تبليغاتX
سید اسحاق شجاعی

سید اسحاق شجاعی

فرهنگي ادبي

امام خمینی و مرزهای استعماری- 2

1- حجت الاسلام قرائتی در یکی از برنامه های «درس های از قرآن» خود در تلویزیون جمهوری اسلامی که پیرامون توحید بحث می کرد، از زبان یکی از علمای بزرگ حوزه نقل کرد:

«پیش از حوادث سال 1342روزی پیش آمد که بنده با حضرت آیت الله خمینی از قم تا تهران همسفر شدیم. در یک ماشین سواری نشستیم و هنوز از دروازه شهر قم خارج نشده بودیم که صحبت از حوزه های علمیه قم و نجف اشرف به میان آمد. به مناسبت صحبت پیش آمده، من گفتم: خوب است که رژیم بعث عراق به طلبه های ایران و حوزه قم ویزای عراق را نمی دهد. امام با تعجب پرسید: خوبی این کار بعثی ها در کجاست؟ من در جواب گفتم: اگر به طلبه های این جا ویزا بدهند، بیشتر طلبه های فاضل و با سواد از حوزه قم به حوزه نجف کوچ می کنند. امام گفت: این کار از نظر شما اشکالی دارد؟ من در جواب گفتم: خوب حوزه نجف رونق می گیرد و حوزه ما در قم از رونق و شکوه می افتد. این را که گفتم، رنگ امام تغییر کرد و با تعجب و تأسف به من خیره شد و بسیار محکم و قاطع گفت: فلانی این سخن شما متأسفانه با توحید سازگار نیست. از این سخن شما بوی شرک می آید.

این صحبت وقتی پیش آمد که ما تازه از شهر قم خارج شده بودیم. از همان جا امام رشته کلام را در اختیار گرفت و سه چهار ساعت تا تهران در باره توحید و انواع آن و نتایج آن بحث کرد. خلاصه سخن امام این بود که انسان موحد وابسته به آب و خاک نیست و در سرزمین خاصی اسیر نمی شود. برای او قم و نجف، ایران وعراق و دیگر سرزمین های اسلامی هیچ فرقی ندارد.»

2- حجت الاسلام نقویان یکی از گویندگان فهیم و آگاه ایرانی که گاهی در تلویزیون جمهوری اسلامی ایران پیرامون مسائل مختلف اسلامی صحبت می کند، در یکی از صحبت های خود به مناسبتی گفت:

«در زمانی که امام خمینی در نجف بود و هنوز از انقلاب اسلامی در ایران خبری نبود اما امام با امیدواری عجییبی فعالیت می کرد، اعلامیه و پیام به مردم ایران می فرستاد و آن ها را بر ضد رژیم شاه تحریک می کرد. روزی یکی از فضلا و از اطرافیان امام به ایشان گفت: حضرت آقا مگر اسلام مرز دارد که شما در نجف و عراق زندگی می کنید اما همۀ فعالیت های تان به ایران اختصاص دارد، مگر رژیم بعث عراق رژیم ضد اسلامی و مستبد نیست که مسلمانان و علمای این جا را اسیر و زندانی می کند و یا به شهادت می رساند. شما چرا با این رژیم مبارزه نمی کنید؟ مگر اسلام مرز دارد که شما تنها به ایران توجه دارید؟

امام خمینی در جواب آن شخص فرمودند: «خیر، اسلام مرز ندارد. این که من برای ایران و مردم ایران تلاش می کنم برای این است که مردم ایران به حرف من گوش می دهند و سخن مرا می پذیرند. اگر من احساس کنم که مردم عراق حرف مرا گوش می کنند و به آن ترتیب اثر می دهند من برای این مردم نیز مبارزه می کنم.من برای این مردم نیز احساس مسؤولیت می کنم.»

«فاعتبروا یا اولی الابصار.» 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 18:18  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

امام خمینی و مرزهای استعماری- 1

(به مناسبت فرا رسیدن ماه بهمن و پیروزی انقلاب اسلامی در ایران)                                                                                                      

این مقاله به صورت کامل در هفته نامه انصاف، شماره 110 ، شنبه 2جوزای 1388 در شهر کابل چاپ شده است اما نمی دانم به چه دلیل مدیرمسوول و یا سردبیر محترم نشریه، آن را به نام کسی دیگری به چاپ سپرده اند. در آن نشریه بر پیشانی این مقاله به عنوان نویسنده سیداسدالله ساعی چسپانده شده است.

در این که یکی از علت های اصلی مشکلات و گرفتاری های مسلمانان تفرقه و جدای آن ها از هم می باشد کسی شک ندارد و هر انسان بیداری آن را با دل و جان حس می کند. عوامل تفرقه هم یکی و دوتا نیست. عوامل مختلفی باعث شده است که مسلمانان تکه و پاره شوند و کشورهای قدرتمند، هر تکه ای از آن ها را در یک گوشه تحت فشار و استعمار و استحمار خود قرار دهند. تفاوت های طبیعی رنگ، پوست، نژاد، منطقه، زبان، اعتقادات و ... همه بهانه های برای اختلاف شده است.

با این که مشترکات مسلمانان آن قدر زیاد است که اختلافات شان در برابر آن ها به حساب نمی آید اما با کمال تأسف مسلمانان با تحریک دشمنان جهانی اسلام و جمود و تحجر گروهی جاهل و تنگ نظر و متعصب در داخل مسلمانان، بر اختلافات، بیشتر پای می فشارند تا بر آن همه عوامل یگانگی. نتیجۀ اختلاف مسلمانان و کشمکش های مذهبی و فرقه ای و ملی آنان را می توانیم در فاجعه فلسطین و عراق و افغانستان و... شاهد باشیم.

در نوشته گذشته از همین قلم با عنوان «مبانی قرآنی وحدت اسلامی» بر ضرورت وحدت مسلمانان از دیدگاه قرآن استدلال کردیم و ضررهای اختلاف و فوائد فراوان وحدت اسلامی را برشمردیم. در این نوشته می خواهیم روی یکی از عوامل اختلاف مسلمانان درنگ بیشتری داشته باشیم و نظر یکی از عالمان و صاحب نظران مطرح جهان اسلام را در باره آن بیاوریم.

چنان که اشاره کردیم اختلافات مسلمانان انگیزه های گوناگونی دارد؛ یکی از این انگیزه ها اسیر شدن آنان است در درون مرزهای که استعمار به ویژه استعمار پیر انگلیس در قرن هجده و نوزده میلادی در میان آنان ایجاد کرده است.

می دانیم که در قرن هجده کشورهای استعمار گر اروپای برای سلطه بر سرزمین های آسیای و آفریقای با کشور قدرتمند اسلامی با مرکزیت امپراطوری عثمانی رو به رو بودند. مجموعه اروپا سال هایی زیادی با عثمانی که خود نماد قدرت اسلام بود جنگیدند اما در برابر امپراطوری پهناور اسلامی کاری از پیش نبردند و در جبهه های گوناگون شکست خوردند. بخشی از سرزمین های اروپا زیر سلطه و در تصرف عثمانی درآمد.

سرانجام اروپای استعمارگر نقشۀ جدیدی برای از هم پاشاندن این کشور بزرگ و قدرتمند کشید؛ گرایشات قومی، منطقه ای و نژادی را دامن زد. این بار نقشه آن ها گرفت و کشور بزرگ اسلامی را تکه و پاره کردند. عرب ها با حمایت انگلیس پرچم عربیت برداشتند و سرزمین های عربی را از بخش های دیگر کشور اسلامی جدا کردند. ترک ها به دنبال پان ترکیسم رفتند و شمال آفریقا بر اساس رنگ و پوست دور خود مرز کشیدند و به همین صورت دیگران.

 ناگهان یک کشور بزرگ اسلامی که نامش پشت همۀ اروپا را می لرزاند، به پانزده بیست کشور یک وجبی تقسیم شد که هرکدام برای حفظ خود از همسایه ها و کشورهای استعماری اروپا به زیر چپن یکی از همان کشورهای اروپای مخفی می شدند. بعدها همین انگلیس ایران و افغانستان را دو پاره کرد. کمی بعد تر شبه قاره هندوستان را به سه پاره تقسیم کرد. و در بین این کشورها مناطق اختلافی نیز برجای گذاشت که همیشه با هم در گیر باشند و هرگز به قدرت و توان نرسند و به اسقلال و آزادی دست نیابند.

در زمان کنونی یکی از موانع اصلی و بزرگ اتحاد اسلامی همین مرزهای ساخته دست استعمار و انگلیس است. این مرزها امکانات و ظرفیت های مسلمانان را شدیدا تحت تأثیر خود قرار داده است و به عنوان زنجیرهای نفوذ ناپذیر، نیروهای اسلامی را به اسارت گرفته است. مسلمانان اکنون در جزیره های جدای از هم زندگی می کنند و دیوار های ضخیم و سنگی آن ها را از هم دور کرده است. با تأسف خود آنان نیز از یاد برده اند که این مرزها را که برای آن ها کشیده است و از این کار چه هدفی داشته است. گاهی برخی از مسلمانان برخی از کشورهای اسلامی بیش از خدا و دین خود  به این مرزها پایبندی نشان می دهند.  

