. اگر دقیق تر به عرصه های ظهور فرهنگ مانند مطبوعات و ادبیات و هنر نگاه کنیم، به راحتی به این قاعده کلی می رسیم که: عرصه فرهنگ بیش از آن که شاهد استعداد و توانایی فرهنگیان و روشنفکران و قلم بدستان باشد، جولانگاه تاخت و تاز سیاستمداران و ارباب قدرت و ثروت بوده است. سیاستمدارانی دارای پول و امکانات، پای خود را به عرصه فرهنگ دراز می کنند. انگار فیلی به خانه مورچگان پای گذاشته باشد؛ خرابه ای برجای می گذارند. از آن طرف صاحبان قلم و اندیشه که امکانات انتشار نشریه و کتاب و مرکز فرهنگی را ندارند، با دست بسته، به تماشای خراب شدن خانه خود می نشینند. دست کم از سی سال پیش تا کنون این وضعیت در کشور ما ادامه داشته است.

بدین گونه می توان گفت دست کم سه دهه است که فرهنگ و اقتصاد ما گروگان سیاست حاکم بر کشور ماست و فرهنگیان و اندیشه ورزان ما تابع و دنباله رو سیاست پیشگان هستند.

 سال خاکستری

بیاییم به سال گذشته و میدان های فرهنگی آن خیره شویم؛ از هنرسینما و نمایش چه بگوییم؟ از دومی که بهتر است سخنی نگوییم زیرا سال هاست که مرده و سرد شده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 16:9  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

پیام های انسانی نهضت حسینی(قسمت پنجم)

 

                                     

 اصلاح طلبی      

در یک تقسیم بندی کلی می توان جریانات انسانی تاریخ را به دو گروه اصلاح طلبان و فساد خواهان دسته بندی کرد. همۀ انسان های که برای زنده نگهداشتن ارزش های انسانی و بالندگی معنویت و صلح و دوستی در میان بشریت و بهبود وضع زندگی فرهنگی و معنوی و اقتصادی و اجتماعی انسان ها در طول تاریخ تلاش و مبارزه کرده اند در واقع انسان های اصلاح طلب بوده اند. آن ها برای کم کردن درد ورنج انسان فداکاری کرده اند. کسانی هم که با رفتارهای ضد انسانی خودشان بر درد و رنج انسان ها افزوده اند، فساد خواهان و فساد جویان بودند و هستند.

پس هر تلاشی که برای بهتر شدن وضع انسان و هدایت او به سوی خوبی و صلاح و نیکی باشد بخشی از جریان اصلاح طلبی است و هر کوششی هم که در جهت سرگردانی و جهل و بی خبری او انجام بگیرد کاری است در راستای فساد در جامعه و می تواند مصداق فساد خواهی باشد.

خداوند در قرآن از پیامبران خود به عنوان اصلاح طلبان نام برده است و پیامبران نیز کار خود را اصلاح طلبی نامیده اند. هود یکی از پیامبرانی است که به مردم زمان خود می گوید: « قَالَ يَا قَوْمِ أَرَأَيْتُمْ إِن كُنتُ عَلَىَ بَيِّنَةٍ مِّن رَّبِّي وَرَزَقَنِي مِنْهُ رِزْقًا حَسَنًا وَمَا أُرِيدُ أَنْ أُخَالِفَكُمْ إِلَى مَا أَنْهَاكُمْ عَنْهُ إِنْ أُرِيدُ إِلاَّ الإِصْلاَحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَمَا تَوْفِيقِي إِلاَّ بِاللّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَإِلَيْهِ أُنِيبُ»  ﴿هود/ 88﴾

(گفت اى قوم من! بينديشيد اگر از جانب پروردگارم دليل روشنى داشته باشم و او از سوى خود روزى نيكويى به من داده باشد [آيا باز هم از پرستش او دست بردارم] من نمى‏خواهم در آن چه شما را از آن باز مى‏دارم با شما مخالفت كنم [و خود مرتكب آن شوم] من قصدى جز اصلاح [جامعه] تا آن جا كه بتوانم ندارم و توفيق من جز به [يارى] خدا نيست. بر او توكل كرده‏ام و به سوى او باز مى‏گردم.)

