تبليغاتX
سید اسحاق شجاعی

سید اسحاق شجاعی

فرهنگي ادبي

غروبِ آفتابی تافته بر جهان

 

 غروبِ آفتابی تافته بر جهان

(به بهانۀ سالگرد درگذشت مولانا)

                                                                

 26 آذرماه برابر است با درگذشت شاعر و عارف اندیشمند جهانی مولانا جلال الدین محمد بلخی. این مناسبت را بهانه کرده سخنی درباره او و اندیشه ها و پیام هایش به میان آورده ایم. چه این که سخن گفتن از مولانا، سخن فرودین را فرازین می کند. اندیشه ها را به اوج می برد و پیام ها را انسانی و معنوی می سازد. یادآور می شوم که این نوشته به بهانه خاموشی جسم او نگاشته شده است؛ از سرگذشت زندگی او در جای دیگری سخن گفته ایم.[1]  

 مولانا جلال الدین محمد بلخی در ششم ربیع الاول سال 604 ه.ق. در شهر تاریخی و باستانی بلخ چشم به جهان گشود. یازده یا سیزده ساله بود که همراه با پدر و خانواده اش تن به مهاجرت و آوارگی داد و شهر و دیار خود را به قصد سرزمین امن تری ترک کرد. این خانواده پس از گشت و گذار بسیار در سال626 ه.ق. در شهر قونیه مرکز حکومت سلجوقیان آسیای صغیر آرام گرفتند.

مولانا در قونیه، سال هایی بسیاری درس خواند، درس داد، پیشوایی مذهبی مردم را به عهده گرفت، فتوی صادر و به مشکلات مذهبی مردم رسیدگی کرد. در سال های پایانی عمر خود عاشق شد؛ عاشق شمس تبریزی در ظاهر اما درواقع عاشق یگانۀ بی مانند هستی. و بعد آثار خودش را آفرید؛ دیوان غزلیات، مثنوی معنوی و دیگران. آثاری بی بدیلی که پس از گذشت هفت قرن از عمر آن ها هنوز داروی بسیاری از دردها و افسردگی های معنوی انسان می باشد. انسان مدرن و پسامدرن، با دلزدگی از پیشرفت های مادی و خستگی از زندگی ماشینی، مولانا و آثار او را داروی روح و روان خود تشخیص داده است.

اما آدمی را گریزی از مرگ نیست؛ _ هرکه می خواهد باشد _ چه این که گفته اند در درون هر زندگی، مرگ آرمیده است. زندگی بدون مرگ آفریده نشده است؛ مرگ همراه و هم زمان با زندگی به وجود می آید؛ همراه با او رشد می کند، با او در می افتد و سرانجام مرگ، بر زندگی فایق می آید، او را به زمین می زند و به عمرش پایان می دهد. 

با این که مولانا عمر زیادی نکرده بود اما رنج و درد بسیاری کشیده بود؛ آوارگی و بیش از شانزده سال بی ثباتی و گردش در شهرهای مختلف، رنج های فروان عشق؛ هم در وصل آن و در فصل و جدایی از شمس و نیز پدید آوردن آثاری بی مانند در کمیت و کیفیت، غبار پیری و بیماری برچهرۀ زرد و تکیده و نزار مولانا نشانده بود. انگار آن عاشق دلسوخته شصت و هشت سال زندگی را برای رسیدن به چنین روزی تحمل کرده بود. او حالا در آستانۀ دوست قرار داشت.

مولانا در بستر بیماری افتاد. مردم قونیه از هرگروه به عیادت او می آمدند. روزی شیخ صدرالدین قونوی(م673 ق) عالم بزرگ قونیه و جمعی از عالمان به عیادتش آمدند، صدرالدین بر بالین مولانا نشست و با افسوس گفت: «شفاک الله شفاء عاجلا! خداوند شما را شفا دهد و صحّت برگردد که شما جان عالمیان هستید.» مولانا در جواب او گفت: «پس از این، شفای خداوند شما را باشد. در میان عاشق و معشوق پیراهنی بیش نمانده است؛ نمی خواهید که نور به نور بپیوندد؟»[2]

شیخ صدر الدین و یاران او به گریه افتادند. حضرت مولانا برای آنان این غزل را انشاد فرمود:

چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشین دارم   

رخِ زرین من منگر که پای آهنین دارم

بدان شه کو مرا آورد کلی روی آوردم                   

 وزان کو آفریدستم هزاران آفرین دارم

گهی خورشید را مانم، گهی دریای گوهر را            

 درون دل فلک دارم، برونِ دل زمین دارم

چرا پژمرده باشم من که بشکفته است هر جزوم   

چرا خر بنده باشم من براقی آهنین دارم

چرا از ماه وامانم؟ نه عقرب کوفت بر پایم              

چرا زین چاه برنایم؟ چو من حبل المتین دارم

کبوتر خانه ای کردم کبوترهای جان ها را                

بپر ای مرغ جانِ من که صد برج حصین دارم[3]

زن و فرزندان مولانا در اطراف بستر بیماری او حلقه زدند؛ کراخاتون همسر مولانا با تأسف گفت: «کاش مولانا چهارصد سال زندگی می کرد تا عالم را از حقایق و معارف پر می ساخت.» انگار این غزل مولانا زبان حال و قال کراخاتون باشد:

بی همگان به سر شود، بی تو به سر نمی شود          

داغ تو دارد این دلم، جای دیگر نمی شود

جان ز تو جوش می کند، دل ز تو نوش می کند        

عقل خروش می کند، بی تو به سر نمی شود

جاه و جلال من تویی، ملکت و مال من تویی          

آب زلال من تویی، بی تو به سر نمی شود

گر تو نباشی یار من، گشت خراب کار من              

مونس و غمگسار من، بی تو به سر نمی شود

بی تو نه زندگی خوشم، بی تو نه مردگی خوشم        

سر ز غم تو چون کشم، بی تو به سر نمی شود[4]         

مولانا در جواب همسرش گفت: «مگر ما فرعونیم، مگر ما نمرودیم؟! مارا به عالم خاک چه کار؟! ما به عالم خاک برای اقامت نیامدیم. ما در زندان دنیا محبوسیم. امید که به زودی به بزم دوست برسیم. اگر برای مصلحت و ارشاد بیچارگان نبودی یکدم در نشیمن خاک اقامت نگزیدمی»

عالم خاک از کجا، گوهر پاک از کجا؟         

از چه فرود آمدیم، بار کنید این چه جاست؟ [5]

آن شب، آخرین شبی بود که مولانا به ناچار بار زندگی این جهان و فراق دوست را تحمل می کرد. جسم او گرفتار تب شدید بود، انگار که تن لاغر و نحیف مولانا آتش گرفته بود و دود از آن بر می خاست. سلطان ولد بر بالین پدر نشسته بود و به چهره کشیده و نورانی او خیره مانده بود. شب از نیمه می گذشت. مولانا چشم های به زردی گراییده ای خود را گشود، به سلطان ولد نگاه کرد؛ پهنای صورت او را اشک پوشانده بود. مولانا گفت: بهاءالدین! من خوشم، برو سری بنه و قدری بیاسا و مارا با دوست تنها بگذار. اما مولانا این خواست را با زبان خود بیان کرد؛ زبان شعر، زبان عشق. این آخرین غزلی است که بر زبان مولانا جاری شده است:[6]

رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن             

ترکِ منِ خرابِ شب گردِ مبتلا کن

ماییم و موجِ سودا، شب تا به روز تنها         

خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن

ماییم و آب دیده، در کنج غم خزیده           

 بر آبِ دیدۀ ما، صد جای آسیا کن

خیره کُشی است ما را، دارد دلی چو خارا     

 بُکشد، کسش نگوید، تدبیر خون بها کن

بر شاهِ خوب رویان واجب وفا نباشد          

ای زرد روی عاشق! تو صبر کن، وفا کن

دردی است غیر مردن، آن را دوا نباشد                  

پس من چگونه گویم کین درد را دوا کن

در خواب، دوش پیری، در کوی عشق دیدم   

با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

گر اژدهاست بر ره، عشقی است چون زمرد   

از برق این زمرد، هین! دفع اژدها کن

بس کن که بی خودم من ور تو هنر فزایی     

تاریخ بوعلی گو، تنبیه بوالعلا کن[7]   

در همان روزها زلزله ای هفت شبانه روز شهر قونیه را لرزاند و ویرانی های بسیاری به وجود آورد. مردم که اعتقادی خاصی به مولانا داشتند، با ترس و نگرانی به نزد مولانا آمدند تا از زبان غیب بیان او سرّ این حادثه هولناک را بشنوند. مولانا مردم را دلداری داد و گفت: «بیچاره زمین لقمۀ چرب می خواهد، می باید داد. این لقمۀ چرب من هستم که به زودی به زمین می پیوندم»[8]

این سخن بر مریدان مولانا گران آمد؛ چه این که آنان خیر و برکت زمین را از وجود مولانا می دانستند و غیبت او برای شان باور ناکردنی بود. فریاد زدند و بر سر و صورت مشت کوفتند. مولانا آنان را تسلی داد و این غزل را خواند:

به روز مرگ چو تابوتِ من روان باشد         

گمان مبر که مرا دردِ این جهان باشد

برای من مگری و مگو دریغ دریغ              

به دام دیو در افتی، دریغ آن باشد

جنازه ام چو ببینی، مگو فراق فراق             

مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

مرا به گور سپاری، مگو وداع وداع              

که گور پردۀ جمعیت جنان باشد

فرو شدن چو بدیدی، برآمدن بنگر              

غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد؟

ترا غروب نماید ولی شروق بود                

لحد چو حبس نماید، خلاص جان باشد

کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست                  

چرا به دانۀ انسانت این گمان باشد؟!

کدام دلو فرو رفت و پر برون نامد             

ز چاه، یوسف جان را چرا فغان باشد؟

دهان چو بستی از این سوی، آن طرف بگ

شا   که های هوی تو در جوّ لامکان باشد [9]     

سرانجام مولانا جلال الدین محمد بلخی در روز یکشنبه پنجم جمادی الثانی سال672ه.ق./ 17دسامبر1273م در هنگامه ی غروب خورشید، چهره در نقاب خاک کشید.[10]جسم خاکی او سرد شد اما جان افلاکی او روز به روز گرما و برگ و بار بیشتری یافت. چه این که او خود پیش بینی کرده بود:

مرگِ بی مرگی بود ما را حلال             

برگِ بی برگی بود ما را نوال [11] 

در مرگ مولانا تمام قونیه سیاه پوشید و عزادار شد؛ به گفتۀ افلاکی چنان رستاخیزی برپا شد که قیامت کبری در پیش چشم همگان آشکار گردید: «جمیع ملل با اصحاب دین و دولت حاضر بودند؛ از نصارا و یهود و رومیان و اعراب و ترک ها و غیرهم. هریکی به مقتضای رسم خود کتاب ها را برداشته پیشاپیش جنازه می رفتند و آیات زبور و تورات و انجیل را می خواندند و نوحه ها می کردند. مسلمانان جلو آنان را گرفتند و گفتند: این پادشاه دین، رئیس و امام و مقتدای ماست، شما  چرا شیون می کنید و عزا گرفته اید؟ آنان جواب دادند: ما حقیقت موسی و عیسی و جمیع انبیا را از بیان عیان او فهم کردیم و روش انبیای کامل را که در کتاب های خود خوانده بودیم در رفتار و گفتار او دیدیم. اگر شما مسلمانان، مولانا را حضرت محمد(ص) وقت خود می گویید، ما او را موسی عهد و عیسی زمان می دانیم.» چنان که خود گفته بود:

هفتاد و دو ملت شنود سرّ خود از ما           

دمساز دو صد کیش به یک پرده چو ناییم

یک کشیش رومی در حالی که بغض گلویش را می فشرد چنین گفت:

«مولانا آفتابی است که بر همۀ عالمیان تافته است و همۀ عالم آفتاب را دوست دارند و خانه های همگان از او نورانی می شود.»