حالا خود آنان این مرزها را بیش از کشورهای استعماری محکم چسپیده اند. ای کاش مسلمانان چشمان خود را باز می کردند و به کشور های استعماری اروپایی نگاه می کردند که چگونه مرزها و دیگر موانع وحدت خود را یکی پس از دیگری برمی دارند. اکنون بیست و هفت کشور اروپایی به یک کشور متحد و قدرتمند تبدیل شده اند.

از نظر اسلام این مرزها هیچ اعتباری ندارد که هیچ بلکه بدعتی است که دشمنان اسلام بر مسلمانان تحمیل کرده اند. ما به یاری خدا در فرصت دیگری این بحث را از نظر قرآن و دیگر منابع معتبر اسلامی بررسی خواهیم کرد. در این مقاله دو اظهار نظر از حضرت امام خمینی می آوریم. امام خمینی مسلمان دانشمند و بینشمند و فرهیخته ای بود که هم درد جهان اسلام روی دلش سنگینی می کرد و هم برای درمان این دردها می اندیشید و با نهضت عظیم خود جان تازه ای به مسلمانان جهان داد. او در طول نهضت پیروزمند خود هم در عمل نشان داد که این مرزها را به رسمیت نمی شناسد و هم در سخنان و بیانات خود بارها بر بی اعتباری این مرزهای ساخته استعمار تأکید کرده است. بررسی هرکدام از آن ها فرصت بیشتری می طلبد اما در این فرصت به دو موردی می پردازم که جدیدا از تلویزیون جمهوری اسلامی ایران شنیده ام.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 21:17  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

غروبِ آفتابی تافته بر جهان

                                                     

 26 آذرماه برابر است با درگذشت شاعر و عارف اندیشمند جهانی مولانا جلال الدین محمد بلخی. این مناسبت را بهانه کرده سخنی درباره او و اندیشه ها و پیام هایش به میان آورده ایم. چه این که سخن گفتن از مولانا، سخن فرودین را فرازین می کند. اندیشه ها را به اوج می برد و پیام ها را انسانی و معنوی می سازد. یادآور می شوم که این نوشته به بهانه خاموشی جسم او نگاشته شده است؛ از سرگذشت زندگی او در جای دیگری سخن گفته ایم.[1]  

 مولانا جلال الدین محمد بلخی در ششم ربیع الاول سال 604 ه.ق. در شهر تاریخی و باستانی بلخ چشم به جهان گشود. یازده یا سیزده ساله بود که همراه با پدر و خانواده اش تن به مهاجرت و آوارگی داد و شهر و دیار خود را به قصد سرزمین امن تری ترک کرد. این خانواده پس از گشت و گذار بسیار در سال626 ه.ق. در شهر قونیه مرکز حکومت سلجوقیان آسیای صغیر آرام گرفتند.

مولانا در قونیه، سال هایی بسیاری درس خواند، درس داد، پیشوایی مذهبی مردم را به عهده گرفت، فتوی صادر و به مشکلات مذهبی مردم رسیدگی کرد. در سال های پایانی عمر خود عاشق شد؛ عاشق شمس تبریزی در ظاهر اما درواقع عاشق یگانۀ بی مانند هستی. و بعد آثار خودش را آفرید؛ دیوان غزلیات، مثنوی معنوی و دیگران. آثاری بی بدیلی که پس از گذشت هفت قرن از عمر آن ها هنوز داروی بسیاری از دردها و افسردگی های معنوی انسان می باشد. انسان مدرن و پسامدرن، با دلزدگی از پیشرفت های مادی و خستگی از زندگی ماشینی، مولانا و آثار او را داروی روح و روان خود تشخیص داده است.

اما آدمی را گریزی از مرگ نیست؛ _ هرکه می خواهد باشد _ چه این که گفته اند در درون هر زندگی، مرگ آرمیده است. زندگی بدون مرگ آفریده نشده است؛ مرگ همراه و هم زمان با زندگی به وجود می آید؛ همراه با او رشد می کند، با او در می افتد و سرانجام مرگ، بر زندگی فایق می آید، او را به زمین می زند و به عمرش پایان می دهد. 

با این که مولانا عمر زیادی نکرده بود اما رنج و درد بسیاری کشیده بود؛ آوارگی و بیش از شانزده سال بی ثباتی و گردش در شهرهای مختلف، رنج های فروان عشق؛ هم در وصل آن و در فصل و جدایی از شمس و نیز پدید آوردن آثاری بی مانند در کمیت و کیفیت، غبار پیری و بیماری برچهرۀ زرد و تکیده و نزار مولانا نشانده بود. انگار آن عاشق دلسوخته شصت و هشت سال زندگی را برای رسیدن به چنین روزی تحمل کرده بود. او حالا در آستانۀ دوست قرار داشت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 21:28  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

مرحبا ای بلخی بامی همره باد صبا-3

مرحبا اي بلخ بامي همره باد صبا

 (قسمت سوم و پایانی)

                                                                                    

بلخ؛ سربلندی یا شرمندگی؟!

 دیدن بلخ؛ بلخ بهین، بلخ بامی، بلخ حسنا و بلخ بزرگ خود توفیقی بود که در این سفر برایم دست داد. از جناب صفایی هم سپاس گزارم که زمینه و وسیله این دیدار را فراهم کرد. پس از دیدن این شهر، این اندیشه بر من فائق آمد که آیا امروز بلخ سبب آبروی ماست یا سبب ذلت و بیچارگی ما؟ ما باید به داشتن شهری چون بلخ افتخار بکنیم یا از داشتن آن شرمنده باشیم؟ دیگر با سربلندی نام خود را بلخی بگذاریم یا از بلخی بودن خود بیزار و روی گردان باشیم؟ آیا بلخ را در مطبوعات و رسانه ها مطرح کنیم یا دیگر سخنی از بلخ نگوییم و بگذاریم که این شهر فراموش شود؟

شاید تا همین جا هم خواننده این سطور، صاحب این قلم را لعنت و نفرین کرده باشد که به گفتۀ مولانا بلخی:

 این چه ژاژ است و چه کفرست و فشار        پنبۀ اندر دهان خود فشار

این چه ژاژ است و چه هرزه ای فلان!           من حقیقت یافتم چه بود نشان

اما اگر اندکی صبر داشته باشید، خواهم گفت که چرا مطلب را بدین گونه عنوان کردم. وقتی که از بارگاه خواجه ابونصر پارسا، آرامگاه جوانمرد قصاب، مزار رابعه بلخی، مسجد و خانقاه سلطان العلما، مسجد نه گنبد و ... دیدن کردم، تنها به یاری معلومات تاریخی خود و ارتباط دادن آن معلومات با خرابه های موجود در بلخ، باور کردم که این جا زمانی شهر مهم علمی و فرهنگی و سیاسی بوده است. دیدن بلخ، چیزی بر معلومات من نیفزود که بماند، بلکه کاخی که از بلخ در ذهن خود داشتم نیز فروریخت و شد مانند قانقاه سلطان العلما؛ تلّی از خاک. برای لحظه اى هم که شده واژه خانقاه را فراموش کنید. خانقاهی نبود. بنایی بود ویران شده و پر از زباله که دیگر نه سقفی داشت و نه دری و نه دیواری. با خود گفتم چرا به این جا آمده ام؟ دیدن این خرابه ها که نه شناسنامه ای دارد و نه معلوماتی برای بیننده می دهد چه فائده ای دارد؟ واقعا این همان بلخی است که زمانی امّ البلاد جهان اسلام بوده است و آوازه دانشمندانش گوش جهانیان را پر کرده است؟ آیا واقعا ابوعلی سینا بلخی و مولانا جلال الدین محمدبلخی از همین شهر برخاسته اند؟!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 21:48  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

جشن مهرگان در مزارشریف

 

بزرگداشت از جشن باستانی مهرگان و اهدای جایزه های ادبی خانه داستان بلخ

                                                            2۰   میزان 1388 – مزار شریف

                                                                              (سید علی موسوی)

 كارت دعوت به دستم نرسيده بود. ولي شفيق نامدار، امين محمدي و تقي واحدي هر كدام جداگانه تليفن زده‌اند و به نوبه خود دعوتم كرده‌بودند تا دوشنبه شب بيستم ميزان (مهر) شبي را با داستان سر كنيم و داستاني از مهرگان امسال را با دوستان  سر كنيم.

هر سه دوست گفته‌ بودند برنامه ساعت پنج عصر در فضاي سبز صحن هتل كفايت برگزار خواهد شد و من كمي با تاخيري ناخواسته از آغاز برنامه بازماندم. و فقط به انتهاي سخنراني آقاي «صالح محمد گردش» نويسنده و پژوهشگر در مورد جشن مهرگان، چگونگي به وجود آمدن آن و نحوه‌ي برگذاري آن طي سال‌هاي متمادي، رسيدم. خوشبختانه وي اولين سخنران جلسه بود و برنامه تازه شروع شده بود.