اصلاح گری و اصلاح طلبی در اسلام جایگاه خاصی دارد. هر مسلمان به حکم این که مسلمان است اصلاح طلب نیز هست. به گفته شهید مطهری اصلاح طلبی از ویژگی های یک مسلمان است که هم به عنوان شأن پیامبری در قرآن مطرح شده است و هم مصداق امر به خوبی ها و نیکی هاست.  (مرتضی مطهری، نهضت های اسلامی در صد ساله اخیر/7 )

هر مسلمانی در زندگی خود باید چنان باشد که خداوند در قرآن به آن دستور داده است؛ از فساد دوری کند و به اصلاح امور مسلمانان بپردازد: « وَلاَ تُفْسِدُواْ فِي الأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاَحِهَا وَادْعُوهُ خَوْفًا وَطَمَعًا إِنَّ رَحْمَتَ اللّهِ قَرِيبٌ مِّنَ الْمُحْسِنِينَ (اعراف/56)

 به خاطر همین ریشه دینی است که هرچند گاهی اصلاح طلبان و احیا گرانی از یک گوشه از جهان اسلام ظهور می کنند تا پیرایه ها و خرافات و برچسب های ناروا و بیگانه را از دامن اسلام بزدایند و دین خدا را چنان که حضرت محمد(ص) آورده پیراسته گردانند. برخی از اصلاح طلبان و احیا گران معروف جهان اسلام مانند سید جمال الدین افغانی، امام خمینی، اقبال لاهوری، محمد عبده و دیگرانی با همین هدف گام به عرصه اصلاح گری نهادند. حرکت اصلاح گری در جهان اسلام به خاطر اهمیتی که دارد به عنوان یک نهضت مطرح شده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 6:30  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

صلح یا جنگ؟!

صلح یا جنگ؟ !
                                                                                                               

اگر بخواهیم حوادث تاریخی هردوره را در یک قالبی از پیش ساخته شده بریزیم و بررسی و داوری کنیم به یقین به اشتباه افتاده ایم. مثلا این که برخی اذهان نمی توانند بپذیرند که امام علی(ع) با معاویه جنگ کند و بعد پسرش حسن بیاید و با همان آدم معاهده صلح امضا کند. و اندکی پس از امام حسن، برادر او امام حسین(ع) بازهم از در جنگ با پسر معاویه برخیزد و با تیر همان ها به شهادت برسد، این سیاست دوگانه برای این اذهان پذیرفتنی نیست.

 این افراد در بررسی مسائل، قالب مشخصی دارند که همۀ حوادث را در  همان قالب می ریزند و داوری می کنند. مثلا در ذهن این آدم ها واژه امام همیشه با جنگ همراه است. وقتی امامی با دشمن خود صلح می کند، برای شان پذیرفتنی نیست. چنین داوری در باره مسائل تاریخی سخت خطاست. زیرا هر زمان، شرایط خاصی خود را دارد. هرموقعیت، چیزی را ایجاب می کند که موقعیت های دیگر نمی کند. هرحادثه باید با نظر داشت مجموعه شرایط و او ضاع و احوال زمان خودش مورد ارزیابی و داوری قرار بگیرد.

زمینه های صلح و جنگ

ما بر این باور هستیم که همۀ پیشوایان ما در پی صلح و آرامش مردم هستند؛ صلح و امنیت جامعه یک ارزش ثابت است. تنها در شرایط صلح و امنیت است که ارزش های دینی و خصلت های انسانی شکوفا می شوند. جنگ یک حالت فوق العاده است که گاهی به ناچار پیش می آید و برای حفظ دین و پاسداری از ارزش های انسانی مجبور باید به آن تن داد. امامان ما رهبران صلح و امنیت و آرامش جامعه هستند.

 در این جا ما به طور کوتاه به شرایط کاملا متفاوت امام حسن و امام حسین(ع) اشاره می کنیم. با این یاد آوری که شرایط زمان امام حسین(ع) به شرایط زمان امام علی(ع) نزدیک تر بود تا به شرایط امام حسن(ع).