دیگری اشک از صورت خود سترد و گفت: «مثال مولانا همچون نان است و همگان را از نان گزیری نیست. هیچ گرسنه ای را دیده اید که از نان بگریزد؟»[12] 

جسم نحیف و لاغر مولانا را در کنار پدرش در خاک گذاشتند. این محل پیش از دفن سلطان العلما پدر مولانا و خود او به باغ سلطان معروف بود. پس از دفن مولانا «تربت» نامیده شد.[13]

قاضی نجم الدین طشتی از عارفان نامی در جمع بزرگان فرمود: «سه چیز در عالم عام بود و چون به مولانا منسوب شد، خاص گشت؛ اول مثنوی است که پیش از این، آن نوع شعر را که دو مصراع هم قافیه داشت مثنوی می گفتند، در این زمان چون مثنوی گویند، مردم مثنوی مولانا را می فهمند. دوم پیش از این همۀ علما را مولانا می گفتند، اکنون از مولانا تنها نام او به ذهن می آید. سوم هرگورخانه را تربه می گفتند، اکنون تنها مرقد مولانا را تربه گویند.»[14]

امروزه قبۀ الخضرای مولانا در شهر قونیه معروف خاص و عام جهان است؛ هر سال هزاران تشنه و مشتاق معنویت و عرفان از سراسر جهان به زیارت او در قونیه می شتابند. مولانا خود به مشتاقان زیارت گنبد و بارگاه خود چنین وصیت کرده است:

ز خاکِ من اگر گندم برآید             

از آن گر نان پزی، مستی فزاید    

خمیر و نانبا دیوانه گردد               

تنورش بیتِ مستانه سراید

اگر بر گورِ من آیی زیارت             

ترا خر پشته ام رقصان نماید

میا بی دف به گورِ من برادر           

که در بزمِ خدا غمگین نشاید

زنخ بربسته و در گور خفته            

دهان افیون و نُقل یار خاید

ز هرسو بانگِ جنگ و چنگ مستان   

 ز هر کاری بلا بد کار زاید

مرا حق از می عشق آفریده است      

همان عشقم اگر مرگم بساید

منم مستی و اصلِ من می عشق        

بگو از می به جز مستی چه آید[15]     

 وصیت نامۀ آفتاب

«اُوصِیکُم بِتَقوَی اللهِ فی السِرّ وَ العَلانِیه وَ بِقِلّۀِ الطَّعامِ وَ قِلّۀِ الکَلامِ وَ هِجرۀِ المَعاصی وَ الآثام وَ مُواظِبَتِ الصّّیام وَ دوامِ القِیامِ وَ تَرکِ الشّهواتِ عَلَی الدّوام وَ اِحتِمالِ الجَفاءِ مِن جَمِیعِ الاَنام وَ تَرکِ مُجالِسَۀِ السُفهاءِ وَ العَوام وَ مُصاحَبَۀِ الصّالِحِینَ وَ الکِرام، فَإنّ خَیرَ النّاسِ مَن یَنفَعُ النّاسَ وَ خَیرُ الکَلامِ ما قَلّ وَ دَلّ. وَ الحَمدُ لله وَحدَهُ وَ السّلامُ عَلَی مَن وَحّدَهُ.»[16]

«شما را در پنهان و آشکار به پرهیزگاری برای خدا سفارش می کنم. کم خورید و کم گویید و از گناهان دوری کنید. بیشترین وقت خود را در روزه و نماز بگذرانید. گِرد خواسته های نفسانی خود نگردید؛ ستم و حق کشی در حق خود را از همگان تحمل کنید؛ با افراد بزرگوار و صالح نشست و برخاست داشته باشید و از هم نشینی با احمق ها و عوام دوری کنید. همانا بهترین مردم کسی است که به دیگران نیکی کند و بهترین سخن آن است که گزیده و محکم باشد. سپاس تنها از آن خداست و درود بر کسی که تنها او را می پرستد.» 

 پاره هایی از اخلاق مولانا

1-  سراج الدین قونوی عالم بزرگ قونیه، میانه اش با مولانا خوب نبود. به او گفتند: مولانا گفته است: «من با هفتاد و سه مذهب یکی ام.» خواست که مولانا را برنجاند و بی حرمت کند. یکی از دانشمندان نزدیک به خود را فرستاد و گفت: «در نزد جمع از مولانا بپرس که تو چنین گفته ای؟ اگر اقرار کرد، او را دشنام بسیار بده و برنجان.» آن کس بیامد و از مولانا پرسید: «شما گفته اید که من با هفتاد و سه مذهب یکی ام؟» مولانا جواب داد: «گفته ام.» آن کس زبان بگشاد و سفاهت آغاز کرد. مولانا بخندید و گفت: «با این که تو می گویی نیز یکی ام.» آن کس خجل شد و بازگشت.[17]

2- مولانا همیشه از خادم خود می پرسید که: در خانۀ ما امروز چیزی هست؟ اگر می گفت: خیر است؛ هیچ نیست، خوشحال می شد و شکرها می کرد و می گفت: «لله الحمد که خانۀ ما امروز به خانۀ پیغمبر می ماند» و اگر می گفت: چیزی هست و آشپزخانه آماده است، ناراحت می شد و می گفت: «از این خانه بوی فرعون می آید.» [18]

3- مولانا در آخر عمر به خاطر خستگی های ناشی از شور و هیجان ها، بسیار ضعیف و زردچهره شده بود. می گویند یک روز با همین لاغری و زردرویی در کنار خندق قلعۀ قونیه ایستاده بود، تعدادی از طلبه ها که از مدرسه بیرون می آمدند از روی شوخی یا امتحان از وی پرسیدند که یا شیخ! رنگ سگ اصحاب کهف چگونه بود؟ مولانا جواب داد: «زرد؛ چرا که رنگ عاشقان زرد است، چنان که رنگ ما زرد است.»

4- یک بار به آب گرم در نزدیک قونیه می رفت؛ یارانش کوشیدند تا محل استحمام وی را پاکیزه سازند و از دیگران خالی کنند، اما قبل از آن که مولانا برسد، جماعتی از جُذامیان در همان جا خود را به آب افکندند و آب را بیالودند، یاران مولانا خشمگین شدند و در صدد برآمدند که جذامیان را تنبیه کنند اما مولانا اجازه نداد؛ بعد با گشاده رویی جامه برآورد و در میان ایشان با تواضع تمام به آب رفت.

5- روزی در سماع گرم شده بود و با یاران سماع می کرد، در مجلس، ناشناسی مست بود که خود را گه گاه بی خودوار به مولانا می زد. یاران خواستند تا وی را برنجانند، مولانا آن ها را بازداشت و گفت: «شراب او خورده است، شما بدمستی می کنید؟!» گفتند: او ترساست. گفت: «چرا شما نیستید؟»[19]

6- مولانا یکی از یاران خود را غمناک دید، فرمود: «همۀ دلتنگی ها از دل نهادگی بر این عالم است. هر دمی که آزاد باشی از این جهان و خود را غریب دانی و در هر رنگِ که بنگری و هر مزه ای که بچشی، دانی که با آن نمانی و جای دیگر روی، هیچ دلتنگ نباشی.»

7- مولانا فرمود: «مرغی که از زمین بالا پرد، اگر چه به آسمان نرسد، اما این قدر باشد که از دام دورتر باشد و برهد. همچنین اگر کسی درویش شود و به کمال درویشی نرسد، اما این قدر باشد که از زمرۀ خلق و اهل بازار ممتاز باشد و از زحمت های دنیا برهد و سبکبار گردد که: نجا المخفّفون و هلک المثقّلون.»

8- فرمود: «آزادمرد آن باشد که از رنجانیدن کسی نرنجد؛ جوان مرد آن باشد که مستحق رنجانیدن را نرنجاند.»[20]

سخن درباره مولانا بسیار می توان گفت؛ زندگی، اندیشه ها، آثار و مرگ او گفتنی هایی بسیاری دارد. ما به همین کوتاه سخن بسنده می کنیم و حسن ختام سخن خود را نیز از مولانا وام می گیریم:

چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم     

نه شبم، نه شب پرستم که حدیث خواب گویم

چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی    

پنهان ازو بپرسم، به شما جواب گویم

چو ز آفتاب زادم، به خدا که کیقبادم   

نه به شب طلوع سازم، نه ز ماهتاب گویم[21]  

 



[1]- ر. ک: مولانا از خاک تا افلاک، از نگارنده، چاپ شده در مجله سراج، ارگان مرکز فرهنگی – اجتماعی سراج، سال چهاردهم، شماره 30.

[2]- شمس الدین احمد افلاکی، مناقب العارفین، 2/581. - بدیع الزمان فروزانفر، رساله در زندگانی مولانا جلال الدین محمد، ص110.

[3]- دیوان کبیر، تصحیح بدیع الزمان فروزانفر، غزل 1426.

[4]- همان، غزل 553.

[5]- شمس الدین احمد افلاکی، مناقب العارفین، 2/579.

[6]- همان. 2/590.

[7]- دیوان کبیر، غزل 2039.

[8]- شمس الدین احمد افلاکی، همان، ص2/584.

[9]- دیوان کبیر، غزل 911.

[10]- بدیع الزمان فروزانفر، زندگانی مولاناجلال الدین محمد، ص113.

[11]- جلال الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، 1/3927.

[12]- شمس الدین احمد افلاکی، همان، 2/ 591-593.

[13]- بدیع الزمان فروزانفر، همان، ص116.

[14]- شمس الدین احمد افلاکی، مناقب العارفین، 2/597.

[15]- دیوان کبیر، غزل 683.

[16]- شمس الدین احمد افلاکی، همان، 2/584.

[17]- عبدالرحمان جامی، نفحات الانس من حضرات القدس، با تصحیح محمود عابدی، انتشارات اطلاعات، تهران، 1370.

[18]- همان.

[19]- سیداسحاق شجاعی، نردبان آفتاب، بنیاد پژوهشهای اسلامی، مشهد، 1386، 2/ 23-24 به  نقل از عبدالحسین زرین کوب، جستجو در تصوف ایران.

[20]- همان، 2/ 18 ، به نقل از عبدالرحمان جامی، نفحات الانس من حضرات القدس.

[21]- دیوان کبیر، غزل 1621.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 21:28  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

مرحبا ای بلخی بامی همره باد صبا-3

مرحبا اي بلخ بامي همره باد صبا

 (قسمت سوم و پایانی)

                                                                                    

بلخ؛ سربلندی یا شرمندگی؟!

 دیدن بلخ؛ بلخ بهین، بلخ بامی، بلخ حسنا و بلخ بزرگ خود توفیقی بود که در این سفر برایم دست داد. از جناب صفایی هم سپاس گزارم که زمینه و وسیله این دیدار را فراهم کرد. پس از دیدن این شهر، این اندیشه بر من فائق آمد که آیا امروز بلخ سبب آبروی ماست یا سبب ذلت و بیچارگی ما؟ ما باید به داشتن شهری چون بلخ افتخار بکنیم یا از داشتن آن شرمنده باشیم؟ دیگر با سربلندی نام خود را بلخی بگذاریم یا از بلخی بودن خود بیزار و روی گردان باشیم؟ آیا بلخ را در مطبوعات و رسانه ها مطرح کنیم یا دیگر سخنی از بلخ نگوییم و بگذاریم که این شهر فراموش شود؟

شاید تا همین جا هم خواننده این سطور، صاحب این قلم را لعنت و نفرین کرده باشد که به گفتۀ مولانا بلخی:

 این چه ژاژ است و چه کفرست و فشار        پنبۀ اندر دهان خود فشار

این چه ژاژ است و چه هرزه ای فلان!           من حقیقت یافتم چه بود نشان

اما اگر اندکی صبر داشته باشید، خواهم گفت که چرا مطلب را بدین گونه عنوان کردم. وقتی که از بارگاه خواجه ابونصر پارسا، آرامگاه جوانمرد قصاب، مزار رابعه بلخی، مسجد و خانقاه سلطان العلما، مسجد نه گنبد و ... دیدن کردم، تنها به یاری معلومات تاریخی خود و ارتباط دادن آن معلومات با خرابه های موجود در بلخ، باور کردم که این جا زمانی شهر مهم علمی و فرهنگی و سیاسی بوده است. دیدن بلخ، چیزی بر معلومات من نیفزود که بماند، بلکه کاخی که از بلخ در ذهن خود داشتم نیز فروریخت و شد مانند قانقاه سلطان العلما؛ تلّی از خاک. برای لحظه اى هم که شده واژه خانقاه را فراموش کنید. خانقاهی نبود. بنایی بود ویران شده و پر از زباله که دیگر نه سقفی داشت و نه دری و نه دیواری. با خود گفتم چرا به این جا آمده ام؟ دیدن این خرابه ها که نه شناسنامه ای دارد و نه معلوماتی برای بیننده می دهد چه فائده ای دارد؟ واقعا این همان بلخی است که زمانی امّ البلاد جهان اسلام بوده است و آوازه دانشمندانش گوش جهانیان را پر کرده است؟ آیا واقعا ابوعلی سینا بلخی و مولانا جلال الدین محمدبلخی از همین شهر برخاسته اند؟!

همه می دانیم که بلخ بارها و بارها ویران شده و آخرین تیرهای خلاص هم در زمان برادرکشی های دهه های اخیر بر آن زده شده است. این قبول، اما در این هشت سال که برای طرح ها و برنامه های فرهنگی پول های کشورهای خارجی خرج شده چه کاری برای بلخ شده است؟ چرا در جهت نگهداری و تعمیر و بازسازی بناهای تاریخی که در حال نابودی است دستی بلند نشده و پای پیش گذاشته نشده است؟ آیا مسوولین اطلاعات و فرهنگ بلخ چیزی به ذهن شان رسیده و گامی در این میدان برداشته اند یا نه؟

اگر بازسازی این بناهای ویران شده هزینه های بسیار لازم دارد، حضور دو سه نفر کارشناس فرهنگی برای راهنمایی مسافران و بازدید کنندگان که هزینه زیادی لازم ندارد. بهتر نیست راهنمایی باشد و آنان را راهنمایی و این خرابه ها را معرفی کند. کم از کم توجیهی برای این همه غفلت و بی توجهی و بی فرهنگی بتراشند؟  

اگر چند نفر خارجی همراه با ذهنیتی آن چنانی از بلخ، به آن جا بیایند به یقین باور نمی کنند که این شهر امّ البلاد بلخ باشد. البته چه بهتر که خارجی ها بلخ بودن این خرابه را نپذیرند؛ زیرا در آن صورت بر بی فرهنگی، وحشیگری، کودنی، نادانی و حماقت ما اشک خواهند ریخت و تف و لعنت مان خواهند کرد.