حس كنجكاوي‌ام مرا وامي‌داشت تا به هر سو بنگرم از فضاي زيباي باغ و ميزهاي چيده شده بر روي فرشي طبيعي از چمن تا مهماناني از هر دسته، بيشتر فرهنگي و آشنا.

چند ميز به صورت طولي چيده شده بودند تا در دو طرف خود مهمانان عزيزي را بنشاند كه هر كدام وزنه‌اي هستند بر فرهنگ، ادبيات و هنر زبان فارسي، به خصوص در افغانستان و اهالي بلخ. اين‌ها آمده بودند تا امشب همزمان هم مهرگان را گرامي بدارند و هم بستايند جواناني را كه در در آزمون داستان‌نويسي خانه‌ي داستان بلخ اشتراك نموده بودند و مقامي آورده بودند. مسابقه‌اي كه با همكاري مالي خانم مریم محبوب و اقای بابا کوهی دونویسنده ی کشور مقیم کانادا براي بار دوم برگزار مي‌شد. و طي آن نويسندگان جوان دري زبان به رقابت مي‌پردازند.

اجراي برنامه بر عهده شفیق  نامدار بود. او براي صحبت‌ نامي را صدا زد كه بر حسب اقبال خوب ما اين ايام را در مزار شريف به سر مي‌برد. «سيد اسحاق شجاعي» نويسنده پيشگام و پژوهشگر در زمينه داستان براي ما از ادبيات داستاني و داستان افغانستان گفت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 20:12  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

مرحبا ای بلخ بامی همره باد صبا- 2

      گام نهادن در بوستان و پارك كهن بلخ، هر بيننده اي را در فضاي باستاني و تاريخي قرار مي دهد. بلخ است و داراي اوصاف بي چون و چرا و كدام دانشمند مورخ و عالم آگاه است كه در برابر عظمت اين شهر بزرگ سرتعظيم فرود نياورد.

قلم ناتواني چون قلم من، توان توصيف شرافت و قدامت و عظمت تاريخي بلخ را ندارد. بهتر است در اين بخش از نوشته به توصيف كوتاهي بلخ از زبان صاحب نظران و مورخان و جغرافيانويسان معتبر بپردازيم.

بلخ؛ زادگاه و محل نشو و نمای مولانا، شهری است که در تاریخ معروف و شناخته شده است. بلخ بامی، بلخ نوشاد، بلخ درخشان، بلخ الحسنا، امّ البلاد، قبة الاسلام، دار الفقاهه و دار الاجتهاد برخی از نام های بلخ است. ابوذر غفاری(م32 ق) صحابی ارجمند، از مهتر عالم روایت می کند که در روز قیامت، جبرئیل دو شهر و مردم آن ها را بر پَر مبارک خویش بر می دارد تا آن ها را به بیت المقدس برساند؛ یکی شهری است در مغرب که طرابلس نام دارد و دیگری در مشرق که شهر بلخ است. مردم آن دو شهر از هول و فزع قیامت رسته باشند.[1]


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 20:22  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

مرحبا ای بلخ بامی همره باد صبا-1

                                                                     

  مدتی این مثنوی تأخیر شد            مهلتی بایست تا خون شیر شد

تا نزاید بختِ تو فرزندِ نو              خون نگردد شیرِ شیرین، خوش شنو

چون ضیاء الحق حسام الدین عنان    باز گردانید ز اوجِ آسمان

چون به معراجِ حقایق رفته بود        بی بهارش غنچه ها ناگفته بود

چون ز دریا، سوی ساحل بازگشت   چنگِ شعری مثنوی آغاز گشت     (مثنوی،2/1-5)

دوستان فرهیخته و نکته سنج ما که این وبلاک را پیگیری می کنند، می پرسند و گلایه می کنند که چرا مدتی است بنده وبلاک را به امان خدا رها کرده و به روز نمی کنم. درست است؛ نزدیک به سه ماه است که نتوانستم مطلب جدیدی در این صفحه بگذارم، دلیل آن سفری بود که به وطن برایم پیش آمد و جای همۀ شما خالی به قول محمدحسین جعفریان در ولایت جنرال ها چکر زدم. از غرب کشور وارد و پس از سیر و سیاحت کوتاه در پایتخت، به خطه شمال رفتم و از مزارشریف تا شبرغان و سرپل و سانچارک و بلخاب گردش کردم. اگر خواست خدا باشد روزی، چیزی از آن همه خوردن ها و دیدن ها و گشتن ها برای شما خواننده علاقه مند در این وبلاک نیز گزارش خواهم کرد. اما فعلا گزارش دیدار از شهر تاریخی و باستانی بلخ را برای شما تحفه آورده ام  که امیدوارم مورد پسندتان قرار بگیرد. این گزارش در هفته نامه عصرنو مربوط به کانون فرهنگی عصرنو در مزارشریف نیز به چاپ رسیده است. لطفا بخوانید.

عصر روز دوشنبه سيزدهم ماه ميزان است. در يك هواي مي خوش و دل انگيز پاييزي، عليخان، جوان خوش اخلاق و خوش سليقه اسپ خوش ركاب آهنين خود را که صرف نام دارد، زين مي كند و آماده حركت مي شود. بيرون از حويلي دفتر نشريه عصر نو، ركاب اسپ خود را مي گيرد؛ سوار مي شويم؛ آقا صاحب سيدحسن صفايي، سيدحسين ميرزايي، احمد حيدري، خليفه محمد و  نگارنده سيد اسحاق شجاعي با اشتياق تمام پا در ركاب مي كنيم.

حالا اين عليخان است كه به سوي بلخ مي راند؛ مي رويم تا بلخ را ببينيم؛ البته نه بلخ كنوني را كه چند سال پيش تر از اين ديده ام  و اي كاش نمي ديدم؛ ويرانه اي كه بر گذشته سراسر افتخار آميز يك تمدن دهن كحي مي كند و ادعاهاي تاريخي و عظمت هاي باستاني ما را به نيشخند مي گيرد.

درست است مي خواهيم تن به يك سفر تاريخي بدهيم و با ياري معلومات تاريخي و تخيلات اديبانه خود با مولاناي بلخ و پارسا مردي خفته در خاك بلخ  همراه شده زمان و زمانه خود را پشت سر بگذاريم. مي خواهيم ببينيم خانه سلطان العلما بهاء الدين ولد و خانقاه مولانا جلال الدين محمد بلخي بزرگترين عارف و شاعر انديشمند در كجاست و چه بر سر آن همه شكوه و فرّ تاريخي و باستاني آمده است.

ديگر اين عليخان است كه در سرك هاي پر ازدحام مزارشريف چون قومنداني قدرتمندي جولان مي دهد و كو بچه كه سر دست او را بگيرد؟

كم كم از ازدحام شهر جدا مي شويم؛ من به مولانا مي انديشم؛ مولانايي كه تن به غربت غربيه داد و عطاي وطن و وطن داران خود را بر لقاي شان بخشيد. از خودم مي پرسم مولانا اگر در بلخ مي ماند، آيا همان مولاناي با فرّ و شكوهي مي شد كه ما امروزه در جهان داريم و بر داشتن آن جهانيان بر خود مي بالند و ما بيشتر از ديگر جهانيان؟

خواسته نا خواسته اولين ابيات مثنوي معنوي بر زبانم جاري مي شود:

بشنو اين ني چون شكايت مي كند

از جدايي ها حكايت مي كند

كز نيستان تا مرا ببريده اند

از نفيرم مرد و زن ناليده اند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 19:59  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

نردبان آفتاب(نقد و نظر)

نردبان آفتاب

 (نقد و نظری دربارۀ مجموعه نردبان آفتاب)

به قلم دکتر محمدرضا راشد محصل/ استاد دانشگاه فردوسی مشهد

    

نردبان آفتاب (بازنویسی داستان های مثنوی معنوی)، جلد دوم

بنیاد پژوهش های اسلامی، مشهد، چاپ اول، 1387ش

 علاقه ی مردم به شنیدن قصه و شرکت در نقل و قصه پردازی مسأله ای نیست که نیازمند تعلیم و تبلیغ باشد. قصه همنشین و خوش نشینی است که همیشه زیباست و همیشه طراوت و تازگی خود را حفظ می کند. بسیاری از افسانه ها پاسخگوی نیازهای عاطفی و اجتماعی ماست و اشتیاق ما به شنیدن آن ها به راستی برای پرکردن خلأ عاطفی یا برآوردن نیاز اجتماعی است. از این رو می توان گفت که بخش عمده ای از هویت قومی ما به همین داستان ها بر می گردد.