 سه عامل اساسي كه در قيام امام حسين(ع) دخالت داشته است، هر كدام در زمان امام حسن(ع) به شكل ديگري صورت بندی شده بود، به این ترتیب:

 1- امام حسين(ع) برای بیعت با یزید تحت فشار قرار گرفت؛ يزيد به والي مدينه دستور داده بود كه بدون چون و چرا از امام حسين(ع) بيعت بگيرد، ولي از امام حسن(ع) تقاضاي بيعت نشد و ایشان مجبور به بیعت با معاویه نگردید. براساس نوشته های معتبر حتی كسي از نزديكان امام هم با معاويه بيعت نكرد تا چه رسد به خود امام حسن(ع). مسأله بيعت، امام حسين(ع) را وادار به مقاومت شديد كرد.

2- قيام امام حسين(ع)، در پاسخ به دعوت مردم كوفه انجام شد، اگر امام حسين(ع) جواب هجده هزار نامه مردم کوفه و آن همه اظهار علاقه و آن همه دعوت را نمي‌داد، در برابر آیندگان و تاريخ، محكوم می شد. آیندگان می گفتند امام حسین زمينة مساعدي را برای پیروزی از دست داد. در حالي كه از نظر تاريخي کوفه زمان امام حسن با کوفه زمان امام حسین تفاوت داشت. دست کم در احساسات و شعارهای بدون پشتوانه عملی. گرچه عملا مردم کوفه همان رفتاری را با امام حسین کردند که با پدرش علی و برادرش امام حسن کرده بودند. اما امام حسین باید برطبق ظواهر عمل می کرد و به ندای حق طلبی مردم کوفه جواب مثبت می داد. 

در حالی که کوفه در زمان امام حسن(ع) خسته و متفرق و ترسیده بودند و جرئت هیچ کار و اقدامی را نداشتند. چنان که آن ها در زمان امام علی نیز همین وضعیت را داشتند. مردم كوفه نشان داده بودند كه آمادگي ندارند و حتي برای آن که از جنگ با معاویه خلاص شوند قصد جان حضرت حسن را ‌كردند.

3- در قيام امام حسين(ع) مسأله امر به معروف و نهي از منكر یک عامل اساسی است كه اگر دعوت مردم هم نبود، حضرت، قيام مي‌كرد؛ زيرا كه دیگر وضع یزید معلوم بود، دیگر امام حسین نمی توانست وظیفه اسلامی امر به معروف و نهی از منکر را ترک کند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 6:29  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

پیام های انسانی نهضت حسینی

عقلانیت در نهضت حسینی (قسمت چهارم)

یکی ار پیام های انسانی نهضت امام حسین(ع) رشد و پرورش عقلانیت است. پیش از هر سخنی در این زمینه لازم است به توضیح کوتاهی در باره این واژه جدید بپردازیم. عقل نعمتی است که خداوند در نهاد و در وجود ما انسان ها گذاشته است. منابع روایی ما از عقل به عنوان یک پدیده الهی و معنوی تعبیر کرده است و آن را پیامبر درونی برای انسان نامیده است. در برابر پیامبران الهی که پیام رسانان بیرونی خداوند هستند.

این تعبیر بیانگر این نکته مهم است که عقل می تواند پیام های رازآلود خداوند و اسرار آفرینش و هستی را مستقیم دریافت کند. عقل وسیله هدایت انسان است. باید آن را قدر دانست و در کارها و داوری های زندگی بر صدر نشاند و عزت داد.

با این که خداوند در قرآن از عقل و کاربرد آن در شناخت خداوند و فهم و درک پیام های او بسیار نام برده و تجلیل کرده است اما گروهی در طول تاریخ نسبت به عقل کم فروشی کردند و به مبارزه با آن برخواستند و به تعطیلی آن دستور دادند.

اگر از جنگ های معروف عقل ستیزان قرون وسطی در دنیای مسیحیت بگذریم، در تاریخ اسلامی نیز کسانی در ضدیت با عقل تا آن جا پیش رفتند که عقل را در برابر خدا قرار دادند؛ یا عقل یا خدا! یا عقل یا قرآن! یا عقل یا حدیث و اخبار پیامبر و امامان!