دیدن ویرانه های بلخ دود از نهاد هر کس می تواند بر آورد. آن چه روی زمین به جای مانده در حال ویرانی است و آن چه زیرزمین بوده و در دسترس، به غارت رفته است. پس از چند دقیقه راه رفتن در میان این ویرانه ها در گوشه و کنار این دیوار و حصار، گودال هایی را می بینی که یغماگران همین روزها هم در آن ها کاوش می کنند و با قیمت ناچیز، خارجی ها از چنگ شان در می آورند. 

مثلا مسجد نُه گنبد که از آن دیگر گنبدی نمانده و بیشترستون های آن ویران شده و حتی کاشی های آن هم به گفته اهل محل در بازارهای پیشاور به فروش رفته یک نمونه است.

ظاهرا ما هنوز نمی دانیم که هر خشت و کاشی بناهای مسجد نه گنبد و خواجه ابونصر و یا خانقاه مولانا و پدرش در خواجه غولک چقدر ارزش معنوی و فرهنگی و حیثیتی برای مردم و کشور ما دارد؟

لابد دولت مردان ما خبر ندارند که درآمد بسیاری از کشورها از طریق توریسم و گردشگران بیشتر از درآمد فروش نفت شان است؟ بلخ از شهر قونیه چه کم دارد؟ اگر قونیه مولانا را دارد، بلخ هم مولانا را دارد و هم هزاران شاعر و عارف و عالم و پیامبر و امام زاده را در خود جمع کرده است. در هرگوشه ای از این سرزمین، اثری از تمدنی است باستانی؛ هخامنشی، ساسانی، کوشانی، یونانی، بودایی، زردشتی و اسلامی. از دودمان هایی هم که بر این شهر فرمان رانده اند، آثار بسیاری به جاست در هم تنیده از همه این تمدن ها. پس چرا از بین رفتنش را تماشا می کنیم؟

امروز قونیه بزرگترین منبع درآمد کشور ترکیه است. به گفته وزیر فرهنگ ترکیه هر سال بیش از یک میلیون گردشگر از این شهر دیدن می کنند؛ پنجاه در صد مردم قونیه در ارتباط به گردشگران و زائران بارگاه مولانا مشغول کار هستند. هرساله این گردشگران امریکایی و اروپایی و آسیایی، پول های کلانی در بازارها و هوتل ها و وسایل نقلیه قونیه خرج می کنند که همه به جیب مردم این شهر می رود و باعث آبادی شهر و کشور و سیری مردم و آبروی دولت مردان آن می گردد.  

مراسم مولانا هر ساله در قونیه برگزار می شود و از این مراسم هزاران گردشگر بازدید می كنند. تاثیر مولانا بر قونیه به حدی است كه حتی مجسمه های سماع را به عنوان سوغات به فروش می رسانند. از این گذشته حركاتی شروع شده تا مولانا را  اهل تركیه معرفی كنند. این در حالی است كه مولانا در شهر بلخ متولد شده و تمام اشعار او به زبان پارسی است و حتی در خود تركیه، آثار او جزء ادبیات پارسی جای گرفته است و در هر دایرةالمعارف كه نام این شاعر بزرگ جستجو شود، نتیجه، شاعر و صوفی پارسی است.

روزنامه سان فرانسیسکو در این باره می نویسد: اگر می خواهید با محبوبترین شاعر روز آمریکا آشنا شوید بایستی یک هواپیما سوار شوید و به قونیه بروید، جایی که آرامگاه یا مزار جلال الدین محمد بلخی معروف به رومی قرار دارد.

یكی از جلوه های بی نظیر مراسم مولانا، مراسم سماع است كه در نوع خود طرفداران زیادی دارد. به گونه ای كه بحث توریسم عرفانی را جایگزینی برای دیگر گونه های توریسم در این منطقه كرده است. مراسم معنوی رقص سماع، عشق معنوی انسان و برگشت بنده به حق و رسیدن انسان به ملكوت را متبلور می كند.

در پایان لازم است بگویم آنچه از این قلم، شکسته و ریخته سرریز کرد، آه و افسوسی بود بر داشته های ملی مان که به همین آسانی از دست مان می رود، در حالی که تماشا می کنیم و می توانیم کاری بکنیم و نمی کنیم. گمان می کنم هر افغان صاحب درک و دردی، با دیدن ثروت های معنوی بی نظیر بلخ و غزنی و هرات و ... که بی صاحب افتاده و در حالی نابودی است، احساس بنده را پیدا خواهد کرد. ثروت های که دیگران می شناسند و می برند و ما نمی شناسیم و می بخشیم.

 خدایا نمی دانم با این غفلت و این کفران نعمت، ما سزاوار کدام عذاب و عقوبت خواهیم شد؟ شاید بدتر از آنچه که تا کنون بر سرمان آمده است؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 21:48  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

جشن مهرگان در مزارشریف

 

بزرگداشت از جشن باستانی مهرگان و اهدای جایزه های ادبی خانه داستان بلخ

                                      20 میزان 1388 – مزار شریف

                                                                              (سید علی موسوی)

 كارت دعوت به دستم نرسيده بود. ولي شفيق نامدار، امين محمدي و تقي واحدي هر كدام جداگانه تليفن زده‌اند و به نوبه خود دعوتم كرده‌بودند تا دوشنبه شب بيستم ميزان (مهر) شبي را با داستان سر كنيم و داستاني از مهرگان امسال را با دوستان  سر كنيم.

هر سه دوست گفته‌ بودند برنامه ساعت پنج عصر در فضاي سبز صحن هتل كفايت برگزار خواهد شد و من كمي با تاخيري ناخواسته از آغاز برنامه بازماندم. و فقط به انتهاي سخنراني آقاي «صالح محمد گردش» نويسنده و پژوهشگر در مورد جشن مهرگان، چگونگي به وجود آمدن آن و نحوه‌ي برگذاري آن طي سال‌هاي متمادي، رسيدم. خوشبختانه وي اولين سخنران جلسه بود و برنامه تازه شروع شده بود.

حس كنجكاوي‌ام مرا وامي‌داشت تا به هر سو بنگرم از فضاي زيباي باغ و ميزهاي چيده شده بر روي فرشي طبيعي از چمن تا مهماناني از هر دسته، بيشتر فرهنگي و آشنا.

چند ميز به صورت طولي چيده شده بودند تا در دو طرف خود مهمانان عزيزي را بنشاند كه هر كدام وزنه‌اي هستند بر فرهنگ، ادبيات و هنر زبان فارسي، به خصوص در افغانستان و اهالي بلخ. اين‌ها آمده بودند تا امشب همزمان هم مهرگان را گرامي بدارند و هم بستايند جواناني را كه در در آزمون داستان‌نويسي خانه‌ي داستان بلخ اشتراك نموده بودند و مقامي آورده بودند. مسابقه‌اي كه با همكاري مالي خانم مریم محبوب و اقای بابا کوهی دونویسنده ی کشور مقیم کانادا براي بار دوم برگزار مي‌شد. و طي آن نويسندگان جوان دري زبان به رقابت مي‌پردازند.

اجراي برنامه بر عهده شفیق  نامدار بود. او براي صحبت‌ نامي را صدا زد كه بر حسب اقبال خوب ما اين ايام را در مزار شريف به سر مي‌برد. «سيد اسحاق شجاعي» نويسنده پيشگام و پژوهشگر در زمينه داستان براي ما از ادبيات داستاني و داستان افغانستان گفت.

سپس  تقي واحدي در گزارشي چند دقيقه‌اي خلاصه فعاليت‌هاي يك ساله خانه‌ي داستان بلخ را براي آشنايي بهتر و بيشتر مهمانان خواند. او در اين گزارش به بيست و چند داستاني كه در جلسات دو هفته يك بار اشاره كرد و به نحوه‌ي نقد و نظر بر داستان‌ها. همچنين در انتهاي گزارش از همه‌ي كساني كه طي اين يك سال با خانه‌ي داستان بلخ همكاري كرده بودند و از اعضاي اين خانه اظهار قدرداني و سپاس نمود.

بعد از او نوبت خواندن چند داستان رسيد. «فرخنده آرزو آبي» بانويي كه به تازگي مجموعه داستاني‌اش به نام «پنجه‌هاي سرد» از سوي انجمن قلم افغانستان چاپ شده است، داستاني خواند و سپس يكي ديگر از بانوان نويسنده به نام «نيلوفر نساء».

هنوز هواي شب مهرگان آنقدر سرد نشده بود كه نتوان با شنيدن چند داستان و شعر آن را گرم كرد. پس نامدار از شاعران جوان بلخ، «سهراب سيرت»، «هديه ارمغان»، «شهير داريوش» و... مي‌خواهد با خواندن شعرهايي در حال و هواي اين شب به ياد ماندني از مهمانان پذيرايي كنند.

در نهايت نوبت آن رسيده بود تا نام برندگان آزمون از ميان كساني كه داستان‌شان برگزيده شده بود تا به مرحله‌ي دوم برسد، اعلام شود. نامدار ابتدا به معرفي داستان‌ها و نويسندگاني راخواند كه به اين مرحله راه يافته‌بودند:

داستان «چاقوي ميوه خوري» از «محمد امين محمدي»

داستان « چند حدیث از آیت الله» از « محمد تقي اخلاقي»

داستان « ما دو مترسك بوديم» از « سكينه محمدي»

داستان « دختر دهقان » از « نجيب نجوا»

داستان « میخ هایی که چیزی برای آویختن نداشتند » از « معصومه حسيني»

داستان « پنج متری » از « رحیم الله مهریار »

و گروه داوران شامل؛ « تقی واحدی»، «  جواد خاوري»، « محمد حسين محمدي»، «مريم محبوب» و   داستان « میخ هایی که چیزی برای آویختن نداشتند» از « معصومه حسيني» را شايسته مقام نخست دانسته بودند كه بر علاوه تنديس، مبلغ پانزده هزار افغاني را برنده شده بود.

جايزه دوم هم شامل تنديس يادبود و مبلغ ده هزار افغاني به داستان «ما دو مترسك بوديم.» نوشته‌ي «سكينه محمدي» رسيد و داستان « چاقوي ميوه‌خوري» از «محمد امين محمدي» با دريافت تنديس يادبود و مبلغ پنج هزار افغاني حائز مقام سوم شد.

چون برندگان اول و دوم از خارج افغانستان دراين مسابقه شركت كرده بودند، جوايزشان به صورت نمادين از دست پير پرافتخار كوچه‌هاي فرهنگ بلخ «استاد عمر فرزاد» و سید اسحاق شجاعی  به بچه‌هاي فرهنگي بلخ داده شد تا در فرصت مناسب به دست نويسندگان جوان و خوش قريحه برنده برسند.

بعد از ختم مراسم توزيع جوايز و صرف غذاي شب، فرصتي مناسب پديد آمد تا با گرفتن عكس‌هاي يادگاري خاطره‌ي اين روز را براي هميشه جاودانه بسازيم. تا سال دیگر یاالله و یا نصیب

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 20:12  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

مرحبا ای بلخ بامی همره باد صبا- 2

      گام نهادن در بوستان و پارك كهن بلخ، هر بيننده اي را در فضاي باستاني و تاريخي قرار مي دهد. بلخ است و داراي اوصاف بي چون و چرا و كدام دانشمند مورخ و عالم آگاه است كه در برابر عظمت اين شهر بزرگ سرتعظيم فرود نياورد.

قلم ناتواني چون قلم من، توان توصيف شرافت و قدامت و عظمت تاريخي بلخ را ندارد. بهتر است در اين بخش از نوشته به توصيف كوتاهي بلخ از زبان صاحب نظران و مورخان و جغرافيانويسان معتبر بپردازيم.