شاید بتوان ادعا کرد که قصه پردازی عمری به درازای عمر انسان دارد و حاصل پدیده های جالب و شگفت زندگی است. نردبان آفتاب آقای سیداسحاق شجاعی بلخی از نمونه هایی است که علاوه بر عنوان جالب و مناسبی که دارد، نویسنده ی آن برای بازنویسی به سراغ پرمعنی ترین و آشنا ترین متن ها رفته و دومین جلد بازنویسی داستان های مثنوی را در 300 صفحه تنظیم کرده است که بیست و هفت داستان کوتاه و بلند را شامل است. کتاب سپاسی است به پیشگاه بزرگمرد عرفان و معنویت مولانا جلال الدین محمد بلخی که نویسنده افتخار هم شهری بودن او را دارد.

نویسنده مانند همۀ علاقه مندان به مسایل اجتماعی در مقدمه از عدم رویکرد جوانان به آثار گرانقدر بزرگانی چون مولوی و نیز کم کاری پژوهشگران، در شناساندن این مرد بزرگ عرفان نالیده و دلیل رویکرد غربیان را به این آثار، دور افتادن آن ها از معنویت و دین دانسته است اما معتقد است که آن ها در برخی موارد به تحریف معانی والای عرفانی به مذاق خویش پرداخته اند.

نویسنده به این دلیل که در جلد اول فشرده ای از زندگی مولوی را نقل کرده، در این جلد اظهار ارادت خود را با نقل گزیده هایی از دیدگاه های دانشمندان مولوی شناس نشان می دهد و کتاب خود را با آن ها زینت داده است؛ از این جمله نظرات جلال الدین آشتیانی، علامه محمدتقی جعفری، نورالدین عبدالرحمان جامی، دکتر عبدالحسین زرین کوب، دکتر محمد استعلامی، آن ماری شمیل، گولپبینارلی، نیکلسون، استادخلیل الله خلیلی، علامه سیداسماعیل بلخی و ... به نثر و نظم است.

نثر کتاب از نوع شبیه به محاوره و ساده است. ترکیب واژگان و ساختار جمله ها روش نثر اندیشه وران افغانی را دارد که نویسنده را هم شوق به تحصیل و دل افسردگی ها بدین سو کشانده است اما از یاد «بلخ گزین» و شیوه سخن پردازی ملی دور نمی دارد. با این که کتاب ویراستۀ دکتر محمدجواد مهدوی استاد دانشگاه است و طبعا ویراستار نثر کتاب را به نثر معیار در ایران نزدیک کرده است با وجود این ویژگی های نثر نویسندگان افغانی را می توان در آن یافت و این خود می تواند ارزش مضاعفی به کتاب بدهد؛ چه این که خواننده با نثر دیگری از زبان فارسی که در آن طرف مرزهای ما معمول است آشنا می شود. در داستان مارگیر، آن جا که گزارش زخم خوردن مارگیر را می دهد چنین می نگارد: «آخر او معرکه گیر بود، تازه این مردم را دورش جمع کرده بود و می خواست مارش را نشان بدهد اما مار امانش نداد، نیش زد و کشت. خودت می بینی که بی جان افتاده است. (نردبان آفتاب،1387، 60)

در صورت منظوم داستان ها که در پایان هر داستان گزیده آمده است، کلمه هایی که دریافت مفهوم آن ها برای جوانان مشکل بوده معنی شده است. گزینش داستان ها حساب شده است؛ گاه داستان های ساده و کوتاه و گاه داستان های متوسط و نسبتا طولانی ، اما در هرحال کوشش نویسنده این است که بازنویسی داستان ساده و قابل دریافت باشد. از این روگاه جمله هایی جاذبه بخش و آسان می افزاید. مثلا در داستان معروف موسی و شبان، وقتی به حضرت موسی(ع) وحی می رسد که چرا شبان ساده دل و بنده خاص ما را از ما جدا کردی، سخن نویسنده چنین است: «موسی به دنبال چوپان دوید، می خواست ببیند که چوپان در چه حال است و چه می کند؟ از آن چه دید، حیرت کرد! چوپان دیوانه وار به هرطرف می دوید، مشت مشت خاک بر می داشت و به سر و صورت خود می پاشید، اشک می ریخت و زار می زد...» (همان، 192)

نویسنده دقیق است، چنان که جزئیات دستورهای فقهی را هم از یاد نمی برد. در داستان خرصوفی، وقتی از ورود او به خانقاه سخن می گوید می نویسد: «حلقه در را به چنگ گرفت، لب های خشکیده و ترک برداشته اش را به در چوبی چسباند و بوسید. بعد پای راستش را به داخل حیاط خانقاه گذاشت و بسم الله گفت. ... »(همان، 73)

در جای جای از جاذبه بخشی تمثیلی فراموش نمی کند. چنان که در سیاست باغبان و ورود سید، صوفی و شیخ ترفندهای باغبان را که در کمال ملاحظه کاری طرح شده و کارساز است با اشاره به جزئیات شرح می کند تا اثر بخش باشد. ابتدا باغبان هشیار به سید و شیخ می گوید: «شما دو بزرگوار که احترام تان بر همه واجب است چرا با او رفیق شده اید؟ مگر آدم قحط بود؟ شیخ به سید نگاه کرد و به باغبان گفت: ما را با او چندان نسبتی نیست. ... » (همان، پیشین، 220)

سپس در میان راه سیلی آبداری به صوفی زد که کدام پیر و مرشد به تو درس دزدی داده؟ بایزید؟ عطار یا سنایی؟ آن گاه ریش صوفی را کشید و چند سیلی دیگر هم به او زد ... پس او را کشان کشان تا در باغ آورد و چند لگد هم حواله پشت و پهلوی او کرد و او را از باغ بیرون انداخت. (همان، 221)

اما در پاسخ شیخ که پرسید: صوفی را چه کردی ای مرد مؤمن؟ می گوید:

- هیچ، قدری انگور برایش دادم که برای دوستانش در خانقاه ببرد و از باغ بیرونش کردم.

شیخ خندید:

- خوب بهتر، محروم که نرفته است. ... (همان، پیشین، 221)

نویسنده همۀ جوانب سخن را رعایت کرده تا بازنویسی داستان ها علاوه بر مناسبت های سنی، از جهات دیگر هم برای دریافت جوانان و بزرگسالان مشکلی نداشته باشد. هرجا که تلمیحی ولو کنایه آمیز در شعر مثنوی معنوی بوده توضیح داده است. مثلا:

حق همی گوید که ای مغرور کور

نه ز نامم پاره پاره گشت طور

از من ار کوه اُحُد و اقف بدی

چشمه چشمه از جبل خود آمدی

که اشاره می کند و مربوط به سوره اعراف، آیه 143 است که خداوند در طور تجسم می کند و موسی در آن جلوه گری بیهوش می افتد و نیز آیه 21 سوره حشر که: لو انزلنا هذا القرآن علی جبل لرأیته خاشعا متصدّعا من خشیۀ الله. ... (همان، پیشین، 111- 112)

سخن کوتاه این که نویسنده در بازنویسی قصه ها و رعایت همۀ نکات مربوط به نویسندگی و جاذبه بخشی در نهایت است و به یقین این دقت و باریک بینی از عوامل عمدۀ توجه پژوهشگران و جوانان به کتاب خواهد بود. امید است که جلدهای بعدی کتاب با همّت آقای شجاعی نویسنده آن هرچه زودتر به بازار بیاید و مورد استفادۀ علاقه مندان به ادبیات و عرفان قرار بگیرد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 20:43  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

علامه بلخی و اصلاحات دینی- 1

اصلاح دینی و مصلح دینی

 واژه های اصلاح دینی و مصلحان دینی در صد سال اخیر زیاد به کار برده شده است و ما آن ها را در ادبیات دینی، خصوصا ادبیات روشنفکری دینی زیاد شنیده و خوانده ایم. لازم است این پرسش مطرح شود که دین به عنوان یک پدیدۀ آسمانی که سرچشمه ای جز وحی الهی ندارد، چرا و چگونه نیاز به اصلاح پیدا می کند؟ اصلاح دینی به چه معناست و به چه نوع کاری اصلاح دینی گفته می شود؟ مصلحان دینی چه می کنند و در مورد دین چه دغدغه هایی دارند؟

با این که منشأ و مبدأ دین آسمان است و نباید کجی و خطایی در دین وجود داشته باشد که نیاز به اصلاح پیدا بکند اما آموزه ها و پیام های دین آسمانی توسط پیامبران به زمین آورده می شوند و درواقع به نوعی زمینی می شوند. این واقعیت را نیز در نظر داشته باشیم که دین، عام ترین و فراگیرترین پدیده عالم است که تمام اقشار مردم به آن گرایش و سروکار دارند. طبیعی است که چنین پدیده ای نمی تواند دست خوش تغییرات و دگرگونی های انسانی؛ افزایش و کاستی، افراط و تفریط و حتی حذف و اضافه نشود.

از جانب دیگر دین، نسبت به خود، عشق و احساس مردم را بر می انگیزد. در نتیجه دین ورزی به ویژه در میان مردم با احساس و عاطفه بیشتر عجین می شود تا با خردورزی؛ تعصب و یک سو نگری و پذیرش بدون چون و چرا، پیامد طبیعی نگاه عاطفی به هرپدیده ای است. در این صورت دین داری با تعصب بیشتر همراه می شود تا با تعقل و اعتدال.