نزاع تاریخی اشاعره و معتزله متأسفانه بخشی از تاریخ اندیشه اسلامی را تشکیل می دهد. افراط و تفریط در هردو گروه آشکار است. یکی به تعطیلی عقل دستور داد و حتی عقل ستیزی را در سر لوحه اعتقادات و رفتار خود قرار داد. دیگری اما با پناه بردن به سایه عقل خود را از دیگر نعمت ها و منابع خدا دادی محروم کرد.

اگر در جهان اسلام این نزاع ویرانگر پیش نمی آمد و همگان از عقل استفاده لازم را می بردند، به یقین امروزه جهان اسلام رنگ دیگری داشت. یکی از دلایل عقب ماندگی، محرومیت و ناتوانی مسلمانان خصوصا در عرصه های مادی، کنار گذاشتن عقل بود. این بحث سر درازی دارد و ما به همین اشاره بسنده می کنیم. می خواهیم به عقلانیت و خردورزی در نهضت حسینی اشار کنیم و بگذریم. این خرد ورزی در سه جلوه خود را در نهضت امام نشان داده است:

1- مبارزه با چشم باز و بصیرت

با مطالعه و تأمل در نهضت حسینی به این نتیجه روشن می رسیم که این نهضت بزرگ الهی و انسانی یک نقطه تاریک و مبهم ندارد. تمام حوادث و جریانات سیاسی و اجتماعی توسط خود آن انسان فرهیخته تحلیل و بررسی شده و در تمام مراحل این سیر و سفر، آن حضرت آگاهی های لازم را به یاران و همراهان خودشان داده اند. وقتی از مکه به سوی عراق حرکت می کند می گوید ما به سوی شهادت می رویم، هرکه با ماست بسم الله.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 6:25  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

پیام های انسانی نهضت حسینی (قسمت سوم)

 

                                                                                                   

 ظلم ستیزی و عدالت خواهی

در بخش قبلی بیان کردیم که در عصر جاهلیت چه ستم ها و بی عدالتی هایی در جهان حاکم شده بود و نمونه هایی از این ستمبارگی ها را در محیط ظهور اسلام و در جامعه عرب نشان دادیم. و نیز گفتیم که یکی از دلایل و فلسفه آمدن دین جدید همه گیر شدن همین ستم ها بود و مهمترین وظیفه الهی پیامبر مبارزه سخت و طاقت فرسا با این ظلم ها و حق کشی ها و اجحاف ها در جامعه بود.

پس از رحلت پیامبر اکرم گروهی که خون جاهلیت در رگ های شان جریان داشت، به فرهنگ ستم پرور و مشرکانه جاهلیت بازگشتند. خصوصا کسانی که با شمشیر اسلام تن به تسلیم داده بودند. حقیقت اسلام و توحید و عدالت و انسانی بودن دین اسلام آنان را مسلمان نکرده بود بلکه مشخصا ابوسفیان و پسر او معاویه تا آن جا که برای شان امکان داشت با سپاه اسلام جنگیدند، وقتی که اسلام در تمام شبه جزیره عرب گسترش یافت و شمشیر اسلام را روی سر خود دیدند به ناچار شهادتین بر زبان جاری کردند اما در دل و جان نه تنها کافر و بت پرست ماندند که حتی کینه و بغض اسلام را نیز در دل جای دادند و نگهداشتند و در پی به دست آوردن فرصتی بودند تا آن را نشان بدهند.

زاده ابوسفیان این فرصت طلایی را با ولایت شام به دست آورد. شام هم از مرکز خلافت یعنی مدینه فاصله بسیار داشت و معاویه در کارهای ضد دینی خود می توانست به دور از چشم خلفای سخت گیر، آزادی عمل داشته باشد. چنان که شام سرزمینی بود که مردم آن تازه مسلمان بودند و به دلیل دوری از مهاجرین و انصار مدینه و مکه، چیزی از اسلام نمی دانستند و این خود فرصتی بود در اختیار خاندان ابوسفیان که هرچیزی را که دل شان بخواهد به نام دین و اسلام به آن مردم بیاموزند. خاندان ابوسفیان پیش از هر چیز و بیش از هرکاری کینه و دشمنی خاندان هاشمی و در رأس آنان کینه امام علی را در زمین دل آماده شامیان کاشتند. چه این که آنان علاوه بر دشمنی قبیله ای، کینۀ جدیدی از علی در دل جای داده بودند. زیرا این علی بود که در جنگ های بین اسلام به فرماندهی رسول خدا و کفار به فرماندهی ابوسفیان، تعدادی از سران کافر آنان را به قتل رساند و داغ آن ها را در دل شامیان و خاندان سفیانی باقی گذاشت.