بلخ؛ زادگاه و محل نشو و نمای مولانا، شهری است که در تاریخ معروف و شناخته شده است. بلخ بامی، بلخ نوشاد، بلخ درخشان، بلخ الحسنا، امّ البلاد، قبة الاسلام، دار الفقاهه و دار الاجتهاد برخی از نام های بلخ است. ابوذر غفاری(م32 ق) صحابی ارجمند، از مهتر عالم روایت می کند که در روز قیامت، جبرئیل دو شهر و مردم آن ها را بر پَر مبارک خویش بر می دارد تا آن ها را به بیت المقدس برساند؛ یکی شهری است در مغرب که طرابلس نام دارد و دیگری در مشرق که شهر بلخ است. مردم آن دو شهر از هول و فزع قیامت رسته باشند.[1]

به همین سند از امیرالمومنین علی(ع) نقل می کند که مردی خراسانی به حضور حضرت رسید. علی(ع) پرسید: از کجا می آیی؟ گفت: از خراسان. پرسید: از کدام شهر خراسان؟ گفت: از شهر بلخ. حضرت فرمود: «خوش و خرم باد آب و گیاه بلخ  که به علم و علما چنان آکنده است که انار به دانه هایش.»[2]

ریاضی هروی در بحر الفواید می نویسد: «در شهر بلخ یک هزار و نود و نه نفر از انبیا و اولیا از جمله حضرت شیث و حضرت ایوب نبی مدفون هستند. زیارت منسوب به حضرت علی(ع) در نزدیکی آن شهر، محل رجوع نیازمندان و دوستداران آن حضرت می باشد. هفته ای نیست که اعجازی از آن ظهور نکند.»[3]

حضرت صابر پیامبر از اهل بلخ و در میدان گشتاسب دفن است. حضرت هابیل و داوود نبی در میدان اصلی شهر بلخ مدفون هستند. حضرت صالح در روستای کَلته، بر در مسجدی دفن شده و در جلوی آن مناری است.[4]

همچنین مزارعکاشه بن محصن الاسدی، صحابی رسول خدا در بیرون شهر بلخ قرار دارد.[5]

از شهر بلخ، دانشمندان و عارفان نامی بسیاری برخاسته اند که در سراسر جهان شهرت دارند مانند ابوعلی سینا بلخی، ابومؤید بلخی، ضحاک بن مزاحم بلخی، مقاتل بن سلیمان بلخی، ابوزید بلخی در حکمت و تفسیر و علوم قرآنی. علمای بزرگی در فقه و لغت و کلام و حدیث داشته است. همچنین زاهدان و عارفانی چون ابوشکور، ابو معشر بلخی، ابوسفیان کثیر بن زیاد، ابراهیم بن ادهم، احمد بن خضرویه، شقیق بلخی، حاتم اصم بلخی و... به گفته سمعانی: «از شهر بلخ علمای زیادی برخاسته اند که قابل شمارش نیستند، چه علما ی متقدم و چه علمای متأخر، همه از صالحان و بزرگان بودند.»[6]

عالم بزرگ شیعه، شیخ صدوق ابن بابوی(م381 ق) به خاطر فشارهای که متعصبان در قم و ری بر او می آوردند و مانع فعالیت های علمی او می شدند، و نیز با هدف گردآوری و پژوهش حدیث و استفاده از علمای بلخ در سال368.ه. ق. وارد بلخ گردید. چه این که او می دانست بلخ مرکز دوستداران اهل بیت و دانشمندان بسیار است. او در قصبۀ ییلاق_ که هم اکنون با همین نام در حومه بلخ موجود است_ به در خواست میزبان خود سید جلیل القدر، سید شرف الدین نعمت الله که از نوادگان امام موسی بن جعفر(ع) و از عالمان آن دیار بود، یک مجموعه فقهی برای مردم منطقه نوشت به نام «مَن لایحضره الفقیه».[7] این کتاب بعدها به عنوان یکی از کتاب های اربعه معتبر مذهب شیعه شناخته شد.   از ابن حوقل(م366 ق) نقل شده است: «نجیب ترین مردم خراسان، اهل بلخ اند که در فقه، دین و علوم مختلف سرآمد روزگار هستند. رُبع جمعیت شهر بلخ را روحانیان، فقها، ذاکران و اعضای خانواده آنان، معلمان و طلاب مدارس دینی تشکیل می دهد.»[8]

«بلخ، شهر بزرگ است و خرّم و مقر خسروان بوده است اندر قدیم و اندر وی بنای خسروان است با نقش ها وکارکردهای عجیب و ویران گشته. آن را نوبهار خوانند و جای بازرگانان است و جای بسیار نعمت است و آبادان.»[9]

ناصرخسرو بلخی نیز ضمن تأسف بر ویرانی بلخ، آن را خانۀ حکمت می خواند:

 حکمت را خانه بود بلخ و کنون                خانه ویران و بخت وارون شد[10]

و در جای دیگر با تلخی می سراید:

 ای باد عصر اگر گذری بر دیار بلخ           بگذر به خانۀ من وآن جای جوی حال

بنگر که چون شده است پس از من دیار من  با او چه کرد دهر جفا جوی بد فعال

 

 

 



[1]- واعظ بلخی، فضائل  بلخ / 13

[2]- همان  /14.

[3]- ریاضی هروی، بحر الفوائد /47.

[4]- امیرولی بلخی،  بحرالاسرار /73.

[5]- ابن بطوطه، سفرنامه  /388.

[6]- سمعانی، الانساب 2/304.

[7]7- شیخ صدوق، من لایحضره الفقیه، چاپ بیروت 1/2.

 [8]- مهدی رحمانی، تاریخ علمای بلخ 1/71  به نقل از ابن حوقل.

[9]- ابن فریغون، حدود العالم من المشرق و المغرب /99.

[10]- دیوان ناصرخسرو، به کوشش سید حسن تقی زاده/157.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 20:22  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

مرحبا ای بلخ بامی همره باد صبا-1

                                                                     

  مدتی این مثنوی تأخیر شد            مهلتی بایست تا خون شیر شد

تا نزاید بختِ تو فرزندِ نو              خون نگردد شیرِ شیرین، خوش شنو

چون ضیاء الحق حسام الدین عنان    باز گردانید ز اوجِ آسمان

چون به معراجِ حقایق رفته بود        بی بهارش غنچه ها ناگفته بود

چون ز دریا، سوی ساحل بازگشت   چنگِ شعری مثنوی آغاز گشت     (مثنوی،2/1-5)

دوستان فرهیخته و نکته سنج ما که این وبلاک را پیگیری می کنند، می پرسند و گلایه می کنند که چرا مدتی است بنده وبلاک را به امان خدا رها کرده و به روز نمی کنم. درست است؛ نزدیک به سه ماه است که نتوانستم مطلب جدیدی در این صفحه بگذارم، دلیل آن سفری بود که به وطن برایم پیش آمد و جای همۀ شما خالی به قول محمدحسین جعفریان در ولایت جنرال ها چکر زدم. از غرب کشور وارد و پس از سیر و سیاحت کوتاه در پایتخت، به خطه شمال رفتم و از مزارشریف تا شبرغان و سرپل و سانچارک و بلخاب گردش کردم. اگر خواست خدا باشد روزی، چیزی از آن همه خوردن ها و دیدن ها و گشتن ها برای شما خواننده علاقه مند در این وبلاک نیز گزارش خواهم کرد. اما فعلا گزارش دیدار از شهر تاریخی و باستانی بلخ را برای شما تحفه آورده ام  که امیدوارم مورد پسندتان قرار بگیرد. این گزارش در هفته نامه عصرنو مربوط به کانون فرهنگی عصرنو در مزارشریف نیز به چاپ رسیده است. لطفا بخوانید.

عصر روز دوشنبه سيزدهم ماه ميزان است. در يك هواي مي خوش و دل انگيز پاييزي، عليخان، جوان خوش اخلاق و خوش سليقه اسپ خوش ركاب آهنين خود را که صرف نام دارد، زين مي كند و آماده حركت مي شود. بيرون از حويلي دفتر نشريه عصر نو، ركاب اسپ خود را مي گيرد؛ سوار مي شويم؛ آقا صاحب سيدحسن صفايي، سيدحسين ميرزايي، احمد حيدري، خليفه محمد و  نگارنده سيد اسحاق شجاعي با اشتياق تمام پا در ركاب مي كنيم.

حالا اين عليخان است كه به سوي بلخ مي راند؛ مي رويم تا بلخ را ببينيم؛ البته نه بلخ كنوني را كه چند سال پيش تر از اين ديده ام  و اي كاش نمي ديدم؛ ويرانه اي كه بر گذشته سراسر افتخار آميز يك تمدن دهن كحي مي كند و ادعاهاي تاريخي و عظمت هاي باستاني ما را به نيشخند مي گيرد.

درست است مي خواهيم تن به يك سفر تاريخي بدهيم و با ياري معلومات تاريخي و تخيلات اديبانه خود با مولاناي بلخ و پارسا مردي خفته در خاك بلخ  همراه شده زمان و زمانه خود را پشت سر بگذاريم. مي خواهيم ببينيم خانه سلطان العلما بهاء الدين ولد و خانقاه مولانا جلال الدين محمد بلخي بزرگترين عارف و شاعر انديشمند در كجاست و چه بر سر آن همه شكوه و فرّ تاريخي و باستاني آمده است.

ديگر اين عليخان است كه در سرك هاي پر ازدحام مزارشريف چون قومنداني قدرتمندي جولان مي دهد و كو بچه كه سر دست او را بگيرد؟

كم كم از ازدحام شهر جدا مي شويم؛ من به مولانا مي انديشم؛ مولانايي كه تن به غربت غربيه داد و عطاي وطن و وطن داران خود را بر لقاي شان بخشيد. از خودم مي پرسم مولانا اگر در بلخ مي ماند، آيا همان مولاناي با فرّ و شكوهي مي شد كه ما امروزه در جهان داريم و بر داشتن آن جهانيان بر خود مي بالند و ما بيشتر از ديگر جهانيان؟

خواسته نا خواسته اولين ابيات مثنوي معنوي بر زبانم جاري مي شود:

بشنو اين ني چون شكايت مي كند

از جدايي ها حكايت مي كند

كز نيستان تا مرا ببريده اند

از نفيرم مرد و زن ناليده اند

در همين انديشه هاي سرگردان هستم كه عليخان كاستي مي ماند و با اين كار خود نشان مي دهد كه ذوق خوب هنري دارد؛ آواز جادويي سراج الدين سراج در داخل موتر مي پيچد و گوش ها را مي نوازد و بر دل ها مي نشيند:

اي ساربان آهسته ران كارام جانم مي رود

وان دل كه با خود داشتم با دل ستانم مي رود

او مي رود دامن كشان، من زهر تنهايي چشان

ديگر مپرس از من نشان، كز دل نشانم مي رود

كاروان شتران بهاء الدين را مي بينم كه با گام هاي بلند و عزم غير قابل برگشت، از دروازه شهر بلخ بيرون مي شوند. در ميان كاروانيان پسركي يازده ساله اي است  كه بر شتري سوار است و پيشاپيش شتر مادرش مؤمنه خاتون در حركت است. او جلال الدين محمد نام دارد و پسر مهتر بهاء الدين سلطان العلما بزرگترين عالم و عارف روزگار خودش است. او اكنون از جور روزگار و از حسادت و تنگ نظري عالمان ظاهر پرست و از ستم حاكمان زمانه خود مي گريزد. اما اين كاروان بزرگ به كجا مي رود و در كجا استقرار مي يابد و سرانجام آن چه مي شود، بماند براي تاريخ نويسان ادبيات ما.

نم نم اشك هاي من، با آواز اعجاز آميز سراج الدين سراج همراهي مي كند و من بر سليقه خوب عليخان لحظه به لحظه آفرين مي گويم و همچنان ابيا ت آغازين مثنوي را زير لب زمزمه مي كنم:

سينه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگويم شرح درد اشتياق

هركسي كو دور ماند از اصل خويش

باز جويد روزگار وصل خويش

هركسي از ظن خود شد يار من

از درون من نجست اسرار من

سرّ من از ناله من دور نيست

گرچه چشم و گوش را آن نور نيست

در ميان آواز دل نشين سراج و ترنم دلرباي بيت هاي مثنوي، ذهنم به اين جا مي رسد كه چرا مولانا بزرگترين كتاب خود که از مهمترين كتاب هاي تاريخ انديشه بشري نیز هست، را با غم غربت و فصل جانكاه جدايي و فراق آغاز كرده است؟ و بعد در تمام مثنوي اين مضمون جان شكار را ادامه داده و همه جا و هميشه فرياد و فغان جدايي سرداده است؟

مي دانم كه اين پرسش، پرسش بزرگ و تأمل بر انگيز در زندگي و تفسير انديشه هاي مولاناست. صاحب نظران پاسخ هاي متين و عالمانه اي بر اين پرسش اساسي داده اند. اكنون من كاري به هيچ كدام از آن پاسخ ها ندارم. مي خواهم پرسش ديگري  بر پرسش سابق اضافه كنم و آن اين كه آيا مولانا در سرايش ‍‍‍‍ژرف ترين بيت هاي مثنوي، جدايي از بلخ بامي خودش را در نظر نداشته است؟ آيا او دلتنگ بلخ؛ سرزمين اجدادي خود نبوده و فريادش از فراق بلخ بهين نبوده است؟ اين نيي كه از غم جدايي و دوري از يار و ديار و محبوب خود حكايت و شكايت دارد آيا خود مولانا نيست و اين فرياد، فريادي دوري از وطن محبوب نمي باشد؟ لازم نمي بينم با دادن پاسخ به اين سوال ها، سفرنامه بلخ را در مسير ديگري ببرم.

جواب اين سوال اندكي انديشه و تآمل لازم دارد كه خوانندگان فرهيخته در ضمن خواندن بيت هاي آغازين مثنوي به كار خواهند بست.

به ميدان اصلي شهر باستاني بلخ مي رسيم؛ پيش روي ما درختان سر به فلك كشيده اي ميدان است، در پشت اين درختان كهنسال؛ آرامگاه خواجه ابونصر پارسا چشمان هر بيننده اي را نوازش مي كند. سراج همچنان مي خواند و اشك مي گيرد:

در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن

من خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم مي رود

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 19:59  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

نردبان آفتاب(نقد و نظر)

نردبان آفتاب

 (نقد و نظری دربارۀ مجموعه نردبان آفتاب)

به قلم دکتر محمدرضا راشد محصل/ استاد دانشگاه فردوسی مشهد

    

نردبان آفتاب (بازنویسی داستان های مثنوی معنوی)، جلد دوم

بنیاد پژوهش های اسلامی، مشهد، چاپ اول، 1387ش

 علاقه ی مردم به شنیدن قصه و شرکت در نقل و قصه پردازی مسأله ای نیست که نیازمند تعلیم و تبلیغ باشد. قصه همنشین و خوش نشینی است که همیشه زیباست و همیشه طراوت و تازگی خود را حفظ می کند. بسیاری از افسانه ها پاسخگوی نیازهای عاطفی و اجتماعی ماست و اشتیاق ما به شنیدن آن ها به راستی برای پرکردن خلأ عاطفی یا برآوردن نیاز اجتماعی است. از این رو می توان گفت که بخش عمده ای از هویت قومی ما به همین داستان ها بر می گردد.