به دلایلی که به طور گذرا اشاره شد، سرانجام بسیاری از دین داری ها به افراط و تفریط کشیده می شود. بخش های از دین یا آموزه های دینی فربه و بخش های دیگری لاغر و ناتوان؛ جاهایی مورد عشق و توجه و تعصب قرار می گیرد، جاهای دیگری یا کمتر توجه می شود و یا به فراموشی سپرده می شود. مانند این که گاهی در یک جامعه اسلامی، فقه به عنوان بخشی از دین مورد بی مهری ولی اخلاق و عرفان اسلامی مورد توجه زیاد قرار می گیرد. گاهی به عکس مثلا فقه مورد عنایت و حمایت و حتی عشق ورزی می شود و عرفان مورد دشمنی و طرد واقع می گردد.

این ها واقعیت های انکار ناپذیر از تاریخ دین و تاریخ دین ورزی انسان است. در این صورت است که دین به اصلاح احتیاج پیدا می کند. دانشمندان خردورزی که درک و درد و دغدغۀ دینی دارند و از افراط و تفریط ها و دخل و تصرف های ناروا در دین رنج می برند، آستین همت بالا می زنند؛ آنان با هدف حفظ خلوص دین و در عین حال توانایی دین در پاسخ گویی به نیازهای هر زمان، به آرایش و پیرایش دین می پردازند. به این نوع آدم ها مصلحان دینی گفته می شود.

موضوع اصلاحات و مصلحان دینی از مباحث جدی دین پژوهی می باشد که در جای خود باید به تفصیل سخن گفته شود. ما به عنوان مقدمه بحث خودمان، موضوع را این گونه خلاصه می کنیم که وقتی دین زمینی شد و در میان مردم آمد، خطرات انسانی آن را تهدید می کند؛ مانند قشری گری، عوام زدگی، خرافه سازی، تعطیل شدن بخش هایی، فربه شدن غیر ضروری بخش های دیگری، دنیازدگی، التقاط دشمنانه و دلسوزانه، علم زدگی افراطی، سیاست زدگی، در استخدام زر و زور و تزویر درآمدن و مانند این ها مهمترین خطرهایی است که دین را تهدید می کند.

کار مصلحان دینی این است که اصالت و ماهیت واقعی دین را از افراط ها و تفریط ها حفظ کند. کار دیگر آنان این است که با برنامه ریزی های دقیق و لازم، دین را با تحولات هر زمان همراه کند. یعنی دین همیشه پویا و به روز باشد تا بتواند به نیازهای دینی هر عصر و زمان پاسخ دهد. به عبارت کوتاه خلوص و توانایی دین از دغدغه های مصلحان دینی است.

سخن از مصلحان دینی به میان آوردن، همراه است با یادکرد نام بزرگانی چون سیدجمال الدین افغانی، امام خمینی، علامه اقبال لاهوری و محمدعبده و مانند آنان که دغدغۀ اصلاح دینی داشتند.

 بلخی؛ مصلح دینی

 یکی از کسانی که گام در راه اصلاحگری دینی گذاشت و در عمر کوتاه خود عملا در این مسیر راه سپرد علامه سیداسماعیل بلخی بود. گرچه مشکل است بتوان بلخی را به عنوان یک نظریه پرداز در این زمینه معرفی کرد؛ آن هم به این دلیل که هم عمر کوتاه او اجازه چنین کاری را به او نداد و هم بلخی در کشوری درگیر مبارزه بود که باید عملا به میدان می آمد و خود پنجه در پنجه استبداد می زد. با توجه به عقب ماندگی فرهنگی و سیاسی مردم در این کشور، با نظریه پردازی او کاری در افغانستان به سامان نمی رسید.

در عین حال در سخنرانی ها و بیانات و شعرهای او رگه های فراوانی از دغدغۀ اصلاحگری دینی او دیده می شود. بلخی هم به درد جامعه عقب مانده و مریض کشور خود می سوخت و هم دغدغۀ گرفتاری های جهان اسلام را در سر داشت. در همان حال او با پذیرفتن نقش کامل دین در جوامع اسلامی، به شناسایی پیرایه هایی می پرداخت که به اسلام چسبانده بودند. از نظر او همین پیرایه ها بود که مانع نقش آفرینی کامل این دین در جوامع اسلامی شده بود. او به عنوان یک اصلاحگر دینی و اجتماعی در سخنرانی ها و اشعار خود به افشای این پیرایه ها و آسیب های دینی می پرداخت.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 20:11  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

آثار چاپ شده ای سیداسحاق شجاعی

   

 

آثارچاپ شده ای سیداسحاق شجاعی:

  1- ستاره شب دیجور ( یادمان علامه سیداسماعیل بلخی ) ، تهران ، انتشارات سوره مهر،1383، 553صفحه

 2- میراث شهرزاد درافغانستان( کارپژوهشی درباره ادبیات داستانی کشوربا51نویسنده ونمونه آثاروزندگینامه وعکس) ، تهران، نشرعرفان، 1385، 622 صفحه

3- نردبان آفتاب، جلداول ازمجموعه شش جلدی( بازنویسی داستان های دفتراول مثنوی معنوی مولاناجلال الدین محمدبلخی) ، مشهد، بنیادپژوهشهای اسلامی، 1386، 220صفحه

4- سپیدارهای گمشده ( مجموعه داستان کوتاه ) ، تهران، نشر عرفان، 1386 ،108 صفحه

5- ستاره سوخته ( مجموعه داستان کوتاه دانشجویان علوم دینی) ، تهران ، انتشارات سوره مهر، 1384، 126 صفحه

6- برف ونقش های روی دیوار( گزیده داستان های رهنوردوسپوژمی زریاب) ، تهران ، انتشارات سوره مهر، 1376 ، 155صفحه

7- مهاجران فصل دلتنگی ( مجموعه داستان کوتاه ) ، تهران ، انتشارات سوره مهر، 1375 ، 117صفحه

8- سالهای برزخ وباد ( مجموعه داستان کوتاه ) ، تهران ، سوره مهر، 1377 ، 176 صفحه 

۹- نردبان آفتاب، جلددوم ( بازنویسی داستان های مثنوی معنوی )،مشهد، بنیاد پژوهشها، ۱۳۸۷

آثارزیرچاپ این نویسنده:

۱- نردبان آفتاب، جلدسوم ( بازنویسی داستان های مثنوی معنوی )

۲- سعادت گمشده (سیره رفتاری پیامبر اکرم)

 ۳-زندگی و شخصیت و مبارزات امام یحیی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 7:56  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

بلخاب جزیره دین و دانش-7

بلخاب در دوران معاصر

 حالا که سخن از بلخاب است حیفم می آید به نقش بلخاب در حوادث و جریانات سه دهه معاصر اشاره نکنم. البته اگر با اطلاعات ناقص و اندکی که من دارم بخواهم سیر این حوادث و تعامل بلخاب و تأثیر و تأثر آن را با دیگر مناطق کشور بیان کنم بی گمان کتاب قطوری خواهد شد. به ناچار از خیر این کار می گذرم و به دو حادثه مهم که بلخاب در آن ها نقش ویژه داشته به طور کوتاه می پردازم؛ یکی نقش بلخاب در آغاز نهضت مردمی سال1357ش بر ضد حکومت چپ و دیگری نقش بلخاب در مقاومت مردمی برضد گروه متحجر طالبان.

پیشتازی بلخاب در نهضت اسلامی

من فعلا کاری به ضعف ها و عیب های حرکت مردم پس از کودتای هفتم ثور1357 ندارم و نیز کاری به این ندارم که سرانجام این حرکت مردمی به کدام باتلاق پایان یافت و چرا چنین شد؛ این ها همه بحث های دراز دامنی است که باید در جای خودش نقد و ارزیابی شود. کار من بیان حوادث و ماوقع است.

بلخاب در حرکت مردمی برضد کودتای گروه های چپ اولا یکی از اولین مناطقی بود که دست به قیام و اقدام زد، مردم آن، منطقۀ خود را آزاد کردند و اطراف بلخاب را در برابر نیروهای دولتی سنگر بندی کردند. قیام مردم بلخاب از زمستان 1357 یعنی چند ماه پس از کودتای هفتم ثور شروع شد و در روز 24حمل 1358به نتیجه رسید و بلخاب از سلطه نمایندگان حکومت مرکزی آزاد گردید.

ثانیا و مهمتر از آن بلخاب در آزاد سازی بخش هایی از ولسوالی ها و مناطقی از شمال و هزارجات نقش اصلی را داشت. بلخاب و دره صوف و چهارکنت از اولین مناطق در شمال بود که مردم آن ها عوامل حکومت وابسته به اتحاد جماهیر شوروی را بر نتافتند و دست به کار قیام مسلحانه شدند. قیام مردم دره صوف شکست خورد و مجاهدان بلخابی به یاری آنان شتافتند و آن را به نتیجه رساندند.

