مرحبا ای بلخ بامی همره باد صبا-1
مدتی این مثنوی تأخیر شد مهلتی بایست تا خون شیر شد
تا نزاید بختِ تو فرزندِ نو خون نگردد شیرِ شیرین، خوش شنو
چون ضیاء الحق حسام الدین عنان باز گردانید ز اوجِ آسمان
چون به معراجِ حقایق رفته بود بی بهارش غنچه ها ناگفته بود
چون ز دریا، سوی ساحل بازگشت چنگِ شعری مثنوی آغاز گشت (مثنوی،2/1-5)
دوستان فرهیخته و نکته سنج ما که این وبلاک را پیگیری می کنند، می پرسند و گلایه می کنند که چرا مدتی است بنده وبلاک را به امان خدا رها کرده و به روز نمی کنم. درست است؛ نزدیک به سه ماه است که نتوانستم مطلب جدیدی در این صفحه بگذارم، دلیل آن سفری بود که به وطن برایم پیش آمد و جای همۀ شما خالی به قول محمدحسین جعفریان در ولایت جنرال ها چکر زدم. از غرب کشور وارد و پس از سیر و سیاحت کوتاه در پایتخت، به خطه شمال رفتم و از مزارشریف تا شبرغان و سرپل و سانچارک و بلخاب گردش کردم. اگر خواست خدا باشد روزی، چیزی از آن همه خوردن ها و دیدن ها و گشتن ها برای شما خواننده علاقه مند در این وبلاک نیز گزارش خواهم کرد. اما فعلا گزارش دیدار از شهر تاریخی و باستانی بلخ را برای شما تحفه آورده ام که امیدوارم مورد پسندتان قرار بگیرد. این گزارش در هفته نامه عصرنو مربوط به کانون فرهنگی عصرنو در مزارشریف نیز به چاپ رسیده است. لطفا بخوانید.
عصر روز دوشنبه سيزدهم ماه ميزان است. در يك هواي مي خوش و دل انگيز پاييزي، عليخان، جوان خوش اخلاق و خوش سليقه اسپ خوش ركاب آهنين خود را که صرف نام دارد، زين مي كند و آماده حركت مي شود. بيرون از حويلي دفتر نشريه عصر نو، ركاب اسپ خود را مي گيرد؛ سوار مي شويم؛ آقا صاحب سيدحسن صفايي، سيدحسين ميرزايي، احمد حيدري، خليفه محمد و نگارنده سيد اسحاق شجاعي با اشتياق تمام پا در ركاب مي كنيم.
حالا اين عليخان است كه به سوي بلخ مي راند؛ مي رويم تا بلخ را ببينيم؛ البته نه بلخ كنوني را كه چند سال پيش تر از اين ديده ام و اي كاش نمي ديدم؛ ويرانه اي كه بر گذشته سراسر افتخار آميز يك تمدن دهن كحي مي كند و ادعاهاي تاريخي و عظمت هاي باستاني ما را به نيشخند مي گيرد.
درست است مي خواهيم تن به يك سفر تاريخي بدهيم و با ياري معلومات تاريخي و تخيلات اديبانه خود با مولاناي بلخ و پارسا مردي خفته در خاك بلخ همراه شده زمان و زمانه خود را پشت سر بگذاريم. مي خواهيم ببينيم خانه سلطان العلما بهاء الدين ولد و خانقاه مولانا جلال الدين محمد بلخي بزرگترين عارف و شاعر انديشمند در كجاست و چه بر سر آن همه شكوه و فرّ تاريخي و باستاني آمده است.