شاید بتوان ادعا کرد که قصه پردازی عمری به درازای عمر انسان دارد و حاصل پدیده های جالب و شگفت زندگی است. نردبان آفتاب آقای سیداسحاق شجاعی بلخی از نمونه هایی است که علاوه بر عنوان جالب و مناسبی که دارد، نویسنده ی آن برای بازنویسی به سراغ پرمعنی ترین و آشنا ترین متن ها رفته و دومین جلد بازنویسی داستان های مثنوی را در 300 صفحه تنظیم کرده است که بیست و هفت داستان کوتاه و بلند را شامل است. کتاب سپاسی است به پیشگاه بزرگمرد عرفان و معنویت مولانا جلال الدین محمد بلخی که نویسنده افتخار هم شهری بودن او را دارد.

نویسنده مانند همۀ علاقه مندان به مسایل اجتماعی در مقدمه از عدم رویکرد جوانان به آثار گرانقدر بزرگانی چون مولوی و نیز کم کاری پژوهشگران، در شناساندن این مرد بزرگ عرفان نالیده و دلیل رویکرد غربیان را به این آثار، دور افتادن آن ها از معنویت و دین دانسته است اما معتقد است که آن ها در برخی موارد به تحریف معانی والای عرفانی به مذاق خویش پرداخته اند.

نویسنده به این دلیل که در جلد اول فشرده ای از زندگی مولوی را نقل کرده، در این جلد اظهار ارادت خود را با نقل گزیده هایی از دیدگاه های دانشمندان مولوی شناس نشان می دهد و کتاب خود را با آن ها زینت داده است؛ از این جمله نظرات جلال الدین آشتیانی، علامه محمدتقی جعفری، نورالدین عبدالرحمان جامی، دکتر عبدالحسین زرین کوب، دکتر محمد استعلامی، آن ماری شمیل، گولپبینارلی، نیکلسون، استادخلیل الله خلیلی، علامه سیداسماعیل بلخی و ... به نثر و نظم است.

نثر کتاب از نوع شبیه به محاوره و ساده است. ترکیب واژگان و ساختار جمله ها روش نثر اندیشه وران افغانی را دارد که نویسنده را هم شوق به تحصیل و دل افسردگی ها بدین سو کشانده است اما از یاد «بلخ گزین» و شیوه سخن پردازی ملی دور نمی دارد. با این که کتاب ویراستۀ دکتر محمدجواد مهدوی استاد دانشگاه است و طبعا ویراستار نثر کتاب را به نثر معیار در ایران نزدیک کرده است با وجود این ویژگی های نثر نویسندگان افغانی را می توان در آن یافت و این خود می تواند ارزش مضاعفی به کتاب بدهد؛ چه این که خواننده با نثر دیگری از زبان فارسی که در آن طرف مرزهای ما معمول است آشنا می شود. در داستان مارگیر، آن جا که گزارش زخم خوردن مارگیر را می دهد چنین می نگارد: «آخر او معرکه گیر بود، تازه این مردم را دورش جمع کرده بود و می خواست مارش را نشان بدهد اما مار امانش نداد، نیش زد و کشت. خودت می بینی که بی جان افتاده است. (نردبان آفتاب،1387، 60)

در صورت منظوم داستان ها که در پایان هر داستان گزیده آمده است، کلمه هایی که دریافت مفهوم آن ها برای جوانان مشکل بوده معنی شده است. گزینش داستان ها حساب شده است؛ گاه داستان های ساده و کوتاه و گاه داستان های متوسط و نسبتا طولانی ، اما در هرحال کوشش نویسنده این است که بازنویسی داستان ساده و قابل دریافت باشد. از این روگاه جمله هایی جاذبه بخش و آسان می افزاید. مثلا در داستان معروف موسی و شبان، وقتی به حضرت موسی(ع) وحی می رسد که چرا شبان ساده دل و بنده خاص ما را از ما جدا کردی، سخن نویسنده چنین است: «موسی به دنبال چوپان دوید، می خواست ببیند که چوپان در چه حال است و چه می کند؟ از آن چه دید، حیرت کرد! چوپان دیوانه وار به هرطرف می دوید، مشت مشت خاک بر می داشت و به سر و صورت خود می پاشید، اشک می ریخت و زار می زد...» (همان، 192)

نویسنده دقیق است، چنان که جزئیات دستورهای فقهی را هم از یاد نمی برد. در داستان خرصوفی، وقتی از ورود او به خانقاه سخن می گوید می نویسد: «حلقه در را به چنگ گرفت، لب های خشکیده و ترک برداشته اش را به در چوبی چسباند و بوسید. بعد پای راستش را به داخل حیاط خانقاه گذاشت و بسم الله گفت. ... »(همان، 73)

در جای جای از جاذبه بخشی تمثیلی فراموش نمی کند. چنان که در سیاست باغبان و ورود سید، صوفی و شیخ ترفندهای باغبان را که در کمال ملاحظه کاری طرح شده و کارساز است با اشاره به جزئیات شرح می کند تا اثر بخش باشد. ابتدا باغبان هشیار به سید و شیخ می گوید: «شما دو بزرگوار که احترام تان بر همه واجب است چرا با او رفیق شده اید؟ مگر آدم قحط بود؟ شیخ به سید نگاه کرد و به باغبان گفت: ما را با او چندان نسبتی نیست. ... » (همان، پیشین، 220)

سپس در میان راه سیلی آبداری به صوفی زد که کدام پیر و مرشد به تو درس دزدی داده؟ بایزید؟ عطار یا سنایی؟ آن گاه ریش صوفی را کشید و چند سیلی دیگر هم به او زد ... پس او را کشان کشان تا در باغ آورد و چند لگد هم حواله پشت و پهلوی او کرد و او را از باغ بیرون انداخت. (همان، 221)

اما در پاسخ شیخ که پرسید: صوفی را چه کردی ای مرد مؤمن؟ می گوید:

- هیچ، قدری انگور برایش دادم که برای دوستانش در خانقاه ببرد و از باغ بیرونش کردم.

شیخ خندید:

- خوب بهتر، محروم که نرفته است. ... (همان، پیشین، 221)

نویسنده همۀ جوانب سخن را رعایت کرده تا بازنویسی داستان ها علاوه بر مناسبت های سنی، از جهات دیگر هم برای دریافت جوانان و بزرگسالان مشکلی نداشته باشد. هرجا که تلمیحی ولو کنایه آمیز در شعر مثنوی معنوی بوده توضیح داده است. مثلا:

حق همی گوید که ای مغرور کور

نه ز نامم پاره پاره گشت طور

از من ار کوه اُحُد و اقف بدی

چشمه چشمه از جبل خود آمدی

که اشاره می کند و مربوط به سوره اعراف، آیه 143 است که خداوند در طور تجسم می کند و موسی در آن جلوه گری بیهوش می افتد و نیز آیه 21 سوره حشر که: لو انزلنا هذا القرآن علی جبل لرأیته خاشعا متصدّعا من خشیۀ الله. ... (همان، پیشین، 111- 112)

سخن کوتاه این که نویسنده در بازنویسی قصه ها و رعایت همۀ نکات مربوط به نویسندگی و جاذبه بخشی در نهایت است و به یقین این دقت و باریک بینی از عوامل عمدۀ توجه پژوهشگران و جوانان به کتاب خواهد بود. امید است که جلدهای بعدی کتاب با همّت آقای شجاعی نویسنده آن هرچه زودتر به بازار بیاید و مورد استفادۀ علاقه مندان به ادبیات و عرفان قرار بگیرد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 20:43  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

علامه بلخی و اصلاحات دینی- 1

اصلاح دینی و مصلح دینی

 واژه های اصلاح دینی و مصلحان دینی در صد سال اخیر زیاد به کار برده شده است و ما آن ها را در ادبیات دینی، خصوصا ادبیات روشنفکری دینی زیاد شنیده و خوانده ایم. لازم است این پرسش مطرح شود که دین به عنوان یک پدیدۀ آسمانی که سرچشمه ای جز وحی الهی ندارد، چرا و چگونه نیاز به اصلاح پیدا می کند؟ اصلاح دینی به چه معناست و به چه نوع کاری اصلاح دینی گفته می شود؟ مصلحان دینی چه می کنند و در مورد دین چه دغدغه هایی دارند؟

با این که منشأ و مبدأ دین آسمان است و نباید کجی و خطایی در دین وجود داشته باشد که نیاز به اصلاح پیدا بکند اما آموزه ها و پیام های دین آسمانی توسط پیامبران به زمین آورده می شوند و درواقع به نوعی زمینی می شوند. این واقعیت را نیز در نظر داشته باشیم که دین، عام ترین و فراگیرترین پدیده عالم است که تمام اقشار مردم به آن گرایش و سروکار دارند. طبیعی است که چنین پدیده ای نمی تواند دست خوش تغییرات و دگرگونی های انسانی؛ افزایش و کاستی، افراط و تفریط و حتی حذف و اضافه نشود.

از جانب دیگر دین، نسبت به خود، عشق و احساس مردم را بر می انگیزد. در نتیجه دین ورزی به ویژه در میان مردم با احساس و عاطفه بیشتر عجین می شود تا با خردورزی؛ تعصب و یک سو نگری و پذیرش بدون چون و چرا، پیامد طبیعی نگاه عاطفی به هرپدیده ای است. در این صورت دین داری با تعصب بیشتر همراه می شود تا با تعقل و اعتدال.

به دلایلی که به طور گذرا اشاره شد، سرانجام بسیاری از دین داری ها به افراط و تفریط کشیده می شود. بخش های از دین یا آموزه های دینی فربه و بخش های دیگری لاغر و ناتوان؛ جاهایی مورد عشق و توجه و تعصب قرار می گیرد، جاهای دیگری یا کمتر توجه می شود و یا به فراموشی سپرده می شود. مانند این که گاهی در یک جامعه اسلامی، فقه به عنوان بخشی از دین مورد بی مهری ولی اخلاق و عرفان اسلامی مورد توجه زیاد قرار می گیرد. گاهی به عکس مثلا فقه مورد عنایت و حمایت و حتی عشق ورزی می شود و عرفان مورد دشمنی و طرد واقع می گردد.

این ها واقعیت های انکار ناپذیر از تاریخ دین و تاریخ دین ورزی انسان است. در این صورت است که دین به اصلاح احتیاج پیدا می کند. دانشمندان خردورزی که درک و درد و دغدغۀ دینی دارند و از افراط و تفریط ها و دخل و تصرف های ناروا در دین رنج می برند، آستین همت بالا می زنند؛ آنان با هدف حفظ خلوص دین و در عین حال توانایی دین در پاسخ گویی به نیازهای هر زمان، به آرایش و پیرایش دین می پردازند. به این نوع آدم ها مصلحان دینی گفته می شود.

موضوع اصلاحات و مصلحان دینی از مباحث جدی دین پژوهی می باشد که در جای خود باید به تفصیل سخن گفته شود. ما به عنوان مقدمه بحث خودمان، موضوع را این گونه خلاصه می کنیم که وقتی دین زمینی شد و در میان مردم آمد، خطرات انسانی آن را تهدید می کند؛ مانند قشری گری، عوام زدگی، خرافه سازی، تعطیل شدن بخش هایی، فربه شدن غیر ضروری بخش های دیگری، دنیازدگی، التقاط دشمنانه و دلسوزانه، علم زدگی افراطی، سیاست زدگی، در استخدام زر و زور و تزویر درآمدن و مانند این ها مهمترین خطرهایی است که دین را تهدید می کند.

کار مصلحان دینی این است که اصالت و ماهیت واقعی دین را از افراط ها و تفریط ها حفظ کند. کار دیگر آنان این است که با برنامه ریزی های دقیق و لازم، دین را با تحولات هر زمان همراه کند. یعنی دین همیشه پویا و به روز باشد تا بتواند به نیازهای دینی هر عصر و زمان پاسخ دهد. به عبارت کوتاه خلوص و توانایی دین از دغدغه های مصلحان دینی است.

سخن از مصلحان دینی به میان آوردن، همراه است با یادکرد نام بزرگانی چون سیدجمال الدین افغانی، امام خمینی، علامه اقبال لاهوری و محمدعبده و مانند آنان که دغدغۀ اصلاح دینی داشتند.

 بلخی؛ مصلح دینی

 یکی از کسانی که گام در راه اصلاحگری دینی گذاشت و در عمر کوتاه خود عملا در این مسیر راه سپرد علامه سیداسماعیل بلخی بود. گرچه مشکل است بتوان بلخی را به عنوان یک نظریه پرداز در این زمینه معرفی کرد؛ آن هم به این دلیل که هم عمر کوتاه او اجازه چنین کاری را به او نداد و هم بلخی در کشوری درگیر مبارزه بود که باید عملا به میدان می آمد و خود پنجه در پنجه استبداد می زد. با توجه به عقب ماندگی فرهنگی و سیاسی مردم در این کشور، با نظریه پردازی او کاری در افغانستان به سامان نمی رسید.