 مردم بلخاب به یاری مردم سان چارک و سرپل آمدند و بدین ترتیب بخش های و سیعی از شمال کشور را آزاد کردند. مردم بلخاب به یاری ولایت بامیان نیز رفتند و ولسوالی های یکه و لنگ و لعل را آزاد کردند و تا نزدیکی های شهر بامیان، جنگ را ادامه دادند. در تمام این موفقیت ها، مردم توسط عالمان دینی در پیشاپیش آنان آیت الله سید محمدعلی عالمی رهبری می شدند. همین رهبری منسجم و اتحاد مردم رمز توفیقات و پیروزی های آنان در جنگ با عوامل گروه های چپ و حکومت آنان بود و باعث گسترش نهضت دینی در شمال و هزارجات گردید. در این مورد به همین اشاره کوتاه بسنده می کنم. شما می توانید برای کسب اطلاعات بیشتر به مقاله ای از همین قلم با عنوان: «بلخاب؛ پرچمدار انقلاب» که در شماره های 35 تا 42 هفته نامه وحدت چاپ شده است مراجعه فرمایید.

بلخاب؛ دژ تسخیرناپذیر در برابر طالبان

 مقاومت مردم و رهبران بلخاب در برابر طالبان مثال زدنی است. چندین حمله نظامی سنگین با مقاومت و فداکاری مردم و مجاهدان بلخاب به ناکامی کشیده شد و تلاش های بسیار آن ها برای رسیدن به بلخاب در نهایت ناکام ماند. درواقع در پنج سال حکومت طالبان دو نقطه در کل افغانستان مردانه ایستاد و در برابر خشونت و تهدید و تطمیع طالبان سرخم نکرد؛ یکی پنجشیر و دیگری بلخاب.

در این زمینه و موضوعات دیگری مربوط به بلخاب حرف و حدیث زیاد است. اما سخن ما به درازا کشید و به ناچار به همین اندازه بسنده می کنیم تا حوصله خواننده ما لبریز نشود. علاقه مندان به اطلاعات بیشتر را به خواندن کتاب «ستاره شب دیجور» دعوت می نمایم. در آن کتاب مباحثی در باره بلخاب نیز وجود دارد. همچنین می دانم که این نوشته نواقص بسیار دارد، از صاحبان فضل و اهل قلم خصوصا از بلخابیان ارجمند تقاضا می کنم که ضمن نقد و بررسی این نوشته، برای تکمیل آن، نگارنده را یاری نمایند. مطالب خود را به آدرس وبلاک بنده به نام سید اسحاق شجاعی و با این آدرس بفرستید و مرا سپاس گزار خود سازید:

www.blogfa.10sh.com

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 7:42  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

بلخاب جزیره دین و دانش- 6

فرزندان میرسید علی

نسل میرسیدعلی جد سادات بلخاب از سه فرزند او برجای مانده اند که عبارت باشند از فرزندان میرسید حسین و میرسید محمد و میرسید مراد. بخشی از سادات قریه های پای مزار و سیوک و مرغزار و کمرسادات و مرکز ترخوج و بسیار از سادات تگاب های سنگچارک از بازماندگان میرسید حسین و بخش دیگر از فرزندان میرسید محمد هستند.

فرزندان میرسیدعلی در همان اطراف و حظیره خودش مدفون هستند جز یکی به نام میرسید مراد که در قسمت شرقی دره بلخاب به خاک سپرده شده است و محل مراجعه و زیارت و برآورده شدن حاجات مردم است. نسل میرسید مراد در قریه های سرپل و میرسید مراد و قریه های دیگر اطراف جد خود زندگی می کنند. علامه شهید سید اسماعیل بلخی از نسل میرسید مراد بوده و در قریه سرپل به دنیا آمده است. 

فرزندان میرسید علی پس از او راه پدر خود را ادامه دادند و پرچم دین و دانش را بردوش گرفتند. اولین عالمی که نام و مشخصات او تا اندازۀ ثبت شده است مرحوم سید مسعود بلخی است. او از قریه مرغزار بوده و ظاهرا در حوزه علمیه مشهد درس خوانده و به بلخاب بازگشته و به ارشاد و هدایت مردم پرداخته است. گرچه ما از تولد و وفات و فعالیت های علمی و دینی او اطلاع دقیقی نداریم.  

عالم؛ گسترش دهندۀ دانش

اما چهره بسیار ماندگار و مؤثر از فرزندان میرسید علی و از دانشمندان بلخاب مرحوم سید حسین عالم است که در مشهد درس خوانده و خدمات بسیاری برای مردم افغانستان و دین اسلام و مذهب تشیع از خود به یادگار گذاشته است. او بدون شک در زمان خود آیت الله و مجتهد بوده و مقام علمی رفیع داشته است. مرحوم عالم فعالیت های خود را در دو میدان متمرکز کرده بود؛ اول در تأسیس مدارس دینی و حوزه های علمیه. ایشان هم در بلخاب و هم در یکه و لنگ و هم در دره صوف و مناطق دیگری از شمال افغانستان برای اولین بار مدارس علمیه و پژوهشگاه های دینی به راه انداخت. آن هم با خودیاری مردم آن مناطق.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 5:48  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

بلخاب جزیره دین و دانش- 5

منقبت خوانی در بلخاب

یکی از برنامه های این روزها و شب ها منقبت خوانی بود؛ شعرا و مدّاحان به نام در محوطه پیش روی زیارت در مدح علی و شجاعت های او شعر می خواندند و این برنامه سخت مورد استقبال مردم قرار می گرفت، به طوری که در روز دو سه مرتبه تکرار می شد. مداحان معروف که از مزارشریف می آمدند یکی سیدکلنگک بود و دیگری معروف به چهل تار. حالا که از منقبت خوانی یاد کردیم لازم شد درباره آن توضیح کوتاهی هم بدهیم.

از گذشته های دور و در غیاب رسانه های عمومی چون رادیو و تلویزیون و مطبوعات، منقبت خوانی در کشور ما مرسوم بود و منقبت خوان ها در حقیقت هم اطلاع رسانی می کردند و هم نقش آموزگار مردم در امور دینی و مذهبی را به عهده داشتند و هم وظیفه تبلیغ و ترویج پیشوایان دینی و ویژگی های مذهبی را بیان می کردند.

منقبت خوانی ها معمولا در کنار یکی از زیارتگاه های امام زادگان و یا سادات پاک نهاد و معروف انجام می گرفت. زیرا این زیارتگاه ها در تمام سال به ویژه فصل تابستان محل تجمع و رفت و آمد مردم و دوستداران اهل بیت رسول خدا بود. معروف ترین منقبت ها یکی در اطراف روضه شریف سخی شاه مردان در مزارشریف خوانده می شد؛ مردم افغانستان بر این باور هستند که جنازه امام علی بن ابی طالب در اوایل حکومت عباسی ها با سفارش امام جعفر بن محمد صادق(ع) توسط ابومسلم خراسانی از کوفه به بلخ انتقال یافته و به طور مخفیانه در قریه خواجه خیران دفن شده است. در زمان سلطان سنجر(511-552ق) از دفتر معاملات ابومسلم مطالبی پیدا شد و از جمله سفارش امام صادق با ابومسلم مبنی بر خواست انتقال بدن مطهر امام علی(ع) از کوفه به بلخ بوده است. پس از جست و جو در تل خیران به گنبد کوچکی با در فولادین و قفلی از نقره دست یافتند. علاوه بر آن مصحفی که در پوست آهو به خط کوفی نوشته شده بود با یک شمشیر بزرگ و یک سنگ خشت نما که بر آن جمله «هذا ولی الله علی اسدالله» تحریر شده بود به دست آمد.[1] از آن زمان اعمار کنبد و بارگاه بر آن قبر شریف شروع شد و قریه خواجه خیران به مزارشریف تغییر نام داد.

 جای دیگری که منقبت خوانی اجرا می شود پیش روی زیارت امام یحیی بن زید(ع) در شهر سرپل است. سرپل در گذشته انبار خوانده می شد. این همان شهری است که همۀ مورخان معتبر مانند ابن جریر طبری در تاریخ الامم و الملوک، ابن اثیر در الکامل فی التاریخ، احمد بن یحیی بلاذری در اشراف الانساب، مسعودی در مروج الذهب، ابن عنبه در عمدۀ الطالب، بغدادی در تاریخ الدمشق، امام فخر الدین رازی در الشجرۀ المبارکه، ابن اعثم کوفی در الفتوح، ابن سعد در الطبقات الکبری و ... از آن به عنوان محل شهادت و دفن امام یحیی بن زید(ع) نام برده اند.[2] به همین دلیل سرپل از شهرهای مذهبی و زیارتی افغانستان است. امام یحیی، زوار زیادی به ویژه در اوایل سال جدید یعنی نوروز از اقصی نقاط کشور و حتی ایران و پاکستان دارد.[3] و بازارش گرم و با صفاست و منقبت خوانی در آن جا رونق بسیار دارد.