بیان یک نمونه می تواند عمق شست و شوی مغزی و فکری معاویه را در شام نشان دهد: وقتی امام علی در سال چهلم هجری در محراب مسجد کوفه با شمشیر ابن ملجم مرادی به شهادت رسید و مردم شام، پس از چندی از آن با خبر شدند، با تعجب از هم می پرسیدند که چرا علی در مسجد کشته شده ؟ علی که اهل نماز نبود پس در مسجد چه می کرده است؟

معاویه پس از آن که این زمینه سازی ها را در شام انجام داد و یک سپاه کلان بی خبر از همه جا و آموزش داده شده با آموزه های دلخواه معاویه و نیز سرزمین بزرگ و سرشار از ثروت و نعمت شامات را در اختیار داشت، دست به اقدامات عملی برای باز گرداندن جاهلیت اما به نام اسلام به جامعه زد. ما چند مورد از اقدامات ضد اسلامی اورا فهرست می کنیم:

1- یاری نکردن خلیفه گرفتار

 عثمان بن عفان خلیفه سوم برای بنی امیه در دستگاه خلافت بیش از حد میدان داده بود. آنان از هم قبیلگی با خلیفه و از حسن نظر و اعتماد فراوان او سوء استفاده کردند و دستگاه خلافت را با ستم ها و سوء استفاده های مالی و فرصت طلبی های سیاسی خود به فساد کشاندند. وقتی مردم، خلیفه را در فشار قرار دادند، او از معاویه که در شام برای خود سپاه و دستگاه عریض و طویل درست کرده بود و بیش از خود خلیفه صاحب قدرت بود کمک خواست اما معاویه تن نداد و نظاره کرد تا وقتی که خلیفه کشته شد. پس از کشته شدن خلیفه، خون غیرت در رگ های قبیله ای او به جوش آمد و به خون خواهی خلیفه سپاه و لشکر تدارک کرد که البته هدف او نه خون خواهی خلیفه که انتقام گیری کشته شدگان خود در بدر و احد از امام علی بود. جالب تر این که معاویه، خون خلیفه را از امام علی می طلبید، این در حالی بود که امام در شورش مردم بر ضد خلیفه در کنار او بود و خودش با فرزندانش حسن و حسین به یاری خلیفه شتافتند.

2- سرپیچی از دستور خلیفه

پس از آن که امام علی با اجماع امت و اصرار بزرگان صحابه خلافت را پذیرفت، برخی از والی های سابق را برکنار و والی های جدیدی اعزام کرد. یکی از آن والی ها که  امام دستور برکناری او را صادر کرد معاویه بود. این حق طبیعی و اولیه خلیفه بود که طبق سیاست خود عزل و نصب کند. پست و ریاست در اسلام یک موقعیت نیست بلکه یک فرصت است برای خدمت به جامعه و نشان دادن استعداد و قابلیت ها و توانایی ها خود. اما معاویه، از پذیرش دستور خلیفه سرباز زد و بر ماندن در قدرت شام اصرار نمود.

3- آراستن سپاه بر ضد امام علی

بر اساس مواردی که اشاره شد، معاویه سپاه شام را بر ضد امام و خلیفه جدید آراست و جنگ خونین صفین را به راه انداخت. در این جنگ خون تعداد زیادی از مسلمانان به زمین ریخت و سرنوشت امت اسلامی را در مسیر کجراهه قرار داد. زیرا برآیند این جنگ حوادث تلخی مانند به وجود آمدن خوارج و جریان نهروان و قضیه حکمیت و نجات معاویه از شکست حتمی بود.

4- نقض پیمان صلح


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 6:30  توسط سيداسحاق شجاعي  |