در عین حال در سخنرانی ها و بیانات و شعرهای او رگه های فراوانی از دغدغۀ اصلاحگری دینی او دیده می شود. بلخی هم به درد جامعه عقب مانده و مریض کشور خود می سوخت و هم دغدغۀ گرفتاری های جهان اسلام را در سر داشت. در همان حال او با پذیرفتن نقش کامل دین در جوامع اسلامی، به شناسایی پیرایه هایی می پرداخت که به اسلام چسبانده بودند. از نظر او همین پیرایه ها بود که مانع نقش آفرینی کامل این دین در جوامع اسلامی شده بود. او به عنوان یک اصلاحگر دینی و اجتماعی در سخنرانی ها و اشعار خود به افشای این پیرایه ها و آسیب های دینی می پرداخت.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 20:11  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

آثار چاپ شده ای سیداسحاق شجاعی

   

 

آثارچاپ شده ای سیداسحاق شجاعی:

  1- ستاره شب دیجور ( یادمان علامه سیداسماعیل بلخی ) ، تهران ، انتشارات سوره مهر،1383، 553صفحه

 2- میراث شهرزاد درافغانستان( کارپژوهشی درباره ادبیات داستانی کشوربا51نویسنده ونمونه آثاروزندگینامه وعکس) ، تهران، نشرعرفان، 1385، 622 صفحه

3- نردبان آفتاب، جلداول ازمجموعه شش جلدی( بازنویسی داستان های دفتراول مثنوی معنوی مولاناجلال الدین محمدبلخی) ، مشهد، بنیادپژوهشهای اسلامی، 1386، 220صفحه

4- سپیدارهای گمشده ( مجموعه داستان کوتاه ) ، تهران، نشر عرفان، 1386 ،108 صفحه

5- ستاره سوخته ( مجموعه داستان کوتاه دانشجویان علوم دینی) ، تهران ، انتشارات سوره مهر، 1384، 126 صفحه

6- برف ونقش های روی دیوار( گزیده داستان های رهنوردوسپوژمی زریاب) ، تهران ، انتشارات سوره مهر، 1376 ، 155صفحه

7- مهاجران فصل دلتنگی ( مجموعه داستان کوتاه ) ، تهران ، انتشارات سوره مهر، 1375 ، 117صفحه

8- سالهای برزخ وباد ( مجموعه داستان کوتاه ) ، تهران ، سوره مهر، 1377 ، 176 صفحه 

۹- نردبان آفتاب، جلددوم ( بازنویسی داستان های مثنوی معنوی )،مشهد، بنیاد پژوهشها، ۱۳۸۷

آثارزیرچاپ این نویسنده:

۱- نردبان آفتاب، جلدسوم ( بازنویسی داستان های مثنوی معنوی )

۲- سعادت گمشده (سیره رفتاری پیامبر اکرم)

 ۳-زندگی و شخصیت و مبارزات امام یحیی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 7:56  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

بلخاب جزیره دین و دانش-7

بلخاب در دوران معاصر

 حالا که سخن از بلخاب است حیفم می آید به نقش بلخاب در حوادث و جریانات سه دهه معاصر اشاره نکنم. البته اگر با اطلاعات ناقص و اندکی که من دارم بخواهم سیر این حوادث و تعامل بلخاب و تأثیر و تأثر آن را با دیگر مناطق کشور بیان کنم بی گمان کتاب قطوری خواهد شد. به ناچار از خیر این کار می گذرم و به دو حادثه مهم که بلخاب در آن ها نقش ویژه داشته به طور کوتاه می پردازم؛ یکی نقش بلخاب در آغاز نهضت مردمی سال1357ش بر ضد حکومت چپ و دیگری نقش بلخاب در مقاومت مردمی برضد گروه متحجر طالبان.

پیشتازی بلخاب در نهضت اسلامی

من فعلا کاری به ضعف ها و عیب های حرکت مردم پس از کودتای هفتم ثور1357 ندارم و نیز کاری به این ندارم که سرانجام این حرکت مردمی به کدام باتلاق پایان یافت و چرا چنین شد؛ این ها همه بحث های دراز دامنی است که باید در جای خودش نقد و ارزیابی شود. کار من بیان حوادث و ماوقع است.

بلخاب در حرکت مردمی برضد کودتای گروه های چپ اولا یکی از اولین مناطقی بود که دست به قیام و اقدام زد، مردم آن، منطقۀ خود را آزاد کردند و اطراف بلخاب را در برابر نیروهای دولتی سنگر بندی کردند. قیام مردم بلخاب از زمستان 1357 یعنی چند ماه پس از کودتای هفتم ثور شروع شد و در روز 24حمل 1358به نتیجه رسید و بلخاب از سلطه نمایندگان حکومت مرکزی آزاد گردید.

ثانیا و مهمتر از آن بلخاب در آزاد سازی بخش هایی از ولسوالی ها و مناطقی از شمال و هزارجات نقش اصلی را داشت. بلخاب و دره صوف و چهارکنت از اولین مناطق در شمال بود که مردم آن ها عوامل حکومت وابسته به اتحاد جماهیر شوروی را بر نتافتند و دست به کار قیام مسلحانه شدند. قیام مردم دره صوف شکست خورد و مجاهدان بلخابی به یاری آنان شتافتند و آن را به نتیجه رساندند.

 مردم بلخاب به یاری مردم سان چارک و سرپل آمدند و بدین ترتیب بخش های و سیعی از شمال کشور را آزاد کردند. مردم بلخاب به یاری ولایت بامیان نیز رفتند و ولسوالی های یکه و لنگ و لعل را آزاد کردند و تا نزدیکی های شهر بامیان، جنگ را ادامه دادند. در تمام این موفقیت ها، مردم توسط عالمان دینی در پیشاپیش آنان آیت الله سید محمدعلی عالمی رهبری می شدند. همین رهبری منسجم و اتحاد مردم رمز توفیقات و پیروزی های آنان در جنگ با عوامل گروه های چپ و حکومت آنان بود و باعث گسترش نهضت دینی در شمال و هزارجات گردید. در این مورد به همین اشاره کوتاه بسنده می کنم. شما می توانید برای کسب اطلاعات بیشتر به مقاله ای از همین قلم با عنوان: «بلخاب؛ پرچمدار انقلاب» که در شماره های 35 تا 42 هفته نامه وحدت چاپ شده است مراجعه فرمایید.

بلخاب؛ دژ تسخیرناپذیر در برابر طالبان

 مقاومت مردم و رهبران بلخاب در برابر طالبان مثال زدنی است. چندین حمله نظامی سنگین با مقاومت و فداکاری مردم و مجاهدان بلخاب به ناکامی کشیده شد و تلاش های بسیار آن ها برای رسیدن به بلخاب در نهایت ناکام ماند. درواقع در پنج سال حکومت طالبان دو نقطه در کل افغانستان مردانه ایستاد و در برابر خشونت و تهدید و تطمیع طالبان سرخم نکرد؛ یکی پنجشیر و دیگری بلخاب.

در این زمینه و موضوعات دیگری مربوط به بلخاب حرف و حدیث زیاد است. اما سخن ما به درازا کشید و به ناچار به همین اندازه بسنده می کنیم تا حوصله خواننده ما لبریز نشود. علاقه مندان به اطلاعات بیشتر را به خواندن کتاب «ستاره شب دیجور» دعوت می نمایم. در آن کتاب مباحثی در باره بلخاب نیز وجود دارد. همچنین می دانم که این نوشته نواقص بسیار دارد، از صاحبان فضل و اهل قلم خصوصا از بلخابیان ارجمند تقاضا می کنم که ضمن نقد و بررسی این نوشته، برای تکمیل آن، نگارنده را یاری نمایند. مطالب خود را به آدرس وبلاک بنده به نام سید اسحاق شجاعی و با این آدرس بفرستید و مرا سپاس گزار خود سازید:

www.blogfa.10sh.com

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 7:42  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

بلخاب جزیره دین و دانش- 6

فرزندان میرسید علی

نسل میرسیدعلی جد سادات بلخاب از سه فرزند او برجای مانده اند که عبارت باشند از فرزندان میرسید حسین و میرسید محمد و میرسید مراد. بخشی از سادات قریه های پای مزار و سیوک و مرغزار و کمرسادات و مرکز ترخوج و بسیار از سادات تگاب های سنگچارک از بازماندگان میرسید حسین و بخش دیگر از فرزندان میرسید محمد هستند.

فرزندان میرسیدعلی در همان اطراف و حظیره خودش مدفون هستند جز یکی به نام میرسید مراد که در قسمت شرقی دره بلخاب به خاک سپرده شده است و محل مراجعه و زیارت و برآورده شدن حاجات مردم است. نسل میرسید مراد در قریه های سرپل و میرسید مراد و قریه های دیگر اطراف جد خود زندگی می کنند. علامه شهید سید اسماعیل بلخی از نسل میرسید مراد بوده و در قریه سرپل به دنیا آمده است. 

فرزندان میرسید علی پس از او راه پدر خود را ادامه دادند و پرچم دین و دانش را بردوش گرفتند. اولین عالمی که نام و مشخصات او تا اندازۀ ثبت شده است مرحوم سید مسعود بلخی است. او از قریه مرغزار بوده و ظاهرا در حوزه علمیه مشهد درس خوانده و به بلخاب بازگشته و به ارشاد و هدایت مردم پرداخته است. گرچه ما از تولد و وفات و فعالیت های علمی و دینی او اطلاع دقیقی نداریم.  

عالم؛ گسترش دهندۀ دانش

اما چهره بسیار ماندگار و مؤثر از فرزندان میرسید علی و از دانشمندان بلخاب مرحوم سید حسین عالم است که در مشهد درس خوانده و خدمات بسیاری برای مردم افغانستان و دین اسلام و مذهب تشیع از خود به یادگار گذاشته است. او بدون شک در زمان خود آیت الله و مجتهد بوده و مقام علمی رفیع داشته است. مرحوم عالم فعالیت های خود را در دو میدان متمرکز کرده بود؛ اول در تأسیس مدارس دینی و حوزه های علمیه. ایشان هم در بلخاب و هم در یکه و لنگ و هم در دره صوف و مناطق دیگری از شمال افغانستان برای اولین بار مدارس علمیه و پژوهشگاه های دینی به راه انداخت. آن هم با خودیاری مردم آن مناطق.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 5:48  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

بلخاب جزیره دین و دانش- 5

منقبت خوانی در بلخاب

یکی از برنامه های این روزها و شب ها منقبت خوانی بود؛ شعرا و مدّاحان به نام در محوطه پیش روی زیارت در مدح علی و شجاعت های او شعر می خواندند و این برنامه سخت مورد استقبال مردم قرار می گرفت، به طوری که در روز دو سه مرتبه تکرار می شد. مداحان معروف که از مزارشریف می آمدند یکی سیدکلنگک بود و دیگری معروف به چهل تار. حالا که از منقبت خوانی یاد کردیم لازم شد درباره آن توضیح کوتاهی هم بدهیم.

از گذشته های دور و در غیاب رسانه های عمومی چون رادیو و تلویزیون و مطبوعات، منقبت خوانی در کشور ما مرسوم بود و منقبت خوان ها در حقیقت هم اطلاع رسانی می کردند و هم نقش آموزگار مردم در امور دینی و مذهبی را به عهده داشتند و هم وظیفه تبلیغ و ترویج پیشوایان دینی و ویژگی های مذهبی را بیان می کردند.

منقبت خوانی ها معمولا در کنار یکی از زیارتگاه های امام زادگان و یا سادات پاک نهاد و معروف انجام می گرفت. زیرا این زیارتگاه ها در تمام سال به ویژه فصل تابستان محل تجمع و رفت و آمد مردم و دوستداران اهل بیت رسول خدا بود. معروف ترین منقبت ها یکی در اطراف روضه شریف سخی شاه مردان در مزارشریف خوانده می شد؛ مردم افغانستان بر این باور هستند که جنازه امام علی بن ابی طالب در اوایل حکومت عباسی ها با سفارش امام جعفر بن محمد صادق(ع) توسط ابومسلم خراسانی از کوفه به بلخ انتقال یافته و به طور مخفیانه در قریه خواجه خیران دفن شده است. در زمان سلطان سنجر(511-552ق) از دفتر معاملات ابومسلم مطالبی پیدا شد و از جمله سفارش امام صادق با ابومسلم مبنی بر خواست انتقال بدن مطهر امام علی(ع) از کوفه به بلخ بوده است. پس از جست و جو در تل خیران به گنبد کوچکی با در فولادین و قفلی از نقره دست یافتند. علاوه بر آن مصحفی که در پوست آهو به خط کوفی نوشته شده بود با یک شمشیر بزرگ و یک سنگ خشت نما که بر آن جمله «هذا ولی الله علی اسدالله» تحریر شده بود به دست آمد.[1] از آن زمان اعمار کنبد و بارگاه بر آن قبر شریف شروع شد و قریه خواجه خیران به مزارشریف تغییر نام داد.

 جای دیگری که منقبت خوانی اجرا می شود پیش روی زیارت امام یحیی بن زید(ع) در شهر سرپل است. سرپل در گذشته انبار خوانده می شد. این همان شهری است که همۀ مورخان معتبر مانند ابن جریر طبری در تاریخ الامم و الملوک، ابن اثیر در الکامل فی التاریخ، احمد بن یحیی بلاذری در اشراف الانساب، مسعودی در مروج الذهب، ابن عنبه در عمدۀ الطالب، بغدادی در تاریخ الدمشق، امام فخر الدین رازی در الشجرۀ المبارکه، ابن اعثم کوفی در الفتوح، ابن سعد در الطبقات الکبری و ... از آن به عنوان محل شهادت و دفن امام یحیی بن زید(ع) نام برده اند.[2] به همین دلیل سرپل از شهرهای مذهبی و زیارتی افغانستان است. امام یحیی، زوار زیادی به ویژه در اوایل سال جدید یعنی نوروز از اقصی نقاط کشور و حتی ایران و پاکستان دارد.[3] و بازارش گرم و با صفاست و منقبت خوانی در آن جا رونق بسیار دارد.