در تکیه خانه های معروف چنداول کابل مانند تکیه خانه آیت الله میرعلی احمد حجت و تکیه خانه میراکبر آقا و تکیه خانه میرزا فقیر حسین خان نیز منقبت خوانی اجرا می شد. این تکیه خانه ها همان تکیه خانه های معروف کابل است که معمولا علامه شهید سید اسماعیل بلخی در آن ها خطابه های جذاب و آتشین سیاسی و فرهنگی و دینی خود را ایراد می کرد. بیشتر وقت ها پیش از سخنرانی اصلی، یکی دو نفر منقبت خوان به میدان می آمدند و به خواندن منقبت می پرداختند که علاقه مندان بسیاری هم داشت.

مرحوم علامه سید محمدکاظم بلبل کابلی(وفات1323ش) برادر آیت الله میر علی احمد حجت عالم معروف، یکی از شاعران و منقبت خوان های معروف کشور بود که هم شعرهایش در منقبت ها خوانده می شد و هم خود منقبت می خواند و هم این هنر زیبای دینی را تشویق و حمایت می کرد.[4] چند بیت از شعرهای مرحوم بلبل که در منقبت ها خوانده می شد را با هم زمزمه می کنیم:

شهر علوم مصطفوی را علی در است           داماد و ابن عمّ و وصی پیمبر است

غیر از رسول هاشمی و ذات ذوالجلال                   کس را وقوف نیست که او را چه مظهر است

من کیستم که مدحت ذات علی کنم؟           جایی که جبرئیل امینش ثناگر است

از خارجی مپرس ز اوصاف مرتضی            با ناصبی مگو که علی میر منبر است

گنجینهۀ محبّت او در دل نبی است             بر قول من گواه خداوند اکبر است[5]

 ص86


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 23:10  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

بلخاب جزیره دین و دانش-4

سابقه دین و دانش در بلخاب

از زمانی که اسلام در نواحی و توابع بلخ نفوذ کرد، این دین مبین را مردم بلخاب نیز پذیرفتند. سابقه اسلام در بلخاب به سابقه اسلام در افغانستان به ویژه به بلخ و نواحی شمال کشور چون جوزجان و سرپل و طالقان باز می گردد. و این خود به قرن اول هجری می رسد که از موضوع بحث ما خارج است.

سابقه مذهب تشیع نیز در بلخاب بسیار زیاد است. ما می دانیم که در نیمه دوم قرن اول اسلامی و به خصوص در قرن دوم، علویان و سادات و فرزندان امامان شیعه و نیز شیعیان آن ها از جانب حاکمان بنی امیه و سپس بنی عباس شدیدا مورد خشم و ستم قرار گرفته بودند. خراسان هم از مرکز حکومت دور بود و دست حاکمان به آن جا کمتر می رسید و هم مردم خراسان گرویده عدالت و پرهیزگاری علوی اهل بیت پیامبر بودند و از ظلم و ستم حکومت های اموی و عباسی دل خوشی نداشتند. به همین دلیل سادات علوی به طرف خراسان کوچ می کردند و در واقع از مظالم حکومت های ظالم به خراسان و مردم آن پناه می آوردند.

در آن زمان بلخ مرکز دوستداران خاندان پیامبر بود و بیشترین علویان مهاجر را در خود جذب می کرد._ چنان که هماکنون نیز مردم بلخ خاندان پیامبر خود را دوست دارند و در این دوستی افتخار هم می کنند_ علویان مهاجر نیز محبت و پیروی از علی و خاندان رسول خدا را تبلیغ و مردم را بر ضد حاکمان ستمگر بنی امیه و بنی عباس تحریک می کردند. به این ترتیب محبت خاندان پیامبر در دل کوه های سر به فلک کشیده بلخاب برای خود جایی باز کرد. گرچه در آن زمان مذهب تشیع و مذهب تسنن به صورت امروزی مرزبندی شده و از هم کاملا تفکیک شده نبود؛ بلکه شیعه به معنای محبت و دوستداری و پیروی از خاندان پیامبر در برابر حاکمیت ستمگران بنی امیه و بنی عباس بود. بدین معنا تمام مردم خراسان و بلخ خصوصا شیعه بودند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 0:11  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

بلخاب جزیره دین و دانش- 3

جغرافیای انسانی بلخاب

بلخاب در حدود هفتاد تا هفتاد و پنج هزار جمعیت دارد. مرکز اداری و اقتصادی و بازار بلخاب ترخوج نام دارد که در وسط دره موقعیت دارد و بزرگترین قریه بلخاب نیز می باشد. بلخاب از یک صد و سه قریه کوچک و بزرگ تشکیل شده است. بزرگترین قریه های بلخاب یکی تلّ عاشقان است در غربی ترین نقطه و دیگری پیرغوله است (بی غوله) در شرقی ترین نقطۀ دره. هرکدام از این دو قریه در حدود چهارصد تا پنجصد خانوار جمعیت دارد.

مردم بلخاب از لحاظ مذهبی همگی مسلمان و شیعه اثنا عشری هستند. از نظر قومی بیشتر مردم از سه تیره هزاره ها، سادات و تاجیک ها تشکیل شده اند. هزاره ها بیشتر در غرب دره سکونت دارند، تاجیک ها در مرکز و غرب دره، یعنی در قریه های ترخوج و دره مزار و زوک و بی غوله می باشند. سادات تقریبا در همه جای دره بلخاب ساکن می باشند. خصوصا در قریه های دره مزار در غرب و ترخوج در مرکز و قریه های میر سید مراد و سرپل (محل تولد علامه سید اسماعیل بلخی) و تل عاشقان در شرق پراکنده هستند.

زبان مردم بلخاب فارسی دری است. با دو گویش معمول در مناطق مرکزی و صفحات شمال. در قسمت های غربی دره که بیشتر هزاره ها ساکن هستند، گویش فارسی هزارگی رواج دارد اما در مرکز بلخاب یعنی ترخوج و نیمه غربی دره با گویش فارسی معمول در شمال افغانستان سخن گفته می شود.

چنان که پیشتر اشاره کردم بلخاب در حد فاصل صفحات شمال و هزارجات قرار دارد. به همین دلیل هم از لحاظ نژادی ترکیبی است از مردمان هردو منطقه، یعنی هزاره ها و تاجیک ها و هم از لحاظ زبانی و گویش فارسی دری، دارای ویژگی های زبانی هردو منطقه از کشور است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 5:45  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

بلخاب؛ جزیرۀ دین و دانش - 2

بلخاب؛ جزیرۀ دین و دانش - 2

 طبیعت بلخاب

 دامنه رشته کوه بابا از مناطق مرکزی به طرف شمال کشیده شده است و تا نزدیک بلخ ادامه می یابد. در فراز و نشیب های مختلف این رشته کوه سربه فلک کشیده، یک درۀ تاریخی و در عین حال طولانی وجود دارد. این دره از یکه و لنگ شروع می شود و تا خود بلخ و مزارشریف تداوم پیدا می کند. کسانی که از مسیر چشمه شفا به شولگر یا سنچارک سفر کرده باشند، متوجه شده اند که ولسوالی شولگر در یک درۀ کم عمق واقع شده است. در واقع شولگر و حدود چشمۀ شفا آخر دره ای است که از یکه و لنگ آغاز می شود و به مزارشریف پایان می یابد. طول این دره تقریبا 380 کیلومتر حدس زده می شود. عرض این دره، یک سان نیست، در جایی وسعت پیدا می کند و در جای دیگری تنگ می شود.

بلخاب قسمتی از این دره طولانی و تاریخی است و در حد وسط این دره قرار دارد و شاید عمیق ترین قسمت این دره، بلخاب باشد. پس بلخاب  دره عمیق و درازی است که از سر تا به پایش تقریبا شصت تا هفتاد کیلومتر درازا دارد. به اضافه این که دره های کوچک و بزرگ بسیاری هم در خود بلخاب وجود دارد.

دو طرف این دره، کوه های بلندی است که سر بر آسمان می سایند. در دل این کوه ها، زمین های زراعتی گسترده شده است. ییلاق ها و روستاهای بسیاری هم در لابلای این کوه ها و دره ها وجود دارد که مردمان آن ها به زراعت و دام پروری مشغول هستند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 23:11  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

بلخاب جزیره دین و دانش ( 1)

بلخاب؛ جزیرۀ دین و دانش

     سرزمین افغانستان به رغم مشکلات و نابسامانی های که در طی سه چهار دهه با آن ها دست به گریبان بوده است، سرزمینی است مردپرور و مردخیز و سرشار از خیر و برکت های فرهنگی و معنوی. هرنقطه ای از این سرزمین را که نام ببریم، یادها و نام های تاریخی و فرهنگی بسیاری را به یاد می آورد. ای کاش می شد در یک پروژه فرهنگی، پژوهشی تمام ولایات و ولسوالی ها و مناطق دور و نزدیک آن را معرفی می کردیم و در یک دایرۀ المعارف جامع در اختیار مردم کشور و جهانیان می گذاشتیم. اما به گفته مولانا جلال الدین محمد بلخی:

آب در یا را اگر نتوان کشید                هم به قدر تشنگی باید چشید

در این نوشته به معرفی ولسوالی بلخاب می پردازیم؛ به این دلیل که بلخاب هم دارای سابقه تاریخی بسیار است و هم شخصیت های برجسته مانند علامه سید اسماعیل بلخی از این نقطه برخاسته اند و هم از لحاظ آب و هوا و طبیعت یکی از مناطق کم نظیر در کشور ماست. در ضمن با این نوشته می خواهم از جهان گردان و هموطنان خود که در فصل تابستان فرصتی برای گردش به دست می آورند، برای بازدید و استفاده از آب و  هوا و طبیعت بکر بلخاب دعوت کنم. از طرفی به حکم این که خود در این ولسوالی زاده شده ام و با آن آشنا هستم، وظیفه خود می دانم که در باره این خطه مرد خیز و زرخیز اطلاعات لازم را در اختیار دوستداران وطن بگذارم و ادای دینی نیز شده باشد.