ديگر اين عليخان است كه در سرك هاي پر ازدحام مزارشريف چون قومنداني قدرتمندي جولان مي دهد و كو بچه كه سر دست او را بگيرد؟
كم كم از ازدحام شهر جدا مي شويم؛ من به مولانا مي انديشم؛ مولانايي كه تن به غربت غربيه داد و عطاي وطن و وطن داران خود را بر لقاي شان بخشيد. از خودم مي پرسم مولانا اگر در بلخ مي ماند، آيا همان مولاناي با فرّ و شكوهي مي شد كه ما امروزه در جهان داريم و بر داشتن آن جهانيان بر خود مي بالند و ما بيشتر از ديگر جهانيان؟
خواسته نا خواسته اولين ابيات مثنوي معنوي بر زبانم جاري مي شود:
بشنو اين ني چون شكايت مي كند
از جدايي ها حكايت مي كند
كز نيستان تا مرا ببريده اند
از نفيرم مرد و زن ناليده اند
در همين انديشه هاي سرگردان هستم كه عليخان كاستي مي ماند و با اين كار خود نشان مي دهد كه ذوق خوب هنري دارد؛ آواز جادويي سراج الدين سراج در داخل موتر مي پيچد و گوش ها را مي نوازد و بر دل ها مي نشيند:
اي ساربان آهسته ران كارام جانم مي رود
وان دل كه با خود داشتم با دل ستانم مي رود
او مي رود دامن كشان، من زهر تنهايي چشان
ديگر مپرس از من نشان، كز دل نشانم مي رود
كاروان شتران بهاء الدين را مي بينم كه با گام هاي بلند و عزم غير قابل برگشت، از دروازه شهر بلخ بيرون مي شوند. در ميان كاروانيان پسركي يازده ساله اي است كه بر شتري سوار است و پيشاپيش شتر مادرش مؤمنه خاتون در حركت است. او جلال الدين محمد نام دارد و پسر مهتر بهاء الدين سلطان العلما بزرگترين عالم و عارف روزگار خودش است. او اكنون از جور روزگار و از حسادت و تنگ نظري عالمان ظاهر پرست و از ستم حاكمان زمانه خود مي گريزد. اما اين كاروان بزرگ به كجا مي رود و در كجا استقرار مي يابد و سرانجام آن چه مي شود، بماند براي تاريخ نويسان ادبيات ما.
نم نم اشك هاي من، با آواز اعجاز آميز سراج الدين سراج همراهي مي كند و من بر سليقه خوب عليخان لحظه به لحظه آفرين مي گويم و همچنان ابيا ت آغازين مثنوي را زير لب زمزمه مي كنم:
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگويم شرح درد اشتياق
هركسي كو دور ماند از اصل خويش
باز جويد روزگار وصل خويش
هركسي از ظن خود شد يار من
از درون من نجست اسرار من
سرّ من از ناله من دور نيست
گرچه چشم و گوش را آن نور نيست
در ميان آواز دل نشين سراج و ترنم دلرباي بيت هاي مثنوي، ذهنم به اين جا مي رسد كه چرا مولانا بزرگترين كتاب خود که از مهمترين كتاب هاي تاريخ انديشه بشري نیز هست، را با غم غربت و فصل جانكاه جدايي و فراق آغاز كرده است؟ و بعد در تمام مثنوي اين مضمون جان شكار را ادامه داده و همه جا و هميشه فرياد و فغان جدايي سرداده است؟
مي دانم كه اين پرسش، پرسش بزرگ و تأمل بر انگيز در زندگي و تفسير انديشه هاي مولاناست. صاحب نظران پاسخ هاي متين و عالمانه اي بر اين پرسش اساسي داده اند. اكنون من كاري به هيچ كدام از آن پاسخ ها ندارم. مي خواهم پرسش ديگري بر پرسش سابق اضافه كنم و آن اين كه آيا مولانا در سرايش ژرف ترين بيت هاي مثنوي، جدايي از بلخ بامي خودش را در نظر نداشته است؟ آيا او دلتنگ بلخ؛ سرزمين اجدادي خود نبوده و فريادش از فراق بلخ بهين نبوده است؟ اين نيي كه از غم جدايي و دوري از يار و ديار و محبوب خود حكايت و شكايت دارد آيا خود مولانا نيست و اين فرياد، فريادي دوري از وطن محبوب نمي باشد؟ لازم نمي بينم با دادن پاسخ به اين سوال ها، سفرنامه بلخ را در مسير ديگري ببرم.
جواب اين سوال اندكي انديشه و تآمل لازم دارد كه خوانندگان فرهيخته در ضمن خواندن بيت هاي آغازين مثنوي به كار خواهند بست.
به ميدان اصلي شهر باستاني بلخ مي رسيم؛ پيش روي ما درختان سر به فلك كشيده اي ميدان است، در پشت اين درختان كهنسال؛ آرامگاه خواجه ابونصر پارسا چشمان هر بيننده اي را نوازش مي كند. سراج همچنان مي خواند و اشك مي گيرد:
در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن
من خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم مي رود