در تکیه خانه های معروف چنداول کابل مانند تکیه خانه آیت الله میرعلی احمد حجت و تکیه خانه میراکبر آقا و تکیه خانه میرزا فقیر حسین خان نیز منقبت خوانی اجرا می شد. این تکیه خانه ها همان تکیه خانه های معروف کابل است که معمولا علامه شهید سید اسماعیل بلخی در آن ها خطابه های جذاب و آتشین سیاسی و فرهنگی و دینی خود را ایراد می کرد. بیشتر وقت ها پیش از سخنرانی اصلی، یکی دو نفر منقبت خوان به میدان می آمدند و به خواندن منقبت می پرداختند که علاقه مندان بسیاری هم داشت.

مرحوم علامه سید محمدکاظم بلبل کابلی(وفات1323ش) برادر آیت الله میر علی احمد حجت عالم معروف، یکی از شاعران و منقبت خوان های معروف کشور بود که هم شعرهایش در منقبت ها خوانده می شد و هم خود منقبت می خواند و هم این هنر زیبای دینی را تشویق و حمایت می کرد.[4] چند بیت از شعرهای مرحوم بلبل که در منقبت ها خوانده می شد را با هم زمزمه می کنیم:

شهر علوم مصطفوی را علی در است           داماد و ابن عمّ و وصی پیمبر است

غیر از رسول هاشمی و ذات ذوالجلال                   کس را وقوف نیست که او را چه مظهر است

من کیستم که مدحت ذات علی کنم؟           جایی که جبرئیل امینش ثناگر است

از خارجی مپرس ز اوصاف مرتضی            با ناصبی مگو که علی میر منبر است

گنجینهۀ محبّت او در دل نبی است             بر قول من گواه خداوند اکبر است[5]

 ص86


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 23:10  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

بلخاب جزیره دین و دانش-4

سابقه دین و دانش در بلخاب

از زمانی که اسلام در نواحی و توابع بلخ نفوذ کرد، این دین مبین را مردم بلخاب نیز پذیرفتند. سابقه اسلام در بلخاب به سابقه اسلام در افغانستان به ویژه به بلخ و نواحی شمال کشور چون جوزجان و سرپل و طالقان باز می گردد. و این خود به قرن اول هجری می رسد که از موضوع بحث ما خارج است.

سابقه مذهب تشیع نیز در بلخاب بسیار زیاد است. ما می دانیم که در نیمه دوم قرن اول اسلامی و به خصوص در قرن دوم، علویان و سادات و فرزندان امامان شیعه و نیز شیعیان آن ها از جانب حاکمان بنی امیه و سپس بنی عباس شدیدا مورد خشم و ستم قرار گرفته بودند. خراسان هم از مرکز حکومت دور بود و دست حاکمان به آن جا کمتر می رسید و هم مردم خراسان گرویده عدالت و پرهیزگاری علوی اهل بیت پیامبر بودند و از ظلم و ستم حکومت های اموی و عباسی دل خوشی نداشتند. به همین دلیل سادات علوی به طرف خراسان کوچ می کردند و در واقع از مظالم حکومت های ظالم به خراسان و مردم آن پناه می آوردند.

در آن زمان بلخ مرکز دوستداران خاندان پیامبر بود و بیشترین علویان مهاجر را در خود جذب می کرد._ چنان که هماکنون نیز مردم بلخ خاندان پیامبر خود را دوست دارند و در این دوستی افتخار هم می کنند_ علویان مهاجر نیز محبت و پیروی از علی و خاندان رسول خدا را تبلیغ و مردم را بر ضد حاکمان ستمگر بنی امیه و بنی عباس تحریک می کردند. به این ترتیب محبت خاندان پیامبر در دل کوه های سر به فلک کشیده بلخاب برای خود جایی باز کرد. گرچه در آن زمان مذهب تشیع و مذهب تسنن به صورت امروزی مرزبندی شده و از هم کاملا تفکیک شده نبود؛ بلکه شیعه به معنای محبت و دوستداری و پیروی از خاندان پیامبر در برابر حاکمیت ستمگران بنی امیه و بنی عباس بود. بدین معنا تمام مردم خراسان و بلخ خصوصا شیعه بودند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 0:11  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

بلخاب جزیره دین و دانش- 3

جغرافیای انسانی بلخاب

بلخاب در حدود هفتاد تا هفتاد و پنج هزار جمعیت دارد. مرکز اداری و اقتصادی و بازار بلخاب ترخوج نام دارد که در وسط دره موقعیت دارد و بزرگترین قریه بلخاب نیز می باشد. بلخاب از یک صد و سه قریه کوچک و بزرگ تشکیل شده است. بزرگترین قریه های بلخاب یکی تلّ عاشقان است در غربی ترین نقطه و دیگری پیرغوله است (بی غوله) در شرقی ترین نقطۀ دره. هرکدام از این دو قریه در حدود چهارصد تا پنجصد خانوار جمعیت دارد.

مردم بلخاب از لحاظ مذهبی همگی مسلمان و شیعه اثنا عشری هستند. از نظر قومی بیشتر مردم از سه تیره هزاره ها، سادات و تاجیک ها تشکیل شده اند. هزاره ها بیشتر در غرب دره سکونت دارند، تاجیک ها در مرکز و غرب دره، یعنی در قریه های ترخوج و دره مزار و زوک و بی غوله می باشند. سادات تقریبا در همه جای دره بلخاب ساکن می باشند. خصوصا در قریه های دره مزار در غرب و ترخوج در مرکز و قریه های میر سید مراد و سرپل (محل تولد علامه سید اسماعیل بلخی) و تل عاشقان در شرق پراکنده هستند.

زبان مردم بلخاب فارسی دری است. با دو گویش معمول در مناطق مرکزی و صفحات شمال. در قسمت های غربی دره که بیشتر هزاره ها ساکن هستند، گویش فارسی هزارگی رواج دارد اما در مرکز بلخاب یعنی ترخوج و نیمه غربی دره با گویش فارسی معمول در شمال افغانستان سخن گفته می شود.

چنان که پیشتر اشاره کردم بلخاب در حد فاصل صفحات شمال و هزارجات قرار دارد. به همین دلیل هم از لحاظ نژادی ترکیبی است از مردمان هردو منطقه، یعنی هزاره ها و تاجیک ها و هم از لحاظ زبانی و گویش فارسی دری، دارای ویژگی های زبانی هردو منطقه از کشور است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 5:45  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

بلخاب؛ جزیرۀ دین و دانش - 2

بلخاب؛ جزیرۀ دین و دانش - 2

 طبیعت بلخاب

 دامنه رشته کوه بابا از مناطق مرکزی به طرف شمال کشیده شده است و تا نزدیک بلخ ادامه می یابد. در فراز و نشیب های مختلف این رشته کوه سربه فلک کشیده، یک درۀ تاریخی و در عین حال طولانی وجود دارد. این دره از یکه و لنگ شروع می شود و تا خود بلخ و مزارشریف تداوم پیدا می کند. کسانی که از مسیر چشمه شفا به شولگر یا سنچارک سفر کرده باشند، متوجه شده اند که ولسوالی شولگر در یک درۀ کم عمق واقع شده است. در واقع شولگر و حدود چشمۀ شفا آخر دره ای است که از یکه و لنگ آغاز می شود و به مزارشریف پایان می یابد. طول این دره تقریبا 380 کیلومتر حدس زده می شود. عرض این دره، یک سان نیست، در جایی وسعت پیدا می کند و در جای دیگری تنگ می شود.

بلخاب قسمتی از این دره طولانی و تاریخی است و در حد وسط این دره قرار دارد و شاید عمیق ترین قسمت این دره، بلخاب باشد. پس بلخاب  دره عمیق و درازی است که از سر تا به پایش تقریبا شصت تا هفتاد کیلومتر درازا دارد. به اضافه این که دره های کوچک و بزرگ بسیاری هم در خود بلخاب وجود دارد.

دو طرف این دره، کوه های بلندی است که سر بر آسمان می سایند. در دل این کوه ها، زمین های زراعتی گسترده شده است. ییلاق ها و روستاهای بسیاری هم در لابلای این کوه ها و دره ها وجود دارد که مردمان آن ها به زراعت و دام پروری مشغول هستند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 23:11  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

بلخاب جزیره دین و دانش ( 1)

بلخاب؛ جزیرۀ دین و دانش

     سرزمین افغانستان به رغم مشکلات و نابسامانی های که در طی سه چهار دهه با آن ها دست به گریبان بوده است، سرزمینی است مردپرور و مردخیز و سرشار از خیر و برکت های فرهنگی و معنوی. هرنقطه ای از این سرزمین را که نام ببریم، یادها و نام های تاریخی و فرهنگی بسیاری را به یاد می آورد. ای کاش می شد در یک پروژه فرهنگی، پژوهشی تمام ولایات و ولسوالی ها و مناطق دور و نزدیک آن را معرفی می کردیم و در یک دایرۀ المعارف جامع در اختیار مردم کشور و جهانیان می گذاشتیم. اما به گفته مولانا جلال الدین محمد بلخی:

آب در یا را اگر نتوان کشید                هم به قدر تشنگی باید چشید

در این نوشته به معرفی ولسوالی بلخاب می پردازیم؛ به این دلیل که بلخاب هم دارای سابقه تاریخی بسیار است و هم شخصیت های برجسته مانند علامه سید اسماعیل بلخی از این نقطه برخاسته اند و هم از لحاظ آب و هوا و طبیعت یکی از مناطق کم نظیر در کشور ماست. در ضمن با این نوشته می خواهم از جهان گردان و هموطنان خود که در فصل تابستان فرصتی برای گردش به دست می آورند، برای بازدید و استفاده از آب و  هوا و طبیعت بکر بلخاب دعوت کنم. از طرفی به حکم این که خود در این ولسوالی زاده شده ام و با آن آشنا هستم، وظیفه خود می دانم که در باره این خطه مرد خیز و زرخیز اطلاعات لازم را در اختیار دوستداران وطن بگذارم و ادای دینی نیز شده باشد.

جغرافیای بلخاب

این منطقه به همین نام در معجم البلدان یاقوت حموی(وفات626ق) آمده است. یاقوت نوشته است: «بلخاب بر وزن خزعال، نام جایی و مکانی است.»[1] 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 22:59  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

وحدت ملی و موانع فرهنگی آن در افغانستان3

2- زبان

چنان که هیچ ملتی از یک نژاد و یک مذهب تشکیل نشده، ملتی را هم نمی توان سراغ کرد که دارای زبان و گو یش واحدی باشد. اما چند زبانی در یک کشور عامل تفرقه و دشمنی و سبب فروپاشی وحدت ملی نمی شود بلکه تنوع و رنگارنگی بیشتری به وجود می آورد. در کشور ما غیر از زبان های کوچک، دو زبان فراگیر فارسی دری و پشتو وجود دارد که مردم این کشور با آن ها تکلم می کنند. دو زبانی هرگز باعث تنش در میان فارسی زبان و پشتو زبان نمی شود. این دخالت های بیرون زبانی است که با انگیزه های اقتدارگرایانه موجب تنش در میان گویندگان دو زبان گردیده است.

همه می دانند که زبان فارسی در افغانستان یا آریانا و خراسان قدیم از جایگاه ویژه ای برخوردار است. افغانستان با زبان و فرهنگ فارسی در دنیا شناخته می شود. فرهنگ و ادب فارسی از این سرزمین برخاسته و گهواره مفاخر فرهنگی و ادبی و تمدن فارسی خراسان یا افغانستان کنونی می باشد. اما زبان پشتو، زبان یک قوم مهم در کشور ماست که طی قرن ها، حاکمیت سیاسی را به طورسنتی در اختیار داشته است. حاکمان پشتو زبان از موقعیت سیاسی خود سوء استفاده کرده، زبان پشتو را وسیله تداوم حاکمیت خانوادگی و انحصاری خود قرار داده اند. به همین دلیل نیز از، زبان به مثابه ابزار اختلاف و دشمنی در بین مردم کشور استفاده کرده اند.

3-تجزیه طلبی های فرهنگی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 5:58  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

وحدت ملی و موانع فرهنگی آن در افغانستان 2

وحدت ملی و موانع فرهنگی آن در افغانستان

                       (قسمت دوم)

 موانع فرهنگی وحدت ملّی           

1- مذهب

در کشور ما تقریبا همه ی مردم مسلمان هستند. دو مذهب حنفی و جعفری به ترتیب بیشترین پیروان را در افغانستان دارند. مذاهب دیگری چون اسماعیلیه، مالکی، شافعی،حنبلی ممکن است پیروان کم شماری داشته باشند که خود جزء یکی از دو مذهب اصلی تسنن و تشیع به حساب می آیند. اختلافات فرقه ای و نزاع های مذهبی با کارگردانی کشورهای استعماری، همان طوری که بر امت اسلامی در سرزمین های مختلف سایه ا فکنده بود در افغانستان نیز از دیرپاترین موانع وحدت و وفاق ملی بوده است. سران حاکم مستبد با تکیه بر یک مذهب و سوء استفاده از آن، مذاهب دیگر به ویژه مذهب جعفری را که دارای پیروان قابل توجهی هستند زیر فشار قرار می دادند. این مذهب تحت فشار در خفا به حیات نیمه جان خود ادامه می داد.