جغرافیای بلخاب

این منطقه به همین نام در معجم البلدان یاقوت حموی(وفات626ق) آمده است. یاقوت نوشته است: «بلخاب بر وزن خزعال، نام جایی و مکانی است.»[1] 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 22:59  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

وحدت ملی و موانع فرهنگی آن در افغانستان3

2- زبان

چنان که هیچ ملتی از یک نژاد و یک مذهب تشکیل نشده، ملتی را هم نمی توان سراغ کرد که دارای زبان و گو یش واحدی باشد. اما چند زبانی در یک کشور عامل تفرقه و دشمنی و سبب فروپاشی وحدت ملی نمی شود بلکه تنوع و رنگارنگی بیشتری به وجود می آورد. در کشور ما غیر از زبان های کوچک، دو زبان فراگیر فارسی دری و پشتو وجود دارد که مردم این کشور با آن ها تکلم می کنند. دو زبانی هرگز باعث تنش در میان فارسی زبان و پشتو زبان نمی شود. این دخالت های بیرون زبانی است که با انگیزه های اقتدارگرایانه موجب تنش در میان گویندگان دو زبان گردیده است.

همه می دانند که زبان فارسی در افغانستان یا آریانا و خراسان قدیم از جایگاه ویژه ای برخوردار است. افغانستان با زبان و فرهنگ فارسی در دنیا شناخته می شود. فرهنگ و ادب فارسی از این سرزمین برخاسته و گهواره مفاخر فرهنگی و ادبی و تمدن فارسی خراسان یا افغانستان کنونی می باشد. اما زبان پشتو، زبان یک قوم مهم در کشور ماست که طی قرن ها، حاکمیت سیاسی را به طورسنتی در اختیار داشته است. حاکمان پشتو زبان از موقعیت سیاسی خود سوء استفاده کرده، زبان پشتو را وسیله تداوم حاکمیت خانوادگی و انحصاری خود قرار داده اند. به همین دلیل نیز از، زبان به مثابه ابزار اختلاف و دشمنی در بین مردم کشور استفاده کرده اند.

3-تجزیه طلبی های فرهنگی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 5:58  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

وحدت ملی و موانع فرهنگی آن در افغانستان 2

وحدت ملی و موانع فرهنگی آن در افغانستان

                       (قسمت دوم)

 موانع فرهنگی وحدت ملّی           

1- مذهب

در کشور ما تقریبا همه ی مردم مسلمان هستند. دو مذهب حنفی و جعفری به ترتیب بیشترین پیروان را در افغانستان دارند. مذاهب دیگری چون اسماعیلیه، مالکی، شافعی،حنبلی ممکن است پیروان کم شماری داشته باشند که خود جزء یکی از دو مذهب اصلی تسنن و تشیع به حساب می آیند. اختلافات فرقه ای و نزاع های مذهبی با کارگردانی کشورهای استعماری، همان طوری که بر امت اسلامی در سرزمین های مختلف سایه ا فکنده بود در افغانستان نیز از دیرپاترین موانع وحدت و وفاق ملی بوده است. سران حاکم مستبد با تکیه بر یک مذهب و سوء استفاده از آن، مذاهب دیگر به ویژه مذهب جعفری را که دارای پیروان قابل توجهی هستند زیر فشار قرار می دادند. این مذهب تحت فشار در خفا به حیات نیمه جان خود ادامه می داد.

همین جا هم لازم است بگوییم که در روشن ساختن آتش کینه ها و دشمنی های مذهبی، مولوی ها و آخوند های کم سواد، متعصب و تنگ نظر، کم ظرفیّت و کوتاه بین بیش از مردم پیرو این دو مذهب دست داشتند و برای تأمین منافع مادی و وجاهت خود به این آتش هیزم می ریختند. در تاریخ کشور ما به خاطر همین تعصبات کور، خون های بسیاری ریخته شد، اموال فراوانی به تاراج رفت و آبروهای زیادی ریخت که نه با مذهب سنت سازگار است و نه با مذهب شیعه. دردمندانه باید گفت بسیاری از نزاع های ملی و کینه های بین مردم از مساجد و منابر برخاسته و باعث و بانی تفرقه های ملی، مراکز دینی و مذهبی بوده اند. از همین اختلافات نیز دست های پیدا و پنهان دشمنان اسلام نفوذ کرده، کیان کشور و مصالح علیای ملت را مورد تهدید و خطر قرار دادند و اصل دین را تضعیف کردند.

اگر گاهی عالمی دردمند و آگاه از تسنن یا تشیع پیدا می شد و فریاد وحدت طلبی سر می داد، چون با سیاست های تفرقه افگنانه ی رژیم های فاشیستی سازگارنبود، به بند کشیده می شد و یا در هیاهوی برخی ملانمایان جاهل عقب مانده مخدوش می گردید. چنان که علامه آگاه و مبارز سید اسماعیل بلخی حدود چهل سال پیش در قندهار و برای خاموش کردن آتش اختلاف شیعه و سنی فریادزد: « اگرباران ببارد در این کشور هم بر زمین شیعه می بارد و هم برزمین سنی و اگر خشک سالی شود هردو گشنه می مانند .» می دانیم که این منادی وحدت از طرف حکومت وقت و از جانب ارتجاع و متعصبان مذهبی شیعه و سنی مورد تهاجم، تکفیر، زندان و در نهایت مرگ قرار گرفت و فریاد وحدت طلبی او را خفه کردند.

نقش دین در ایجاد وحدت

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 6:20  توسط سيداسحاق شجاعي  | 

وحدت ملي و موانع فرهنگي آن در افغانستان

وحدت ملّی  و  موانع  فرهنگی آن در ا فغانستان

(قسمت اول)

 پیش درآمد

ضرورت وحدت و یگانگی همه ی مردم افغانستان، از هرقوم و نژاد، با هر زبان ومذهب و منطقه برکسی پوشیده نیست. دیگرلازم نیست بگوییم که ما تاکنون به خاطر اختلافات قومی، زبانی، گروهی و...چه بدبختی هایی را از سرگذرانده ایم و چه مصیبت هایی را که برخود تحمیل کرده ایم. از این رخنه ای که خود در دیوار وحدت ملی ایجادکردیم، چه اندازه دست های خارجی و بیگانه به سوی ما دراز شد و به منافع ملی و سرمایه های کشوری ما ضربه های جبران ناپذیری زدند. تاکی با اختلافات خودمان به این وضعیت می خواهیم ادامه بدهیم؟ چقدر رنج و مصیبت؟ تا به کی آوارگی و در بدری؟ تاکی وکجاکینه وخصومت، جنگ وکشتار؟

افغانستان از نظرثروت های زیرزمینی مانند نفت و گاز، زغال سنگ، طلا، سنگ آهن، اورانیوم و سنگ های قیمتی و از نظردارایی های روی زمینی مانند دریاها ورود خانه ها، زمین های مساعد برای کشاورزی، آب و هوای مناسب و... اگر نتوانیم بگوییم از اولین کشورهای جهان است، باجرئت می توانیم بگوییم از کشورهای ثروتمند جهان محسوب  می گردد. بالاتر از این ها، این کشور مردمی دارد پرتلاش، مصمم، زحمت کش، بی توقع، صادق و بی ریا. چنین مردمی می تواند از دل سنگ صاف و بیابان های خشک تولید ثروت کند. نظیرآن را ما در کشورهای چین و ژاپان شاهد هستیم .

با وجود این امروزه کشور ما با هزارتأسف یکی از عقب مانده ترین کشورهای جهان است. و در ردیف فقیرترین کشورهای آفریقای قرارگرفته است. چرا ؟؟ این سؤال بزرگ پیش روی ما بی جواب مانده است. اگر ما بتوانیم جواب این سؤال را به درستی پیداکنیم، درواقع درد را پیدا کرده ایم و آن گاه باید به درمان و معالجه آن بپردازیم. مشکل اصلی ما آن است که در پیداکردن علت اصلی این بدبختی ها و فقر و بیچارگی مشکل داریم. به همین دلیل هم نمی توانیم دردمان را درمان کنیم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 15:45  توسط سيداسحاق شجاعي  |