همین جا هم لازم است بگوییم که در روشن ساختن آتش کینه ها و دشمنی های مذهبی، مولوی ها و آخوند های کم سواد، متعصب و تنگ نظر، کم ظرفیّت و کوتاه بین بیش از مردم پیرو این دو مذهب دست داشتند و برای تأمین منافع مادی و وجاهت خود به این آتش هیزم می ریختند. در تاریخ کشور ما به خاطر همین تعصبات کور، خون های بسیاری ریخته شد، اموال فراوانی به تاراج رفت و آبروهای زیادی ریخت که نه با مذهب سنت سازگار است و نه با مذهب شیعه. دردمندانه باید گفت بسیاری از نزاع های ملی و کینه های بین مردم از مساجد و منابر برخاسته و باعث و بانی تفرقه های ملی، مراکز دینی و مذهبی بوده اند. از همین اختلافات نیز دست های پیدا و پنهان دشمنان اسلام نفوذ کرده، کیان کشور و مصالح علیای ملت را مورد تهدید و خطر قرار دادند و اصل دین را تضعیف کردند.

اگر گاهی عالمی دردمند و آگاه از تسنن یا تشیع پیدا می شد و فریاد وحدت طلبی سر می داد، چون با سیاست های تفرقه افگنانه ی رژیم های فاشیستی سازگارنبود، به بند کشیده می شد و یا در هیاهوی برخی ملانمایان جاهل عقب مانده مخدوش می گردید. چنان که علامه آگاه و مبارز سید اسماعیل بلخی حدود چهل سال پیش در قندهار و برای خاموش کردن آتش اختلاف شیعه و سنی فریادزد: « اگرباران ببارد در این کشور هم بر زمین شیعه می بارد و هم برزمین سنی و اگر خشک سالی شود هردو گشنه می مانند .» می دانیم که این منادی وحدت از طرف حکومت وقت و از جانب ارتجاع و متعصبان مذهبی شیعه و سنی مورد تهاجم، تکفیر، زندان و در نهایت مرگ قرار گرفت و فریاد وحدت طلبی او را خفه کردند.

نقش دین در ایجاد وحدت

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 6:20  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

وحدت ملي و موانع فرهنگي آن در افغانستان

وحدت ملّی  و  موانع  فرهنگی آن در ا فغانستان

(قسمت اول)

 پیش درآمد

ضرورت وحدت و یگانگی همه ی مردم افغانستان، از هرقوم و نژاد، با هر زبان ومذهب و منطقه برکسی پوشیده نیست. دیگرلازم نیست بگوییم که ما تاکنون به خاطر اختلافات قومی، زبانی، گروهی و...چه بدبختی هایی را از سرگذرانده ایم و چه مصیبت هایی را که برخود تحمیل کرده ایم. از این رخنه ای که خود در دیوار وحدت ملی ایجادکردیم، چه اندازه دست های خارجی و بیگانه به سوی ما دراز شد و به منافع ملی و سرمایه های کشوری ما ضربه های جبران ناپذیری زدند. تاکی با اختلافات خودمان به این وضعیت می خواهیم ادامه بدهیم؟ چقدر رنج و مصیبت؟ تا به کی آوارگی و در بدری؟ تاکی وکجاکینه وخصومت، جنگ وکشتار؟

افغانستان از نظرثروت های زیرزمینی مانند نفت و گاز، زغال سنگ، طلا، سنگ آهن، اورانیوم و سنگ های قیمتی و از نظردارایی های روی زمینی مانند دریاها ورود خانه ها، زمین های مساعد برای کشاورزی، آب و هوای مناسب و... اگر نتوانیم بگوییم از اولین کشورهای جهان است، باجرئت می توانیم بگوییم از کشورهای ثروتمند جهان محسوب  می گردد. بالاتر از این ها، این کشور مردمی دارد پرتلاش، مصمم، زحمت کش، بی توقع، صادق و بی ریا. چنین مردمی می تواند از دل سنگ صاف و بیابان های خشک تولید ثروت کند. نظیرآن را ما در کشورهای چین و ژاپان شاهد هستیم .

با وجود این امروزه کشور ما با هزارتأسف یکی از عقب مانده ترین کشورهای جهان است. و در ردیف فقیرترین کشورهای آفریقای قرارگرفته است. چرا ؟؟ این سؤال بزرگ پیش روی ما بی جواب مانده است. اگر ما بتوانیم جواب این سؤال را به درستی پیداکنیم، درواقع درد را پیدا کرده ایم و آن گاه باید به درمان و معالجه آن بپردازیم. مشکل اصلی ما آن است که در پیداکردن علت اصلی این بدبختی ها و فقر و بیچارگی مشکل داریم. به همین دلیل هم نمی توانیم دردمان را درمان کنیم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 15:45  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

پیام های انسانی نهضت حسینی

نترسیدن از مرگ                                                                                                                                           

 مرگ یا سنت غیر قابل تغییر

 مرگ یکی از واقعیت های انکار ناپذیر زندگی مادی است. هرزندگی با مرگ آمیخته شده است؛ تنها خداست که از زندگی بدون مرگ برخوردار است؛ زیرا که خدا جوهر هستی و عقل کل و اراده عالم است و آفریننده مرگ و زندگی و از مادی بودن بری است. جهان طبیعت نیز مانند جهان انسان در آغوش مرگ غنوده است. چه خود از این واقعیت خبر داشته باشد یا نه. بهار، تولد طبیعت، تابستان، کمال جوانی و پاییز، زمان پیری وسراشیبی و در نهایت فصل زمستان، پایان عمر و فصل مرگ او است. یک درخت، یک پرنده و یک گل و ... همگی همین وضعیت را داردند.

حیات برای ما انسان ها و نیز برای همۀ موجودات عالم _ از حیوانات و نباتات و جمادات و تمام هستی گسترده_ عاریتی و امانتی است. برای همین هم به طور موقت با ماست و پس از چندی از ما جدا می شود. اما حیات برای خداوند واقعی و اصیل است، یعنی زندگی اصیل از آن خداوند است. به همین دلیل هم همیشه ماندگار و پابرجاست.

«مرگ در حقیقت تباهی جسم و نفس، تصلّب شرایین و تجمّد عقل و کندی فکر است. پیری انسان بسته به پیری شرایین و جوانی او بسته به جوانی افکارش است.»[1]

مرگ یکی از سنت های غیر قابل تغییر این جهان است. سرانجام از راه می رسد؛ هیچ درمانی و راه حلی هم ندارد. این یک قانون قطعی است که هرکسی به دنیا آمد و زاده شد، روزی هم ناگزیر باید از این دنیا برود تا نوبت به آمدن دیگری برسد.

طبیعت چنان ساخته شده است که هرروز باید کاروان هایی بیاید و کاروان هایی برود. انگار که این جهان کاروان سرایی است. برای درک این مسأله، ساعتی دم در یک شفاخانه، با دقت و تأمل به مردمی که به شفاخانه وارد و خارج می شوند، نگاه کنید، آدم های با چهره های خندان و نوزاد و نورسیده ای در آغوش بیرون می آیند؛ یعنی که کاروانی از راه سفر رسیده و همین ساعت به روی این جهان چشم باز کرده است. از در دیگری این شفاخانه، آدم های دیگری، انسان دیگری را بر دوش دارند و به سوی گورستان می برند و این هم کاروانی است اما در حال رفتن. شب را در این کاروان سرا سپری کرده و حالا هم خارج می شود، می رود تا به سفر خود ادامه دهد و منزل های دیگری در انتظار اوست. مولانا جلال الدین محمد بلخی چه خوب این رفتن ها و آمدن های کاروان ها را توصیف کرده است:

کلّ یوم هو فی شأن بخوان                  مر ورا بی کار و بی فعلی مدان

کمترین کاریش هرروز آن بود              کو سه لشکر را روانه می کند

لشکری زاصلاب سوی امّهات              بهر آن تا در رحم روید نبات

لشکری زارحام سوی خاکدان              تا زنرّ و ماده پر گردد جهان

لشکری از خاک زان سوی اجل            تا ببیند هر کسی حسن عمل[2]

مرگ، مانند سبک نویسندگی حذف زواید و فضولات یک نوشته است. یک نوشته وقتی به کمال می رسد که نقد شده و زواید و اضافاتش پیرایش شده باشد. ما پیش از آن که بمیریم، زندگی و نشاط خود را عاشقانه به موجود تازه تری می دهیم. زندگی پیوسته خود را در میان مرگ، نو و تازه می سازد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 6:28  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

بیچار فرهنگ!

بیچاره فرهنگ!

( نگاهی گذرا به وضعیت فرهنگی کشور در سال ۱۳۸۷ )                                                                                                                     

     فرهنگ در تعریف عام و فراگیر خود تمام عرصه های بروز و ظهور استعداد و تلاش انسان ها را شامل می شود که ما فعلا کاری به آن نداریم. فرهنگ در معنای خاص خود بازهم بسیاری از میدان های ظهور استعداد و تکاپوی بشری را در بر می گیرد؛ در این تعریف همۀ تلاش های معنوی انسان ها فرهنگ نامیده می شود. مانند فعالیت های هنری و ادبی با همۀ ابعاد و قالب های متنوع و گسترده ای که دارد، فعالیت های دیداری و شنیداری و نوشتاری؛ از تلویزیون ها، رادیوها تا مطبوعات و صنعت نشر و چاپ و غیره.

در این نوشته می خواهیم نگاهی داشته باشیم به وضعیت فرهنگی کشور در سالی که پشت سر گذاشتیم. با توجه به گستردگی این میدان، نگاه ما کلی خواهد بود.

فرهنگ؛ گروگان سیاست

چند سال پیش با روشنفکر و سیاستمداری وابسته به یکی از گروه های چپ کشور مان بر سر سیاست و فرهنگ بحث مان شد؛ او با قاطعیت تمام می گفت: فرهنگ در برابر سیاست، اصالتی ندارد، بلکه فرهنگ تابع سیاست است. من با همان قاطعیت از فرهنگ دفاع می کردم و می گفتم: سیاست چیزی نیست که بتواند در برابر فرهنگ خود را نشان بدهد. به گفتۀ شاعر معروف سهراب سپهری: «و قطاری دیدم پر از سیاست و چه خالی می رفت.» سیاست چیزی است که باید فرهنگ آن را بسازد و جهت آن را تعیین کند.

امروز که به چالش فرهنگ و سیاست در کشور خودمان می اندیشم، به این نتیجه می رسم که گرچه در اندیشه و باور شاید اصالت با فرهنگ باشد اما تأمل در واقعیت های جامعه ما در طی چند سدۀ گذشته، ما را به این نتیجه تلخ می رساند که حق با آن سیاستمدار چپ است. نظر او برخاسته از واقعیت های زهرناکی است که در تاریخ معاصر سرزمین ما جریان داشته است.

با این که کشور ما در گذشتۀ نه چندان دور دارای فرهنگ اصیل و زاینده و بالنده ای بود؛ نمونه هایی از این فرهنگ در قالب آثار بزرگانی چون مولانا جلال الدین محمد بلخی، ناصرخسرو بلخی، سنایی غزنوی، امیرخسرو بلخی و دیگران برجای مانده است؛ اما از زمانی که پادشاهان ستم پیشه و گوسفند چران بی فرهنگ بر مقدرات این سرزمین حاکم شدند، فرهنگ ما از زایندگی باز ماند. فرهنگ تابع و پیرو سیاست های جاهلانه و تنگ نظرانۀ زمامداران بی فرهنگ گردید.

اگر به سه دهه تحولات اخیر نظر داشته باشیم، سیاست در کشور ما سرنوشت فرهنگ و اقتصاد را در اختیار گرفته است. اگر دقیق تر به عرصه های ظهور فرهنگ مانند مطبوعات و ادبیات و هنر نگاه کنیم، به راحتی به این قاعده کلی می رسیم که: عرصه فرهنگ بیش از آن که شاهد استعداد و توانایی فرهنگیان و روشنفکران و قلم بدستان باشد، جولانگاه تاخت و تاز سیاستمداران و ارباب قدرت و ثروت بوده است. سیاستمدارانی دارای پول و امکانات، پای خود را به عرصه فرهنگ دراز می کنند. انگار فیلی به خانه مورچگان پای گذاشته باشد؛ خرابه ای برجای می گذارند. از آن طرف صاحبان قلم و اندیشه که امکانات انتشار نشریه و کتاب و مرکز فرهنگی را ندارند، با دست بسته، به تماشای خراب شدن خانه خود می نشینند. دست کم از سی سال پیش تا کنون این وضعیت در کشور ما ادامه داشته است.

بدین گونه می توان گفت دست کم سه دهه است که فرهنگ و اقتصاد ما گروگان سیاست حاکم بر کشور ماست و فرهنگیان و اندیشه ورزان ما تابع و دنباله رو سیاست پیشگان هستند.

 سال خاکستری

بیاییم به سال گذشته و میدان های فرهنگی آن خیره شویم؛ از هنرسینما و نمایش چه بگوییم؟ از دومی که بهتر است سخنی نگوییم زیرا سال هاست که مرده و سرد شده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 16:9  توسط سيداسحاق شجاعي  |